{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم❤️

پارت سوم❤️
کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار می‌خواست مطمئن شود ایزوکو واقعاً قولش را جدی گرفته.

«خوبه.»

بعد دستش را رها کرد و به سمت در رفت.

ایزوکو با کنجکاوی دنبالش راه افتاد.
«ولی... چی خریدی؟»

کاتسوکی در حالی که در را باز می‌کرد، زیر لب گفت: «گفتم که نپرس.»

«ولی من فقط—»

«دکو.»

لحنش آن‌قدر جدی بود که ایزوکو فوراً ساکت شد.

اما وقتی از ساختمان بیرون آمدند، ایزوکو متوجه شد گوش‌های کاتسوکی کمی سرخ شده‌اند.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

«کاوچان...»

«چیه؟»

«ممنون.»

کاتسوکی لحظه‌ای مکث کرد.

«هنوز که چیزی بهت ندادم.»

«مهم نیست.»

کاتسوکی برگشت و اخم کرد.
«تو واقعاً عجیبی.»

ایزوکو خندید.
«خودت گفتی که چیزی برام خریدی. همین که به یادم بودی، خوشحالم می‌کنه.»

کاتسوکی چیزی نگفت.

فقط نگاهش را از ایزوکو گرفت و دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو برد.

چند قدم بعد، صدای آرامش در تاریکی شب پیچید:

«...همیشه به یادت هستم.»

ایزوکو ایستاد.

«چی؟»

«هیچی.»

«کاوچان! شنیدم!»

«گفتم هیچی!»

ایزوکو با صورتی سرخ‌شده دنبالش دوید.

«پس چرا صورتت قرمزه؟!»

«دکو، اگه یه کلمه دیگه بگی—»

خنده‌ی ایزوکو در خیابان خلوت پیچید و کاتسوکی، با وجود اخم همیشگی‌اش، نتوانست جلوی لبخند بسیار کوچکی را که گوشه‌ی لبش نشست بگیرد.

---

چند دقیقه بعد به آپارتمان کاتسوکی رسیدند.

کاتسوکی بدون حرف کفش‌هایش را درآورد و کیفش را روی مبل انداخت.

«بشین.»

ایزوکو روی مبل نشست و با کنجکاوی به او نگاه کرد.

کاتسوکی به اتاقش رفت.

صدای باز شدن کشوی میز آمد.

چند لحظه بعد برگشت.

چیزی کوچک را پشت سرش پنهان کرده بود.

ایزوکو با هیجان پرسید: «کاوچان؟»

«چشماتو ببند.»

ایزوکو فوراً چشم‌هایش را بست.

«واقعاً؟»

«آره. و تقلب هم نکنی.»

«قول می‌دم.»

کاتسوکی آرام جلوی او نشست.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد چیزی کوچک و گرم در کف دست ایزوکو قرار گرفت.

«حالا باز کن.»

ایزوکو چشم‌هایش را باز کرد.

نفسش برای لحظه‌ای بند آمد.

در دستش یک جفت دستکش بافتنی سبز تیره بود؛ ساده، اما با دو خط نارنجی باریک در قسمت مچ.

رنگ‌هایی که عجیب آشنا بودند.

رنگ‌هایی که به خودش و کاتسوکی می‌آمدند.

ایزوکو با انگشت‌هایش پارچه‌ی نرم دستکش را لمس کرد.

«این...»

کاتسوکی نگاهش را دزدید.

«هوا سرد شده.»

«ولی تو گفتی چیز مهمی نیست.»

«نگفتم مهم نیست.»

صدایش پایین‌تر آمد.

«فقط... نمی‌خواستم دستات دوباره یخ کنه.»

ایزوکو لبخند زد.

این بار نتوانست جلوی اشک‌های جمع‌شده در چشمانش را بگیرد.

کاتسوکی فوراً متوجه شد.

«هی! چرا گریه می‌کنی؟!»

«گریه نمی‌کنم.»

«داری گریه می‌کنی!»

«فقط... خوشحالم.»

کاتسوکی با ناراحتی نفسش را بیرون داد و دستمالی از روی میز برداشت و به طرفش گرفت.

«تو واقعاً یه گلابی احساسی‌ای.»

ایزوکو دستمال را گرفت و با خنده گفت:

«و تو مهربون‌ترین آدم دنیایی، کاوچان.»

کاتسوکی چند لحظه ساکت ماند.

بعد، خیلی آرام، پیشانی‌اش را به پیشانی ایزوکو تکیه داد.

«فقط برای تو.»

ایزوکو قلبش به شدت تپید.

و برای چند ثانیه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

فقط گرمای دست‌هایشان، میان آن دستکش‌های سبز و نارنجی، سکوت اتاق را پر کرده بود.
دیدگاه ها (۱)

https://splus.ir/Bladesyلینک کانالم

۷۵تایم شدم مبارک 🥳🥳

پارت دوم ❤️چشمان قرمز رنگ کاتسوکی برای لحظه‌ای برق‌های نرمی ...

پارت اول ❤️کلاسِ عصر تازه تمام شده بود و راهروهای خوابگاه یو...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

یک نیمکت فاصله

رمان انفجار و امید

رمان انفجار و امید

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

.....پارت ششم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط