داستان
پارت 51
همانطور روی تختش نشسته بود. و برای بار هزارم صفحات آن دفتر داغون را ورق میزد. اما برای اولین بار چیز جدیدی در این دفتر دید.
در آخر صفحه ایزوکو از مادرش عذرخواهی کرد. و در حال توضیح دلیل کارش است. و در آخر برگه نوشته بود. انجام این کار من هیچ ربطی به کسی ندارد.
بعد از چند لحظه بعد از خواندن آن نوشته. کاتسوکی سریع دفتر را بست و به گوشه ای پرتاب کرد. تازه متوجه شده بود. که اون نوشته. آخرین نوشته های ایزوکو بوده دقیقا قبل از خودکشیش. اون نامه خودکشی اش بود. کاتسوکی احساس میکرد قلبش سنگین شده. نفس کشیدن برایش سخت بود. چشمانش داشت از فشار خیس میشد. حالش بد بود در حدی که سرش گیج میرفت.
کاتسوکی این را میدانست، که دلیل اصلی خودکشی ایزوکو، خود خودش بوده.
دقیقا قبل از خودکشیش به او گفته بود که خود را از ساختمان به پایین پرتاب کند. و او هم اینکار را کرد. ولی در نامه خودکشی اش گفته که این ماجرا تقصیر
کسی نیست.
کاتسوکی میدونست در غیر این صورت او را حتما به جرم تشویق به خودکشی میگرفتند.
شاید ایزوکو این را میدانسته.
با این فکر که ایزوکو حتی در لحظه آخر هم به فکر او بوده. دیگر نتوانست اشکش را کنترل کند. و یک قطره از چشمش. فرو ریخت.
و با خودش زمزمه میکرد. یک دستش روی سرش بود و دست دیگرش روی قلبش. او واقعا درد داشت.
کاتسوکی : مهربون... مهربون خرخون بی مصرف..... تو ... همیشه قوی بودی.
اعتراف برایش سخت بود. ولی دوست داشت اگر میتوانست. ازش عذر خواهی میکرد. حالا میدانست. او همیشه در تمام لحظه هایی که کنار ایزوکو بوده. میدانست که ایزوکو از خودش خیلی قوی تر است. ولی فقط با این احساس که نمیخواست این واقعیت را قبول کند به او زور میگفت. احساس میکرد. هرچقدر هم که تلاش کند، هرچقدر هم که قدرت فوق العاده ای داشته باشد برای مقابله با او کافی نیست. اما حالا فقط دلش میخواست که ای کاش فقط کنارش باشد.
دوباره به فکر هم کلاسی اش ایزوکو افتاد.
گیج بود. خیلی گیج. امکان نداشت شخصی تا این حد شباهت داشته باشد. امکان داشت؟
تا به حال مغزش آنقدر درگیر نبوده. در آخر تمام توانش را جمع کرد، اشکش را پاک کرد، و دوباره با همان ظاهر همیشگی اش از اتاق برون آمد. بیشتر از این نمیتوانست تحمل کند.
در خوابگاه تمام چراق ها خاموش بود. همه خواب بودند. بیرون آمدن در این ساعت قطعا کار درستی نبود.
ولی کاتسوکی دیگر نمیتوانست به چنین چیز هایی اهمیت بدهد. از خوابگاه خارج شد و بدون هیچ عجه ای در حال رفتن به سمت دفتر معلمان بود. او هیچ عجله ای نداشت. و حتی از رفتن به آنجا میترسید. میترسید از چیزی آگاه شود که توانش را ندارد.
او میدانست ساعت کاری آنها قطعا بیشتر از تایمی است که بچه ها بیدارند.
همانطور روی تختش نشسته بود. و برای بار هزارم صفحات آن دفتر داغون را ورق میزد. اما برای اولین بار چیز جدیدی در این دفتر دید.
در آخر صفحه ایزوکو از مادرش عذرخواهی کرد. و در حال توضیح دلیل کارش است. و در آخر برگه نوشته بود. انجام این کار من هیچ ربطی به کسی ندارد.
بعد از چند لحظه بعد از خواندن آن نوشته. کاتسوکی سریع دفتر را بست و به گوشه ای پرتاب کرد. تازه متوجه شده بود. که اون نوشته. آخرین نوشته های ایزوکو بوده دقیقا قبل از خودکشیش. اون نامه خودکشی اش بود. کاتسوکی احساس میکرد قلبش سنگین شده. نفس کشیدن برایش سخت بود. چشمانش داشت از فشار خیس میشد. حالش بد بود در حدی که سرش گیج میرفت.
کاتسوکی این را میدانست، که دلیل اصلی خودکشی ایزوکو، خود خودش بوده.
دقیقا قبل از خودکشیش به او گفته بود که خود را از ساختمان به پایین پرتاب کند. و او هم اینکار را کرد. ولی در نامه خودکشی اش گفته که این ماجرا تقصیر
کسی نیست.
کاتسوکی میدونست در غیر این صورت او را حتما به جرم تشویق به خودکشی میگرفتند.
شاید ایزوکو این را میدانسته.
با این فکر که ایزوکو حتی در لحظه آخر هم به فکر او بوده. دیگر نتوانست اشکش را کنترل کند. و یک قطره از چشمش. فرو ریخت.
و با خودش زمزمه میکرد. یک دستش روی سرش بود و دست دیگرش روی قلبش. او واقعا درد داشت.
کاتسوکی : مهربون... مهربون خرخون بی مصرف..... تو ... همیشه قوی بودی.
اعتراف برایش سخت بود. ولی دوست داشت اگر میتوانست. ازش عذر خواهی میکرد. حالا میدانست. او همیشه در تمام لحظه هایی که کنار ایزوکو بوده. میدانست که ایزوکو از خودش خیلی قوی تر است. ولی فقط با این احساس که نمیخواست این واقعیت را قبول کند به او زور میگفت. احساس میکرد. هرچقدر هم که تلاش کند، هرچقدر هم که قدرت فوق العاده ای داشته باشد برای مقابله با او کافی نیست. اما حالا فقط دلش میخواست که ای کاش فقط کنارش باشد.
دوباره به فکر هم کلاسی اش ایزوکو افتاد.
گیج بود. خیلی گیج. امکان نداشت شخصی تا این حد شباهت داشته باشد. امکان داشت؟
تا به حال مغزش آنقدر درگیر نبوده. در آخر تمام توانش را جمع کرد، اشکش را پاک کرد، و دوباره با همان ظاهر همیشگی اش از اتاق برون آمد. بیشتر از این نمیتوانست تحمل کند.
در خوابگاه تمام چراق ها خاموش بود. همه خواب بودند. بیرون آمدن در این ساعت قطعا کار درستی نبود.
ولی کاتسوکی دیگر نمیتوانست به چنین چیز هایی اهمیت بدهد. از خوابگاه خارج شد و بدون هیچ عجه ای در حال رفتن به سمت دفتر معلمان بود. او هیچ عجله ای نداشت. و حتی از رفتن به آنجا میترسید. میترسید از چیزی آگاه شود که توانش را ندارد.
او میدانست ساعت کاری آنها قطعا بیشتر از تایمی است که بچه ها بیدارند.
- ۸.۵k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط