free from the court (p1)
علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_اول
_بالاخره که چی؟ بالاخره که تو قراره ملکه بشی؛ مگه نه؟
با کلافگی قلم رو کنار گذاشتم و به بابام که ساعتها همونجا وایستاده بود و سخنرانی بیمعنایی میکرد گفتم:" پدر خواهشاً بس کن؛ لطفا! چندبار باید بهتون بگم که من حالاحالاها قرار نیست ترفیع بگیرم؟ فقط بهم بگو چندبار دیگه باید اینو تکرار کنم؟!"
خب... من شاید مسخرهترین شاهزادهای باشم که توی عمرتون دیدین!
ملکهی فعلی دیگه تا نسبتِ زیادی پیر شده و با اینکه نه پدرم امپراطوره و نه مادرم ملکه، نهایتاً تا یک سال دیگه مجبورم جایگاهشو قبول کنم.
فقط به این دلیل که پادشاه توانایی بچهدار شدن رو نداشت و مملکت انقدر مردسالار بودن که دخترِ نزدیکترین فامیل به ملکه رو وارث تاج و تخت کردن؛ هان ههجین.
بله؛ خودِ خودم!
هرکی اگه بهحای من بود، مطمئنا خدارو هزارانبار برای این شانسی که بهش رو کرده شکر میکرد اما...
من این جایگاه رو نمیخوام...!
نمیخوام اونی باشم که همه براش تصمیم بگیرن و خودش هیچ قدرت و زندگیای براش باقی نمونه!
و من فقط و فقط از این بخشش خوشم نمیاد که قراره فقط توی رویاهام یه دختر مستقل باشم!
در همین افکار بهسر میبردم که دوباره صدای پدرم من رو به دنیای واقعی برگردوند:" هه جین، اگه بخوای فقط یکم مثبت فکر کنی، چیزی نمونده! چیزی نمونده تا بیشترین قدرتِ کل کشور مال ما بشه و من اصلا دلم نمیخواد این جایگاه رو بخاطر مسخرهبازیهای تو از دست بدم!
○شما که تا الان فقط به فکر منافع خودت و خواندان بودی؛ معلومه برات مهم نیست من چه احساسی دارم و به چی فکر میکنم. حالا هم... برو بیرون! میخوام تنها باشم.
نفس عمیقی از شدت عصبانیت کشید و سلانهسلانه به سمت در رفت.
حالا که بالاخره با افکارم تنها شدم، واقعا دارم توی واقعیتهای تلخِ اطرافم غرق میشم و راه فرار ندارم.
فعلا، همین که میدونم فرداشب به یه محفل خیلی مهم درباریها دعوت شدم، عذابی که امروز کشیدم رو کلمل میکنه!
واقعا دلم نمیخواد با افرادی همصحبت بشم که فکر میکنن برنامههای خاص و عجیبی برای آیندهی امپراطوری دارم و فقط میخوان از زیر زبونم حرف بکشن.
آرومآروم به سمت تخت رفتم و خودم رو روش رها کردم تا کمی استراحت کنم؛ بلکه فردا توی مهمونی حداقل بتونم کمی سرپا بمونم.
شایستهی ملکهی آینده این نیست که حتی از شدت خستگی نتونه درست روی دوتا پاس بایسته و راه بره.
اونا که درد اینجور چیزها رو نمیفهمن.
چون اگه بفهمن، دیگه منافعشون چطور میخواد تامین بشه...؟
ادامه دارد...
//پارتهای بعدی و ادامه رو میتونین از داخل پیج فیکشن و رمان بخونید🎀👈@yusskkzzji
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_اول
_بالاخره که چی؟ بالاخره که تو قراره ملکه بشی؛ مگه نه؟
با کلافگی قلم رو کنار گذاشتم و به بابام که ساعتها همونجا وایستاده بود و سخنرانی بیمعنایی میکرد گفتم:" پدر خواهشاً بس کن؛ لطفا! چندبار باید بهتون بگم که من حالاحالاها قرار نیست ترفیع بگیرم؟ فقط بهم بگو چندبار دیگه باید اینو تکرار کنم؟!"
خب... من شاید مسخرهترین شاهزادهای باشم که توی عمرتون دیدین!
ملکهی فعلی دیگه تا نسبتِ زیادی پیر شده و با اینکه نه پدرم امپراطوره و نه مادرم ملکه، نهایتاً تا یک سال دیگه مجبورم جایگاهشو قبول کنم.
فقط به این دلیل که پادشاه توانایی بچهدار شدن رو نداشت و مملکت انقدر مردسالار بودن که دخترِ نزدیکترین فامیل به ملکه رو وارث تاج و تخت کردن؛ هان ههجین.
بله؛ خودِ خودم!
هرکی اگه بهحای من بود، مطمئنا خدارو هزارانبار برای این شانسی که بهش رو کرده شکر میکرد اما...
من این جایگاه رو نمیخوام...!
نمیخوام اونی باشم که همه براش تصمیم بگیرن و خودش هیچ قدرت و زندگیای براش باقی نمونه!
و من فقط و فقط از این بخشش خوشم نمیاد که قراره فقط توی رویاهام یه دختر مستقل باشم!
در همین افکار بهسر میبردم که دوباره صدای پدرم من رو به دنیای واقعی برگردوند:" هه جین، اگه بخوای فقط یکم مثبت فکر کنی، چیزی نمونده! چیزی نمونده تا بیشترین قدرتِ کل کشور مال ما بشه و من اصلا دلم نمیخواد این جایگاه رو بخاطر مسخرهبازیهای تو از دست بدم!
○شما که تا الان فقط به فکر منافع خودت و خواندان بودی؛ معلومه برات مهم نیست من چه احساسی دارم و به چی فکر میکنم. حالا هم... برو بیرون! میخوام تنها باشم.
نفس عمیقی از شدت عصبانیت کشید و سلانهسلانه به سمت در رفت.
حالا که بالاخره با افکارم تنها شدم، واقعا دارم توی واقعیتهای تلخِ اطرافم غرق میشم و راه فرار ندارم.
فعلا، همین که میدونم فرداشب به یه محفل خیلی مهم درباریها دعوت شدم، عذابی که امروز کشیدم رو کلمل میکنه!
واقعا دلم نمیخواد با افرادی همصحبت بشم که فکر میکنن برنامههای خاص و عجیبی برای آیندهی امپراطوری دارم و فقط میخوان از زیر زبونم حرف بکشن.
آرومآروم به سمت تخت رفتم و خودم رو روش رها کردم تا کمی استراحت کنم؛ بلکه فردا توی مهمونی حداقل بتونم کمی سرپا بمونم.
شایستهی ملکهی آینده این نیست که حتی از شدت خستگی نتونه درست روی دوتا پاس بایسته و راه بره.
اونا که درد اینجور چیزها رو نمیفهمن.
چون اگه بفهمن، دیگه منافعشون چطور میخواد تامین بشه...؟
ادامه دارد...
//پارتهای بعدی و ادامه رو میتونین از داخل پیج فیکشن و رمان بخونید🎀👈@yusskkzzji
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۸.۹k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط