𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده
𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑
چند ثانیه فقط به دستبند خیره موندی همون دستبندی بود که توی ویدیو دیده بودی آروم دستت رو جلو بردی و وقتی جونگکوک اون رو توی دستت گذاشت، تصویرهای پراکندهای توی ذهنت برگشت بارون... همین خیابون...خندههای خودت...و جونگکوک که کنارت ایستاده بود کمکم همهچیز مثل تکهای یک پازل کنار هم قرار گرفت یادت اومد که روز قبل، خودت متوجه شده بودی بعضی از خاطرات چند ماه اخیرت عجیب و ناقص شدن برای همین با جونگکوک قرار گذاشته بودی تا با هم دنبال دلیلش بگردین اما قبل از اینکه برگردید، حالت بد شده بود و برای مدتی حافظهات رو از دست داده بودی چیزی که بیشتر از همه تعجبت کرد این بود که جونگکوک تمام این مدت کنار تو مونده بودنه برای اینکه چیزی رو ازت پنهان کنه...بلکه برای اینکه منتظر بمونه خودت دوباره به یاد بیاری دوباره بهش نگاه کردی
_ پس تو از اول همهچیز رو میدونستی؟
جونگکوک: منتظر بودم خودت یادت بیاد
لبخند کوچیکی زدی دستبند رو دور مچت بستی و یهو آخرین خاطره هم برگشت شب قبل، درست قبل از اینکه از هم جدا بشید، به جونگکوک گفته بودی
_ اگه فردا همهچیز یادم رفت، دوباره منو پیدا کن
چشمت به جونگکوک افتادحالا میفهمیدی چرا از لحظهای که صداش رو شنیدی، حس آشنایی عجیبی داشتی شاید بعضی آدمها حتی وقتی از حافظهات پاک میشن، از قلبت پاک نمیشن جونگکوک کنار تو راه افتاد و این بار، بدون اینکه چیزی بگه، دستت رو گرفت تو هم دستش رو محکمتر گرفتی یک مدت کامل رو فراموش کرده بودی...اما آدمی که توب اون مدت کنارت بود رو نه
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑
چند ثانیه فقط به دستبند خیره موندی همون دستبندی بود که توی ویدیو دیده بودی آروم دستت رو جلو بردی و وقتی جونگکوک اون رو توی دستت گذاشت، تصویرهای پراکندهای توی ذهنت برگشت بارون... همین خیابون...خندههای خودت...و جونگکوک که کنارت ایستاده بود کمکم همهچیز مثل تکهای یک پازل کنار هم قرار گرفت یادت اومد که روز قبل، خودت متوجه شده بودی بعضی از خاطرات چند ماه اخیرت عجیب و ناقص شدن برای همین با جونگکوک قرار گذاشته بودی تا با هم دنبال دلیلش بگردین اما قبل از اینکه برگردید، حالت بد شده بود و برای مدتی حافظهات رو از دست داده بودی چیزی که بیشتر از همه تعجبت کرد این بود که جونگکوک تمام این مدت کنار تو مونده بودنه برای اینکه چیزی رو ازت پنهان کنه...بلکه برای اینکه منتظر بمونه خودت دوباره به یاد بیاری دوباره بهش نگاه کردی
_ پس تو از اول همهچیز رو میدونستی؟
جونگکوک: منتظر بودم خودت یادت بیاد
لبخند کوچیکی زدی دستبند رو دور مچت بستی و یهو آخرین خاطره هم برگشت شب قبل، درست قبل از اینکه از هم جدا بشید، به جونگکوک گفته بودی
_ اگه فردا همهچیز یادم رفت، دوباره منو پیدا کن
چشمت به جونگکوک افتادحالا میفهمیدی چرا از لحظهای که صداش رو شنیدی، حس آشنایی عجیبی داشتی شاید بعضی آدمها حتی وقتی از حافظهات پاک میشن، از قلبت پاک نمیشن جونگکوک کنار تو راه افتاد و این بار، بدون اینکه چیزی بگه، دستت رو گرفت تو هم دستش رو محکمتر گرفتی یک مدت کامل رو فراموش کرده بودی...اما آدمی که توب اون مدت کنارت بود رو نه
- ۸۷۰
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط