{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدا! ز سوز دلم آگهی، که جانم سوخت

خدا! ز سوز دلم آگهی، که جانم سوخت

دلم ز فرقت یاران مهربانم سوخت

چو دید دشمن دیرینه، انزوای مرا

ز کینه آتشی افروخت کآشیانم سوخت

هنوز داغ پیمبر به سینه بود مرا

که مرگ فاطمه ناگاه جسم و جانم سوخت

امید زندگی و، یار غمگسارم رفت

ز مرگ زودرسش قلب کودکانم سوخت

دمی که گفت: علی جان! دگر حلالم کن

به پیش دیده ز مظلومیَش، جهانم سوخت

به حال غربت من می گریست در دم مرگ

ز مهربانی او، طاقت و توانم سوخت

گشود چشم و سفارش ز کودکانش کرد

نگاه عاطفه آمیز او، روانم سوخت

چو خواست نیمه شب او را به خاک بسپارم

از این وصیّت جانسوز، استخوانم سوخت
دیدگاه ها (۱)

خدا! ز سوز دلم آگهی، که جانم سوختدلم ز فرقت یاران مهربانم سو...

مرا این حکایت  ز سودای توست ..خماری و ، مستی ، ز صهبای توست ...

زیر خاکستر ذهنم باقی استآتشی سرکش و سوزنده هنوزیادگار است ز ...

زیر خاکستر ذهنم باقی ست ،آتشی سرکش و سوزنده هنوزیادگاری ست ز...

ای دوست قبولم کن و جانم بستانمستم کن و وز هر دو جهانم بستانب...

منوچهر نیستانی

🚩🇮🇷جنگ وجودی🇮🇷🚩بسم الله الرحمن الرحیم حسبنا الله و نعم الوکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط