{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خود لطف بود چندان ای جان که تو داری

خود لطف بود چندان ای جان که تو داری

خود لطف بود چندان ای جان که تو داری
دارند بتان لطف نه چندان که تو داری
بر مرکب خوبی فکنی طوق ز غبغب
دستارچه زان زلف پریشان که تو داری
بالله که عجب نیست گر از تابش غبغب
زرین شود آن گوی گریبان که تو داری
بر شکرت از پر مگس پرده چه سازی
ای من مگس آن شکرستان که تو داری
گفتی که برو گر مگسی برننشینی
هم مورچه‌ام بر سر آن خوان که تو داری
مژگانت مرا کشت که یک موی نیازرد
وین نیست عجب زان سر مژگان که تو داری
بگشای به دندان گره از رشته‌ی جانم
تا درد چنم زان سر دندان که تو داری
گفتی که چه سر داری در عشق نگوئی
دارم سر پای تو به آن جان که تو داری
بردی دل خاقانی از آن سان که تو دانی
میدار به زنهارش از آن سان که تو داری
دیدگاه ها (۱)

یا صاحب الزمان ادرکنی

درسهایی که باید از این اشعار گرفت و فهمید و درک کرد...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

ظاهرا سیلی‌هایی که دولت امارات به خاطر مشارکتش در تجاوز آمری...

## فصل چهارم: سقوطِ ارزش‌هاصدای سیلیِ پارسا در فضای اتاق پیچ...

سایه ای در راهرو های نقره ای

007-پنهان در مه - پارت ۹۴

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط