خدا! ز سوز دلم آگهی، که جانم سوخت
خدا! ز سوز دلم آگهی، که جانم سوخت
دلم ز فرقت یاران مهربانم سوخت
چو دید دشمن دیرینه، انزوای مرا
ز کینه آتشی افروخت کآشیانم سوخت
هنوز داغ پیمبر به سینه بود مرا
که مرگ فاطمه ناگاه جسم و جانم سوخت
امید زندگی و، یار غمگسارم رفت
ز مرگ زودرسش قلب کودکانم سوخت
دمی که گفت: علی جان! دگر حلالم کن
به پیش دیده ز مظلومیَش، جهانم سوخت
به حال غربت من می گریست در دم مرگ
ز مهربانی او، طاقت و توانم سوخت
گشود چشم و سفارش ز کودکانش کرد
نگاه عاطفه آمیز او، روانم سوخت
چو خواست نیمه شب او را به خاک بسپارم
از این وصیّت جانسوز، استخوانم سوخت
دلم ز فرقت یاران مهربانم سوخت
چو دید دشمن دیرینه، انزوای مرا
ز کینه آتشی افروخت کآشیانم سوخت
هنوز داغ پیمبر به سینه بود مرا
که مرگ فاطمه ناگاه جسم و جانم سوخت
امید زندگی و، یار غمگسارم رفت
ز مرگ زودرسش قلب کودکانم سوخت
دمی که گفت: علی جان! دگر حلالم کن
به پیش دیده ز مظلومیَش، جهانم سوخت
به حال غربت من می گریست در دم مرگ
ز مهربانی او، طاقت و توانم سوخت
گشود چشم و سفارش ز کودکانش کرد
نگاه عاطفه آمیز او، روانم سوخت
چو خواست نیمه شب او را به خاک بسپارم
از این وصیّت جانسوز، استخوانم سوخت
- ۱.۷k
- ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط