برادر ناتنی
[Step brother]
پارت ۱۲
جیمین: "خیلی سخته... اینکه باید جلوی پدرم جوری رفتار کنم که انگار تو فقط یه همخانهی سادهای. انگار که قلبم برات نمیتپه..."
(ا.ت سرش رو بلند کرد، چشمهاش از اشک پر شده بود. دستهاش رو دورِ کمرِ جیمین حلقه کرد و با صدایی ضعیف گفت:)
ا.ت: "جیمین، من میترسم... اگه بفهمن، اگه ما رو از هم جدا کنن چی؟"
(جیمین با انگشتهای ظریفش، گونهی ا.ت رو نوازش کرد و مکثی کرد. بعد، با نگاهی که از همهچیز محکمتر بود، مستقیماً توی چشمهای ا.ت خیره شد. اون نگاهِی که ا.ت همیشه توی رویاهاش میدید، حالا واقعیت داشت.)
جیمین: گوش کن ا.ت... من تسلیمِ این دیوارها و این قوانینِ پوچ نمیشم. من برای خودمون یه راه پیدا میکنم.
(ا.ت با لبخندی که بینِ اشک و شادی گم شده بود، سرش رو تکون داد. اون لحظه، اون پارکینگِ سرد و تاریک، برای اونا مثلِ زیباترین جایِ دنیا بود....)
...........................
جیمین که تا چند لحظه پیش غرقِ نگاه کردن به ا.ت بود، یهو نگاهش عوض شد. اون حسِ دلتنگی و عشق، جاش رو به یک قاطعیتِ سرد و جدی داد. دستِ ا.ت رو محکمتر گرفت و نیمنگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شه کسی نیست. بعد، دستش رو برد توی جیبِ کتش و یه پوشهی نازکِ قهوهایِ قدیمی رو درآورد.)
جیمین (با صدای آروم و لرزان): ا.ت....من توی دفترِ پدرم، توی کشوی مخفیِ میزش، اینو پیدا کردم. من فکر میکردم اون فقط یه مدیر عامل سختگیره، ولی این اسناد... اینا نشون میدن که اون و مادرت، خیلی قبلتر از چیزی که به ما گفتن، همدیگه رو میشناختن.
(ا.ت با تعجب پوشه رو گرفت. انگشتهاش روی لبهی کاغذهای قدیمی میلرزید. جیمین ادامه داد:)
جیمین: اونا گفتن تازه با هم آشنا شدن، اما این مدارک... اینا عکسهایی که نشون میده پدرم و مادرت سالها پیش، همدیگرو میشناختن....اون موقع پدرم عاشق مادرت شده بود اما پدر بزرگ و و مادر بزرگم میگفتن که دوست ندارن یه آدمی که سطحش از خانواده خودشون پایین تره عروسشون بشه ولی پدرم و مادرت قایمکی باهم رابطه داشتن بعدش خانواده پدرم ، پدرم رو اجبار کردن که با یکی دیگه ازدواج کنه که هم سطح خانوادشون باشه و پولدار باشه پس اونا از هم جدا شدن و پدرم با یه نفر دیگه ازدواج کرد و مادرت هم با یکی دیگه ولی چند ماه بعد مادرت بچه دار که اون بچه تو بودی ا.ت. و حالا پدرم شک داره که شاید تو دختر واقعیش باشی .
(ا.ت با چشمانِ گرد شده به جیمین نگاه کرد: یعنی... یعنی ما امکان داره که خواهر و برادر واقعی باشیم؟... (و با بغض ادامه داد)...این امکان نداره...)
....................
(نورِ ضعیف و مِهآلودِ پارکینگ، روی چهرهی خستهی جیمین افتاده بود. جیمین، در حالی که هنوز دستِ ا.ت رو توی دستِ خودش نگه داشته بود، سرش رو پایین انداخت. نفسهاش سنگین بود، انگار داشت سعی میکرد یه کوه سنگینی رو از روی سینهش بردارد.)
جیمین (با صدایی که به زور شنیده میشد گفت): ا.ت... من... من دیگه نمیتونم اینطوری به چشمات نگاه کنم. هر بار که میخوام بهت بگم دوستت دارم، یه صدایی توی سرم میپیچه که میگه... شاید ما نباید اینطوری باشیم........
ادامه دارد.......
~•~•~
(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
پارت ۱۲
جیمین: "خیلی سخته... اینکه باید جلوی پدرم جوری رفتار کنم که انگار تو فقط یه همخانهی سادهای. انگار که قلبم برات نمیتپه..."
(ا.ت سرش رو بلند کرد، چشمهاش از اشک پر شده بود. دستهاش رو دورِ کمرِ جیمین حلقه کرد و با صدایی ضعیف گفت:)
ا.ت: "جیمین، من میترسم... اگه بفهمن، اگه ما رو از هم جدا کنن چی؟"
(جیمین با انگشتهای ظریفش، گونهی ا.ت رو نوازش کرد و مکثی کرد. بعد، با نگاهی که از همهچیز محکمتر بود، مستقیماً توی چشمهای ا.ت خیره شد. اون نگاهِی که ا.ت همیشه توی رویاهاش میدید، حالا واقعیت داشت.)
جیمین: گوش کن ا.ت... من تسلیمِ این دیوارها و این قوانینِ پوچ نمیشم. من برای خودمون یه راه پیدا میکنم.
(ا.ت با لبخندی که بینِ اشک و شادی گم شده بود، سرش رو تکون داد. اون لحظه، اون پارکینگِ سرد و تاریک، برای اونا مثلِ زیباترین جایِ دنیا بود....)
...........................
جیمین که تا چند لحظه پیش غرقِ نگاه کردن به ا.ت بود، یهو نگاهش عوض شد. اون حسِ دلتنگی و عشق، جاش رو به یک قاطعیتِ سرد و جدی داد. دستِ ا.ت رو محکمتر گرفت و نیمنگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شه کسی نیست. بعد، دستش رو برد توی جیبِ کتش و یه پوشهی نازکِ قهوهایِ قدیمی رو درآورد.)
جیمین (با صدای آروم و لرزان): ا.ت....من توی دفترِ پدرم، توی کشوی مخفیِ میزش، اینو پیدا کردم. من فکر میکردم اون فقط یه مدیر عامل سختگیره، ولی این اسناد... اینا نشون میدن که اون و مادرت، خیلی قبلتر از چیزی که به ما گفتن، همدیگه رو میشناختن.
(ا.ت با تعجب پوشه رو گرفت. انگشتهاش روی لبهی کاغذهای قدیمی میلرزید. جیمین ادامه داد:)
جیمین: اونا گفتن تازه با هم آشنا شدن، اما این مدارک... اینا عکسهایی که نشون میده پدرم و مادرت سالها پیش، همدیگرو میشناختن....اون موقع پدرم عاشق مادرت شده بود اما پدر بزرگ و و مادر بزرگم میگفتن که دوست ندارن یه آدمی که سطحش از خانواده خودشون پایین تره عروسشون بشه ولی پدرم و مادرت قایمکی باهم رابطه داشتن بعدش خانواده پدرم ، پدرم رو اجبار کردن که با یکی دیگه ازدواج کنه که هم سطح خانوادشون باشه و پولدار باشه پس اونا از هم جدا شدن و پدرم با یه نفر دیگه ازدواج کرد و مادرت هم با یکی دیگه ولی چند ماه بعد مادرت بچه دار که اون بچه تو بودی ا.ت. و حالا پدرم شک داره که شاید تو دختر واقعیش باشی .
(ا.ت با چشمانِ گرد شده به جیمین نگاه کرد: یعنی... یعنی ما امکان داره که خواهر و برادر واقعی باشیم؟... (و با بغض ادامه داد)...این امکان نداره...)
....................
(نورِ ضعیف و مِهآلودِ پارکینگ، روی چهرهی خستهی جیمین افتاده بود. جیمین، در حالی که هنوز دستِ ا.ت رو توی دستِ خودش نگه داشته بود، سرش رو پایین انداخت. نفسهاش سنگین بود، انگار داشت سعی میکرد یه کوه سنگینی رو از روی سینهش بردارد.)
جیمین (با صدایی که به زور شنیده میشد گفت): ا.ت... من... من دیگه نمیتونم اینطوری به چشمات نگاه کنم. هر بار که میخوام بهت بگم دوستت دارم، یه صدایی توی سرم میپیچه که میگه... شاید ما نباید اینطوری باشیم........
ادامه دارد.......
~•~•~
(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
- ۱۶.۶k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط