سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۷۱
لحظه ای سکوت کرد و دوباره شروع به حرف زدن کرد
- به نظر میرسیه تو اولین انسانی هستی که بعد از مدت ها به این مقام رسیدی یقین دارم که به زودی سفیران به دنیای مردگان خواهند آمد
با تعجب گفتم :
- برای چی باید اینجا بیان !؟
ساکت شدم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید نمی دانستم چه اتفاقی قرار بود برای من بیافتد اگر مجازات می شدم یا برای همیشه در این دنیا زندانی می شدم
صدای لباس را شنیدم که گفت:
- اونها برای دیدن تو به اینجا میان هیچ می دونستی که حتی ملکه ها هم تنها دو بار سفیران را دیدند
- جدا !
نمی دانستم که لباس این اطلاعات را چگونه به دست آورده بود حتی مطمئن بودم که او حقیقت را برای من بازگو میکرد
- بله اولین بار زمانی بود که اون گوی رو به این سرزمین منتقل کردند و دومین بار زمانی بود که بعد سوم را ساختند می دونی ملاقات همه سفیران برای افرادی مثل ملکه آرارا چقدر سخته به سختی میشه یکی از آنها را ملاقات کرد
من گفتم:
- اگر اینطوریه که تو میگی برای چی باید به دیدن من بیان !؟
- خیلی واضحه تو قدرت گوی رو دزدیدی
- من دزد نیستم ، چند بار بگم
- با اینکه کارت غیر ارادی بود اما به این کار دزدیدن میگن تازه تو خیلی بچه هستی
به یاد پدربزرگم افتادم . خیلی دوست داشتم که در این لحظه او در کنارم می بود دستم دوباره شروع به تیر کشیدن کرد. درحالیکه کف دستم را مالش میدادم گفتم:
- خودم می دونم که هنوز بچه هستم لازم نیست تو بهم بگی
من با ناراحتی اینها را گفته بودم لباس که متوجه ناراحتی من شده بود گفت:
- اگه از حرف های من ناراحت بشی ، بهتره از نیش و کنایه های سفیران ناراحت بشی ، هیچ می دونستی که برای سفیر شدن باید حداقل چهل سالت باشه . همه سفیران آزمون های سختی رو پشت سر گذاشتند تا به این درجه رسیدند به همین دلیل میگم که هنوز بچه هستی . تو باید خودت رو آماده هرگونه برخوردی بکنی
- چهل سال ؟
بله این حداقل سن برای انسانهاست برای بعضی موجودات سن لازم برای شرکت در آزمون ها ، هزار ساله ...
من که باورم نشده بود گفتم :
- هزار سال امکان نداره !
- در این دنیا غیر ممکن وجود نداره تو تازه فهمیدی که جادوگری ببینم اگه قبلاً بهت می گفتند چنین مکانی هم وجود داره باور می کردی
- عمرا هنوز هم مطمئن نیستم که این دنیا وجود داشته باشه
صدای خنده لباس را شنیدم درحالیکه می خندید گفت:
- مطمئن باش خواب نمی بینی شگفتی های این دنیا رو باید با چشمان خودت ببینی تا باورشون کنی
نمی دانستم که سرنوشت من چرا اینگونه رقم خورده بود تا دیروز نمی دانستم که یک جادوگر هستم اما در این زمان دیگر به چشمان خودم هم اطمینان نداشتم
-پسر هنوز راه درازی پیش رو داری باید تلاش کنی که سطحت رو بالا ببری مطمئن باش که هیچگاه از سفیران به تو کمکی نخواهند کرد حتی ممکنه تصمیم بگیرند که قدرتت رو ازت بگیرند
با شک و تردید پرسیدم:
- ببینم این همه اطلاعات رو از کجا آوردی ؟
- من ساخته دست موجوداتی هستم که هزاران سال پیش نسلشون از بین رفته اونها بودند که به من چنین توانایی هایی رو بخشیدند
از سخنان لباس شگفت زده شده بودم به نظر حق با لباس بود اما چگونه ؟ چطور چنین چیزی امکان داشت
- مگه میشه یه لباس این همه سال بدون هیچ آسیبی سالم باقی بمونه ؟
درون تخت غلتی زدم و ادامه دادم :
- تازه چطوری درمورد سفیران می دونی ؟!
خیال کردی که من فقط قدرت حرف زدن یا تغییر شکل دارم هنوز زوده تا در مورد من و قدرت هام بدونی
لحظه ای سکوت کرد و دوباره شروع به حرف زدن کرد
- به نظر میرسیه تو اولین انسانی هستی که بعد از مدت ها به این مقام رسیدی یقین دارم که به زودی سفیران به دنیای مردگان خواهند آمد
با تعجب گفتم :
- برای چی باید اینجا بیان !؟
ساکت شدم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید نمی دانستم چه اتفاقی قرار بود برای من بیافتد اگر مجازات می شدم یا برای همیشه در این دنیا زندانی می شدم
صدای لباس را شنیدم که گفت:
- اونها برای دیدن تو به اینجا میان هیچ می دونستی که حتی ملکه ها هم تنها دو بار سفیران را دیدند
- جدا !
نمی دانستم که لباس این اطلاعات را چگونه به دست آورده بود حتی مطمئن بودم که او حقیقت را برای من بازگو میکرد
- بله اولین بار زمانی بود که اون گوی رو به این سرزمین منتقل کردند و دومین بار زمانی بود که بعد سوم را ساختند می دونی ملاقات همه سفیران برای افرادی مثل ملکه آرارا چقدر سخته به سختی میشه یکی از آنها را ملاقات کرد
من گفتم:
- اگر اینطوریه که تو میگی برای چی باید به دیدن من بیان !؟
- خیلی واضحه تو قدرت گوی رو دزدیدی
- من دزد نیستم ، چند بار بگم
- با اینکه کارت غیر ارادی بود اما به این کار دزدیدن میگن تازه تو خیلی بچه هستی
به یاد پدربزرگم افتادم . خیلی دوست داشتم که در این لحظه او در کنارم می بود دستم دوباره شروع به تیر کشیدن کرد. درحالیکه کف دستم را مالش میدادم گفتم:
- خودم می دونم که هنوز بچه هستم لازم نیست تو بهم بگی
من با ناراحتی اینها را گفته بودم لباس که متوجه ناراحتی من شده بود گفت:
- اگه از حرف های من ناراحت بشی ، بهتره از نیش و کنایه های سفیران ناراحت بشی ، هیچ می دونستی که برای سفیر شدن باید حداقل چهل سالت باشه . همه سفیران آزمون های سختی رو پشت سر گذاشتند تا به این درجه رسیدند به همین دلیل میگم که هنوز بچه هستی . تو باید خودت رو آماده هرگونه برخوردی بکنی
- چهل سال ؟
بله این حداقل سن برای انسانهاست برای بعضی موجودات سن لازم برای شرکت در آزمون ها ، هزار ساله ...
من که باورم نشده بود گفتم :
- هزار سال امکان نداره !
- در این دنیا غیر ممکن وجود نداره تو تازه فهمیدی که جادوگری ببینم اگه قبلاً بهت می گفتند چنین مکانی هم وجود داره باور می کردی
- عمرا هنوز هم مطمئن نیستم که این دنیا وجود داشته باشه
صدای خنده لباس را شنیدم درحالیکه می خندید گفت:
- مطمئن باش خواب نمی بینی شگفتی های این دنیا رو باید با چشمان خودت ببینی تا باورشون کنی
نمی دانستم که سرنوشت من چرا اینگونه رقم خورده بود تا دیروز نمی دانستم که یک جادوگر هستم اما در این زمان دیگر به چشمان خودم هم اطمینان نداشتم
-پسر هنوز راه درازی پیش رو داری باید تلاش کنی که سطحت رو بالا ببری مطمئن باش که هیچگاه از سفیران به تو کمکی نخواهند کرد حتی ممکنه تصمیم بگیرند که قدرتت رو ازت بگیرند
با شک و تردید پرسیدم:
- ببینم این همه اطلاعات رو از کجا آوردی ؟
- من ساخته دست موجوداتی هستم که هزاران سال پیش نسلشون از بین رفته اونها بودند که به من چنین توانایی هایی رو بخشیدند
از سخنان لباس شگفت زده شده بودم به نظر حق با لباس بود اما چگونه ؟ چطور چنین چیزی امکان داشت
- مگه میشه یه لباس این همه سال بدون هیچ آسیبی سالم باقی بمونه ؟
درون تخت غلتی زدم و ادامه دادم :
- تازه چطوری درمورد سفیران می دونی ؟!
خیال کردی که من فقط قدرت حرف زدن یا تغییر شکل دارم هنوز زوده تا در مورد من و قدرت هام بدونی
- ۳.۴k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط