باران آرام می‌بارید مثل آن روزی که رفتی

باران آرامـ می‌بارید، مثل آن روزی که رفتی.

باران آرامـ می‌بارید، مثل آن روزی که رفتی.
تمامـ شهر غرق در سکوتی سنگین بود،
انگار زمان خودش را عقبـ کشیده بود
تا هیچ‌چیزی از لحظه رفتنتـ جا نماند.
من مانده بودمـ و این دلِ بی‌قرار
که هزار بار خواستـ از جا بلند شود،
اما نمی‌شد. دستـ هایمـ هنوز خالی بود،
درستـ مثل نگاهتـ در آخرین دیدارمان.
هیچ‌وقتـ نفهمیدمـ چرا خداحافظی‌ها این‌قدر سرد و خسته‌کننده‌اند.
چرا کلمه‌ها در گلو گیر می‌کنند و بغض‌ها مثل سنگـ روی سینه می‌افتند؟

هر گوشه‌ای که می‌رومـ، هنوز عطر حضورتـ را حس می‌کنمـ. صدایتـ را، خنده‌هایتـ را، حتی آن نگاه کوتاهی که همیشه فکر می‌کردمـ همه دنیایمـ را در خود دارد.
اما حالا دنیا فقط یکـ حفره عمیق استـ، پر از خاطراتی که هر شبـ مثل آوار روی سرمـ خرابـ می‌شوند.

گاهی در خیابان‌ها می‌چرخمـ و بی‌دلیل به پنجره‌ها زل می‌زنمـ. شاید تو آنجا باشی، شاید یکـ لحظه تو را از دور ببینمـ.
اما هیچ‌وقتـ نیستی. هیچ‌وقتـ نمی‌آیی.
تو برای همیشه رفتی،
اما من هنوز تو را میان این کوچه‌ها گمـ می‌کنمـ.

می‌دانی، سختـ ترین بخش این ماجرا چیستـ؟
این‌که باید هر روز خودمـ را به بودن بدون تو قانع کنمـ.
باید وانمود کنمـ که زنده‌امـ، که همه چیز خوبـ استـ،
اما در درونمـ، درون همین قلبـ تکه‌تکه، چیزی مرده استــ. چیزی که دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند زنده‌اش کند.

شبـ ها که می‌خوابمـ، دعا می‌کنمـ خوابـ تو را ببینمـ. می‌خواهمـ یکـ بار دیگر با تو حرفـ بزنمـ بگویمـ که چقدر نبودنتـ سختـ استـ، چقدر بی‌معنا شده این زندگی.
اما حتی در خوابـ همـ نمی‌آیی.
انگار فاصله‌مان آن‌قدر دور شده
که حتی رویاهایمـ همـ دیگر به تو نمی‌رسند.

راستی، امروز به جایی رفتمـ که با همـ قدمـ می‌زدیمـ. همان نیمکتـ که همیشه رویش می‌نشستیمـ. هنوز همان‌جاستـ، اما حالا خالی. مثل قلبـ من. مثل دنیای من. مثل تمامـ چیزهایی که بعد از تو، هیچ رنگی ندارند.

می‌دانی؟ من هنوز منتظرمـ. شاید روزی، جایی،
در زمان دیگری، باز همـ ببینمتـ. شاید... فقط شاید...🦋🦋

دلتنگم

#saharshehim💖
دیدگاه ها (۰)

کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدمچقدر دوستت دارم؛شاید آن‌وقتاین‌قدر سخت...

من هیچ‌وقت آن‌قدر سرم شلوغ نمی‌شود که دلم برایت تنگ نشود… حت...

مادر که می‌میرد..........، فقط مادر نمی‌میرد… یک تکه از خودت...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

...اگر زنده ماندم و یک روزی با هم در یک خانه چای خوردیم؛برای...

من خیلی تنها هستم. بقیهٔ ویلترومایت‌ها از من می‌ترسند. هیچ‌ک...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

فکر کنم سخت‌ترین قسمتِ رفتن از تو، خودِ رفتن نیست؛ اینه که ب...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط