صدای بارون روی سقف فلزی انباری میکوبید. کاتسوکی بدون این
صدای بارون روی سقف فلزی انباری میکوبید. کاتسوکی بدون اینکه حرفی بزنه، مچ دست ایزوکو رو محکم گرفت و اون رو از اون محیط خفه و تاریک بیرون کشید. ⛈️ ایزوکو که هنوز گیج بود و پاهای ضعیفش به زور حرکت میکرد، دنبال کاتسوکی کشیده میشد.
هوا بیرون به شدت سرد بود و باد شدیدی میوزید. کاتسوکی ایستاد و با یه حرکت سریع، ژاکتش رو درآورد و روی شونههای لرزون ایزوکو انداخت. نگاهش هنوز همونقدر برنده بود. «نفله، اگه همین الان از سرما مریض بشی، خودم میکشمت. راه بیفت.» 🧥💥
ایزوکو سرش رو پایین انداخت و لبهی ژاکت کاتسوکی رو تو دستش جمع کرد. عطرِ تلخِ کاتسوکی توی ژاکت پیچیده بود و برای اولین بار بعد از ساعتها، حس کرد واقعاً داره نفس میکشه. 🥺✨
اونها سکوت رو بین خودشون حفظ کردن؛ ایزوکو پشت سر کاتسوکی راه میرفت و فقط ردِ قدمهای اون رو دنبال میکرد. هرچند کاتسوکی چیزی نمیگفت، اما هر چند قدم یکبار، سرعتش رو کم میکرد تا مطمئن بشه ایزوکو ازش عقب نمیمونه. انگار این سکوت، تنها راهی بود که کاتسوکی بلد بود برای اینکه به ایزوکو بفهمونه دیگه قرار نیست اون رو تو تنهایی رها کنه. 🚶♂️🚶♂️
بالاخره به نزدیکی خوابگاه رسیدن. نور چراغهای خوابگاه از دور مشخص بود. کاتسوکی ایستاد و بدون اینکه به سمت ایزوکو برگرده، زمزمه کرد: «توی خوابگاه، اون لبخندِ احمقانه رو نزن. نمیخوام کسی بفهمه چه اتفاقی افتاده، فهمیدی؟» 🤨🔥
ایزوکو آروم سرش رو تکون داد. «باشه... فهمیدم.» 😔
هوا بیرون به شدت سرد بود و باد شدیدی میوزید. کاتسوکی ایستاد و با یه حرکت سریع، ژاکتش رو درآورد و روی شونههای لرزون ایزوکو انداخت. نگاهش هنوز همونقدر برنده بود. «نفله، اگه همین الان از سرما مریض بشی، خودم میکشمت. راه بیفت.» 🧥💥
ایزوکو سرش رو پایین انداخت و لبهی ژاکت کاتسوکی رو تو دستش جمع کرد. عطرِ تلخِ کاتسوکی توی ژاکت پیچیده بود و برای اولین بار بعد از ساعتها، حس کرد واقعاً داره نفس میکشه. 🥺✨
اونها سکوت رو بین خودشون حفظ کردن؛ ایزوکو پشت سر کاتسوکی راه میرفت و فقط ردِ قدمهای اون رو دنبال میکرد. هرچند کاتسوکی چیزی نمیگفت، اما هر چند قدم یکبار، سرعتش رو کم میکرد تا مطمئن بشه ایزوکو ازش عقب نمیمونه. انگار این سکوت، تنها راهی بود که کاتسوکی بلد بود برای اینکه به ایزوکو بفهمونه دیگه قرار نیست اون رو تو تنهایی رها کنه. 🚶♂️🚶♂️
بالاخره به نزدیکی خوابگاه رسیدن. نور چراغهای خوابگاه از دور مشخص بود. کاتسوکی ایستاد و بدون اینکه به سمت ایزوکو برگرده، زمزمه کرد: «توی خوابگاه، اون لبخندِ احمقانه رو نزن. نمیخوام کسی بفهمه چه اتفاقی افتاده، فهمیدی؟» 🤨🔥
ایزوکو آروم سرش رو تکون داد. «باشه... فهمیدم.» 😔
- ۶۹۵
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط