قلمم بی جوهر تر از آن است که بتواند
قلمم بی جوهر تر از آن است که بتواند
گرمی سلامم را به تو عزیزِ دل برساند،
اکنون نامه ای را که برایت نوشتم می خوانی ,
شاید یا حتماً در شهری نباشم که تو در آن تنفس می کنی ,
نمی دانم در این لحظات آخر رفتنم
چطور رغبت قلبم را برایت روی کاغذ بیاورم ,
ساعت نیمی از دو ظهر جمعه گذشته
و دقایقی به سه مانده ,
این لحظات آخری که می گذرد
تلاطم عجیبی در احساساتم موج می زند,
حالم خراب تر از آن است که بخواهم برایت بازگو کنم ,
در زندگیم بارها تجربه کردم
که در رابطه وابستگی بد است اما باز دچار شدم ....
سکوت می کنم بر این لحظه های غمناک ,
بر این چشم هایی که از بس غرق در معشوق شد
, چیزی جز او را ندید ,
برای چه قلبم درون سینه ام آرام ندارد؟
برای که آرام ندارد؟
روزگاری خدایی داشتم
و تنها او را می پرستیدم ,
تو آمدی و تو را بت خویش کردم
و بعد از خدا تو را ستایش کردم ,
هر چه عاشقانه تر به سوی خدا می رفتم
او نیز مشتاقانه قصد من می کرد
و از بابت این تجربه , عاشقانه به سویت آمدم
اما لحظه به لحظه تو را دور تر از خویش یافتم. مرا دریاب!
من تو را ماٌنوس با تنهایی خویش یافتم
که تو را همسفر زندگی خویش نمودم
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشینم سر رو شانه هایت بگذارم ...
از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ریزم ...منتظر لحظه ای هستم ...
لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پیوند ... که تو را در اغوش گیرم ...
بوسه ای از سر عشق تقدیم تو کنم ...
و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هدیه کنم ...
اری من منتظرم ...
منتظر لحظه ای پاک و مقدس که به تو بگویم هستی ام ... هم نفسم ...
مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ...
گرمی سلامم را به تو عزیزِ دل برساند،
اکنون نامه ای را که برایت نوشتم می خوانی ,
شاید یا حتماً در شهری نباشم که تو در آن تنفس می کنی ,
نمی دانم در این لحظات آخر رفتنم
چطور رغبت قلبم را برایت روی کاغذ بیاورم ,
ساعت نیمی از دو ظهر جمعه گذشته
و دقایقی به سه مانده ,
این لحظات آخری که می گذرد
تلاطم عجیبی در احساساتم موج می زند,
حالم خراب تر از آن است که بخواهم برایت بازگو کنم ,
در زندگیم بارها تجربه کردم
که در رابطه وابستگی بد است اما باز دچار شدم ....
سکوت می کنم بر این لحظه های غمناک ,
بر این چشم هایی که از بس غرق در معشوق شد
, چیزی جز او را ندید ,
برای چه قلبم درون سینه ام آرام ندارد؟
برای که آرام ندارد؟
روزگاری خدایی داشتم
و تنها او را می پرستیدم ,
تو آمدی و تو را بت خویش کردم
و بعد از خدا تو را ستایش کردم ,
هر چه عاشقانه تر به سوی خدا می رفتم
او نیز مشتاقانه قصد من می کرد
و از بابت این تجربه , عاشقانه به سویت آمدم
اما لحظه به لحظه تو را دور تر از خویش یافتم. مرا دریاب!
من تو را ماٌنوس با تنهایی خویش یافتم
که تو را همسفر زندگی خویش نمودم
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشینم سر رو شانه هایت بگذارم ...
از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ریزم ...منتظر لحظه ای هستم ...
لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پیوند ... که تو را در اغوش گیرم ...
بوسه ای از سر عشق تقدیم تو کنم ...
و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هدیه کنم ...
اری من منتظرم ...
منتظر لحظه ای پاک و مقدس که به تو بگویم هستی ام ... هم نفسم ...
مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ...
- ۷.۴k
- ۲۹ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط