آشنایی با کتاب
جنایت و مکافات
روایتی از جنایتکاری که به مکافات جنایتش می افتد!
مرد متشخص و با سوادی که یک نظریه طرح میکنه .
آدم های عادی و ابرانسان ها
و سوالی وجودش رو در بر میگیره، آیا اگر ناپلئون به جای فتح مصر ابتدا مجبور میشد برای ابرانسان شدن یک انسان شپش گونه رو بکشه آیا این کار رو میکرد؟
مرد به قدری درگیر این سوال میشه که خودش رو گرفتار جنایت میکنه تا درک بهتری از تصمیم ناپلئون داشته باشه ،و یا حتی شاید انگیزه قتل رو بشه اینطور توصیف کرد ،راسکلنیکف میخواهد ثابت کند که یک نابغه و ابرانسان است نه آدم عادی و شپش گونه.
خودش را متقاعد میکنه که جنایتی در راه خیر و نفع برای هزاران انسان میتونه معادله درستی باشه .
اما چیزی که در نظر گرفته نشد ، انسانیت بود!
در تمام داستان در حال تماشای عذاب راسکلنیکف هستیم ،و حتی شاید عذاب وجدانی که سعی میکنه با منطق منکرشون بشه و به مکتب نهیلیست روی میاره تا از جنایتش فرار کنه، جهان پوچ است و آدم های درون آن پوچ تر.
و در قعر این چاه دقیقا زمانی که انسانیت کم کم در این آدم محو میشه و تبدیل به یک نابغه یا ناپلئون میشد، با دختری آشنا میشه که اعتقادتش رو با راسکلنیکف شریک میشه
دختر با اینکه خود رو گناه کار میدونه اما هنوز آگاه که خداوند رو برای جبران داره و سعی میکنه راسکنیکف هم متقاعد کنه ،که دنیا معنا داره و مهم ترین معنای اون اخلاق و انسانیت هست، رسالت مسیح رستاخیز!
و بعد تمام این جنایت و مکافات و در نهایت عشق باعث میشه راسکلنیکف متوجه شه که نظريه اش اشتباه بوده و گذشتن از معنا به پوچی تمام میرسه.
داستایوفسکی زمانی که ادبیات مدرن آتیسم،ماتریالیسم و نهیلیسم رو سعی میکردن در کلمات به جامعه تزریق کنن
فلسفه غرب رو نقد میکنه و وجود آفریدگار رو لا به لای کلماتش جا میکنه
در نهایت شاید چیزی که من فهمیدم این بود :اگر انسان ها به دو دسته عادی و ابر انسان تبدیل بشن ،پس راه رستگاری عادی بودنه و هیچ جنایتی بی مکافات نمیماند
روایتی از جنایتکاری که به مکافات جنایتش می افتد!
مرد متشخص و با سوادی که یک نظریه طرح میکنه .
آدم های عادی و ابرانسان ها
و سوالی وجودش رو در بر میگیره، آیا اگر ناپلئون به جای فتح مصر ابتدا مجبور میشد برای ابرانسان شدن یک انسان شپش گونه رو بکشه آیا این کار رو میکرد؟
مرد به قدری درگیر این سوال میشه که خودش رو گرفتار جنایت میکنه تا درک بهتری از تصمیم ناپلئون داشته باشه ،و یا حتی شاید انگیزه قتل رو بشه اینطور توصیف کرد ،راسکلنیکف میخواهد ثابت کند که یک نابغه و ابرانسان است نه آدم عادی و شپش گونه.
خودش را متقاعد میکنه که جنایتی در راه خیر و نفع برای هزاران انسان میتونه معادله درستی باشه .
اما چیزی که در نظر گرفته نشد ، انسانیت بود!
در تمام داستان در حال تماشای عذاب راسکلنیکف هستیم ،و حتی شاید عذاب وجدانی که سعی میکنه با منطق منکرشون بشه و به مکتب نهیلیست روی میاره تا از جنایتش فرار کنه، جهان پوچ است و آدم های درون آن پوچ تر.
و در قعر این چاه دقیقا زمانی که انسانیت کم کم در این آدم محو میشه و تبدیل به یک نابغه یا ناپلئون میشد، با دختری آشنا میشه که اعتقادتش رو با راسکلنیکف شریک میشه
دختر با اینکه خود رو گناه کار میدونه اما هنوز آگاه که خداوند رو برای جبران داره و سعی میکنه راسکنیکف هم متقاعد کنه ،که دنیا معنا داره و مهم ترین معنای اون اخلاق و انسانیت هست، رسالت مسیح رستاخیز!
و بعد تمام این جنایت و مکافات و در نهایت عشق باعث میشه راسکلنیکف متوجه شه که نظريه اش اشتباه بوده و گذشتن از معنا به پوچی تمام میرسه.
داستایوفسکی زمانی که ادبیات مدرن آتیسم،ماتریالیسم و نهیلیسم رو سعی میکردن در کلمات به جامعه تزریق کنن
فلسفه غرب رو نقد میکنه و وجود آفریدگار رو لا به لای کلماتش جا میکنه
در نهایت شاید چیزی که من فهمیدم این بود :اگر انسان ها به دو دسته عادی و ابر انسان تبدیل بشن ،پس راه رستگاری عادی بودنه و هیچ جنایتی بی مکافات نمیماند
- ۸.۲k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط