{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𐙚🦋 پارت سوم — «یه قدم تا شکست» 🦋𐙚

𐙚🦋 پارت سوم — «یه قدم تا شکست» 🦋𐙚

ویو آت

روز بعد، دوباره بعد از مدرسه به سالن تمرین رفتم.

جین کنار میز ایستاده بود و وسایل مسابقه رو مرتب می‌کرد.

همین که وارد شدم، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

جین:
امروز دیر نکن.

آت:
دو دقیقه دیر کردم.

جین:
دو دقیقه هم می‌تونه توی مسابقه مهم باشه.

با اخم نگاهش کردم.

آت:
تو همیشه همین‌قدر روی اعصابی؟

جین بالاخره نگاهم کرد.

جین:
تو همیشه همین‌قدر غر می‌زنی؟

آت:
من غر نمی‌زنم.

جین:
پس این صدایی که دارم می‌شنوم چیه؟

آت:
صدای اعتراضه.

جین:
فرقش چیه؟

آت:
خیلی.

چند لحظه به هم خیره شدیم.

بعد هر دو همزمان برگشتیم سمت وسایل.

شروع کردیم به تمرین.

این بار قرار بود بخش اصلی مسابقه رو اجرا کنیم؛ بخشی که اگر هماهنگ نبودیم، امتیاز زیادی از دست می‌دادیم.

اولش همه‌چیز خوب پیش رفت.

اما درست وسط تمرین، جین اشتباه کرد.

آت:
صبر کن! قرار بود بعد از علامت من حرکت کنی.

جین:
علامتت رو ندیدم.

آت:
چون حواست جای دیگه بود.

جین:
نه، چون تو زودتر حرکت کردی.

آت:
من؟!

جین:
آره.

آت:
تو حتی حاضر نیستی اشتباه خودتو قبول کنی!

جین:
چون مطمئنم اشتباه من نبود.

صدای بحثمون توی سالن پیچید.

چند ثانیه بعد، سکوت کردیم.

من نفس عمیقی کشیدم.

آت:
باشه. دوباره.

جین:
این بار آروم‌تر.

دوباره شروع کردیم.

یک بار...

دو بار...

سه بار...

هر بار یه ایراد جدید پیدا می‌شد.

بالاخره با عصبانیت وسایل رو روی میز گذاشتم.

آت:
اینطوری قرار نیست به جایی برسیم.

جین:
می‌دونم.

آت:
پس چی کار کنیم؟

جین چند لحظه فکر کرد.

جین:
بیایم هر کدوم یه روش پیشنهاد بدیم، بعد بهترین قسمت هر دو رو ترکیب کنیم.

با تعجب نگاهش کردم.

آت:
یعنی قبول داری روش تو کامل نیست؟

جین:
و روش تو هم کامل نیست.

آت:
خیلی خب... من اینو به عنوان یه جواب مثبت در نظر می‌گیرم. 😂

جین لبخند خیلی کوتاهی زد.

جین:
فقط شروع کنیم.

این بار، به جای اینکه بخوایم ثابت کنیم کدوممون درست میگه، روی خود مسابقه تمرکز کردیم.

قدم به قدم.

حرکت به حرکت.

تا اینکه بالاخره اجرای کامل رو بدون اشتباه انجام دادیم.

چند ثانیه سکوت شد.

به جین نگاه کردم.

آت:
بالاخره.

جین:
آره.

آت:
فکر کنم این یکی خوب بود.

جین:
فکر کنم؟

آت:
باشه... خیلی خوب بود. 😐

جین:
پس می‌تونی یه بار هم اعتراف کنی که منم بد نیستم.

آت:
زیاده‌خواه نشو.

جین خندید.

من هم با اینکه نمی‌خواستم، لبخند کوچیکی زدم.

اما سریع صورتم رو برگردوندم.

هنوز با جین کنار نیومده بودم.

هنوز خیلی چیزها بینمون بود.

ولی حداقل یک چیز تغییر کرده بود...

دیگه مطمئن نبودم که نمی‌تونیم با هم کار کنیم.

ادامه دارد... 🦋
دیدگاه ها (۰)

𐙚🦋 پارت دوم — «شروع دردسر» 🦋𐙚ویو آتاز دفتر بیرون اومدم و بدو...

پارت 48,🌷 ویو آترفتم سمت داییم و گفتم:آت:ـ داییییی! 🥺💜دایی:ـ...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

𐙚🦋 پارت اول — «هم‌تیمیِ غیرممکن» 🦋𐙚ویو آتصدای همهمه‌ی بچه‌ها...

مربی موتور سوار

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓صبح روز بعدمانیا طبق معمول وارد اتاق جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط