{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part:6🐣

Part:6🐣

سونا به همراه نامجون وارد اتاق او شد نامجون چراغ هارا روشن کرد و هردو بر روی میز مطالعه نشستن......

سونا کتاب ها،دفترها،و هر چیزی که مربوط به زبان بود را بیرون آورد نامجون با دهانی باز نگاه سونا کرد......

_سونا جان تو که گفتی زیاد مشکل نداری اما حالا که میبینم اوضاع زیاد خوب نیست..

سونا خجالت زده سرش را به نشانه ی موافقت حرف نامجون تکان داد.....

_بله همینطوره موقعی که هردو باهم تنهاییم بهتر میتونم زبان شیرین انگلیسی رو یاد بگیرم...

_پس زبان مورد علاقت زبان انگلیسیه نه؟

سونا چطور میتوانست بگوید تنفر او نسبت به زبان انگلیسی فراتر از تمام حس های جهان بود .....

_آره برای همین مشتاق یادگیری زبان با شما هستم..

نامجون نیشخندی زد.....

_درواقع مسئله زبان نیست مسئله یه چیز دیگست مگه نه سونا جان؟

دست های سونا یخ زد دلش میخواست زمین دهن باز کند و او را ببلعد .....

_یعنی انقدر ضایع بودم؟

نامجون در چند میلی متری صورت سونا آمد....

_سونا جان دقیقا داری چیکار میکنی ؟ من تاحالا انقدر بی طاقت نشده بودم .. تا حالا انقدر دلم نمیخواست اون دو تیکه گوشت رو مزه کنم اما حالا که تو وارد زندگیم شدی راه فراری نداری..

سونا با تعجب حرفای نامجون را گوش کرد نمیتوانست چیزایی را که شنیده است هضم کند درجه بدنش از خجالت بالا رفته بود تا اینکه نامجون از او پرسید....

_حس من متقابله ؟اگر نه که قول میدم دیگه سد راهت نشم و باعث خجالتت نشم میتونیم این حس رو فقط یک توهم ساده برداشت کنیم .....

این بار چیزی در صدای سونا لرزید...

_نامجون... کمی مکث کرد... اگر بخوام باهات صادق باشم گرفتار دامی شدم که یک روز فکر میکردم قراره فقط یک چالش باشه..

نامجون به سونا نزدیک تر شد حال تمام حس ها،حرف ها،داشتند به صورت تکه های پازل کنار هم شکل میگرفتند.....


_منظوت چیه سونا؟

سونا نفس عمیقی کشید....

_نزدیک شدن من به تو فقط یک نقشه بود تا بتونم مُخت رو بزنم با همین دلیل پنهانی بهت نزدیک شدم اما ..... موقعی که داخل‌ چشمای به رنگ شبت خیره میشدم،موقعی که نزدیکی بین من و تو رفته رفته بیشتر شد،موقعی که باهات حرف میزدم....

سونا ادامه داد....

_همین لحظه ها فهمیدم که نمیتونم به تو فقط به چشم یک چالش یا یک استاد نگاه کنم تو فراتر از حسی هستی که من بهت دارم شاید هیچوقت نتونیم باهم یکی شیم اما بازم میخوام کنارت باشم نامجون........


نامجون با شنیدن حرف های سونا نفس آسوده ای کشید بعد هم بدون آنکه زمان را تلف کند طعم ل/ب های سونا را چشید ....

سونا هم از سر رضایت خودش همراهی کرد بو/سه ی آنها پر از حس ،پر از شوق و اشتیاق بود انگار که هردو خود را گم‌ کرده و تازه خودشان را پیدا کردند....

زبان نامجون در جای جای ده/ان سونا رفته بود بو/سه شدت گرفته بود پر از حس مالکیت ....

صدای قاطی شدن بز/اق دهانشان کل اتاق را گرفته بود سونا بیشتر از این میخواست اما نامجون متعقد بود هنوز زود است به همین دلیل هردو از هم با نفس جدا شدند......



ادامه دارد^^^^^^^^^^^^^^^
دیدگاه ها (۱)

پارت شانزدهم چشم‌هاش پر از خواهش و یه حسِ شیرینِ عاشقی بود....

سناریو جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط