{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لطفا برگرد عزیزم بدون تو اینجا هیچ معنایی ندارد.

لطفا برگرد عزیزم بدون تو اینجا هیچ معنایی ندارد.

برگرد... نه با همان قدم‌هایی که رفتی، نه با همان سکوتی که پشت سرت جا گذاشتی برگرد با هر چیزی که از تو باقی مانده، با یک خاطره، با یک صدا، با حتی یک نگاه. اینجا هنوز جایی برای حضورت هست؛ هنوز کنار پنجره یک تکه از عصرهای گذشته مانده، هنوز سکوت این اتاق گاهی نامت را آرام و بی‌صدا صدا می‌زند. برگرد... پیش از آنکه این خانه به نبودنت عادت کند.

از روزی که رفتی زمان عجیب شده است؛ ساعت‌ها می‌گذرند اما بعضی لحظه‌ها هنوز در همان روز مانده‌اند. در همان لحظه‌ای که رفتی و من چیزی نگفتم؛ در همان سکوت کوتاهی که شاید می‌توانست جلوی تمام این دلتنگی‌ها را بگیرد. حالا هر شب چراغ‌ها خاموش می‌شوند و من میان تاریکی به صدای خاطرات گوش می‌دهم؛ خاطراتی که بلد نیستند چطور از آدم خداحافظی کنند.

برگرد... پیش از آنکه خاطره‌ات آن‌قدر دور شود که دیگر نتوانم صدایت را از میان صداهای جهان تشخیص دهم. پیش از آنکه چهره‌ات در ذهنم تبدیل به تصویری قدیمی شود، پیش از آنکه دست‌هایت فقط یک حس مبهم در میان انگشتان خاطره باشند. من از رفتنت نمی‌ترسم؛ از روزی می‌ترسم که دیگر منتظرت نباشم. از روزی که نامت را بشنوم و قلبم دیگر برای لحظه‌ای نایستد.

اگر برگشتی، لازم نیست چیزی را توضیح بدهی. بیا و کنار همان پنجره بایست؛ همان‌جایی که روزی آخرین نگاهت را از من پنهان کردی. من هم چیزی نمی‌پرسم. گاهی آدم سال‌ها منتظر یک جواب می‌ماند و وقتی صاحب جواب بالاخره برمی‌گردد، می‌فهمد آنچه می‌خواسته جواب نبوده؛ فقط می‌خواسته کسی دوباره روبه‌رویش بایستد.

برگرد... اگر هنوز جایی در میان شلوغیِ دنیا یادت افتاد که کسی اینجا روزهای زیادی را با نام تو سر کرده است. برگرد اگر هنوز در گوشه‌ای از قلبت راهی به این خاطره مانده. و اگر قرار نیست بمانی، لااقل یک‌بار برگرد؛ بگذار بدانم آدمی که روزی تمام این دلتنگی را ساخت، واقعاً وجود داشته است. شاید بعد از دیدنت بالاخره بتوانم با نبودنت کنار بیایم؛ شاید بتوانم پنجره را ببندم، چراغ را خاموش کنم و برای اولین بار بدون انتظارِ قدم‌هایت به خواب بروم





اصکی به شدت ممنوع
دیدگاه ها (۰)

دلم یک گوشه‌ی جادویی از این دنیا می‌خواهد…جایی میان جنگل‌های...

🌱🍃 #شب،با موهای پریشانشمی ریزد بر شانه‌های تنهایی‌ام ،و تو…چ...

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

عاشقانه های شبنم

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_3 فصل دوم | قان...

بعضی شعرها فقط خوانده نمی‌شوند؛ آدم را با خودشان می‌برند به ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒صبح روز بعدمانیا وارد اتاق جیمین شد+ صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط