★سکوت....p¹

★سکوت....p¹
قلبم درد میکنه...
خیلی قلبم درد میکنه!
عشق یک طرفه؟؟
یه جورایی شبیه ایجاد کردن زخم عمیقی تو قلبت با شیشه‌ایه که تمام بدن و روحت رو زخمی کرده اما...
تجربه‌اش انقدر دردناکه در کلمات خلاصه نمیشه!
عشق یک طرفه دردناک‌تر از این حرفاست...
اشکام رو پاک کردم و بطری سوجو رو گذاشتم کنار
و با جیهوپ تماس گرفتم!
_"امشب همه چیز تموم میشه... دیگه این آدم اضافی تو زندگی نمی‌مونه... بلکه تموم میشه!"
داشت جواب میداد:"چی داری میگیـ..."
که تلفن رو قطع کردم.
رفتم بالای ساختمون و پایین رو نگاه کردم...
ارتفاع بلند و ترسناک بود!
قلبم دیگه درد نمی‌کرد... واقعا داشت تموم میشد؟؟
میخواستم بپرم...
که یک نفر از پشت بغلم کرد و مانع شد خودم رو بندازم پایین!
سی‌جون بود!
داد زد:"دیوونه شدی؟؟؟ چیکار می‌کنی احمق؟؟"
نفس نفس می‌زدیم!
هردومون ترسیده بودیم...
وقتی آروم‌تر شد با صدای آرومی اومد سمتم و گفت:"حالت خوبه؟؟ باورم نمیشه واقعا داشتی خودکشی میکردی..."
سی‌جون همسایه‌ی چهار ساله‌ی من بود...
اون پسر امروز جون من رو نجات داد!
_"ای کاش نجاتم نمی‌دادی سی‌جون! ای کاش تموم میشد..."
عصبانی نگاهم میکرد اما صحبت نمی‌کرد!
پرسیدم:"عجیب نیست که دقیقا وقتی که داشتم به زندگیم پایان میدادم تو پیدات شد؟"
_"میخواستم یکم هوا بخورم و سیگار بکشم. وقتی اومدم اینجا و دیدم داری خودتو پرت می‌کنی واقعا خیلی ترسیدم... هایری چرا؟؟"
صادقانه گفتم:"تا حالا عشق یک طرفه رو تجربه کردی؟؟"
پوزخند زد و جواب داد:"آره تجربه کردم... سیگاری شدم اما نزده به سرم که برم خودمو بکشم!"
با جوابش یه لحظه به خودم اومدم...
من داشتم چیکار میکردم؟ به زندگیم پایان میدادم؟؟
از سی‌جون عذرخواهی کردم که باعث ترس و مزاحمت برای اون هم شدم و رفتم طبقه پایین و وارد خونه شدم...
گوشیم رو چک کردم و دیدم جیهوپ کلی بهم پیام داده و زنگ زده... اون نگرانم شده بود؟؟
*(هایری منظورت از اون تماس چی بود؟؟
ببینم تو خوبی؟؟؟
چرا وقتی دارم باهات تماس میگیرم جواب نمیدی؟؟؟
راستی منظورت از آدم اضافی چی بود؟ تو دوست منی!
هایری من نگفتم می‌خوام از زندگیم بری فقط می‌خوام مثل دو تا دوست معمولی باشیم...
داری نگرانم می‌کنی دختر! چیشده که یهو یه همچین چیزی گفتی و بعد ناپدید شدی؟؟؟)*
پیاماش هم قلبمو گرم میکرد و هم نابودم میکرد...
دو تا دوست عادی...
هوم...
سرنوشت منم اینه دیگه!
میخواستم به پیام‌ها جواب بدم که...
در زدن.
در رو باز کردم و دیدم... جیهوپ پشت دره!
با دیدنم بغلم کرد!
نمی‌دونم دلیلش چی بود اما چشمام پر اشک شد!
شاید چشمام خیلی خوب میدونست هیچ وقت نمیتونه به عشقش برسه چون...
چون اون دوستش نداره!



نظر راجب فیک جدید؟؟
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

پارت ۱۲

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.30 (روایت از زبان ا.ت...

سرنوشت(ویو رایا)شوگا رفت سمت اتاق و کت‌ش رو درآورد.روی دستش ...

وقتی دیر میای خونه (part2)رفتم طرف آشپزخونه بشقاب رو گذاشته ...

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

۳ پارتی

طرفدار نظام و حکومت نبودموقتی جنایت میناب برای دختر خواهرم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط