✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۱۹
بعد از کافه، بدون برنامه مشخصی توی خیابونها قدم زدن.
از همون جاهایی رد شدن که در طول رابطهشون بارها با هم رفته بودن.
هر چند قدم یک بار، یکی از اونها خاطرهای رو یادآوری میکرد.
گاهی میخندیدن.
گاهی ساکت میشدن.
و گاهی فقط دست همدیگه رو محکمتر میگرفتن.
ظهر که شد، نامجون برای لیا بستنی خرید.
لیا با خنده گفت:
ـ هنوز یادت مونده این طعم رو دوست دارم؟
نامجون گفت:
ـ من حتی یادمه وقتی ناراحتی، این طعم رو بیشتر دوست داری.
لیا مکث کرد.
ـ تو واقعاً منو حفظ کردی.
نامجون لبخند زد.
ـ چون نمیخوام هیچوقت احساس کنی فراموشت کردم.
پارت ۱۹
بعد از کافه، بدون برنامه مشخصی توی خیابونها قدم زدن.
از همون جاهایی رد شدن که در طول رابطهشون بارها با هم رفته بودن.
هر چند قدم یک بار، یکی از اونها خاطرهای رو یادآوری میکرد.
گاهی میخندیدن.
گاهی ساکت میشدن.
و گاهی فقط دست همدیگه رو محکمتر میگرفتن.
ظهر که شد، نامجون برای لیا بستنی خرید.
لیا با خنده گفت:
ـ هنوز یادت مونده این طعم رو دوست دارم؟
نامجون گفت:
ـ من حتی یادمه وقتی ناراحتی، این طعم رو بیشتر دوست داری.
لیا مکث کرد.
ـ تو واقعاً منو حفظ کردی.
نامجون لبخند زد.
ـ چون نمیخوام هیچوقت احساس کنی فراموشت کردم.
- ۱۱۲
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط