{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با پاىِ دل قدم زدن آن هم کنارِ تو

با پاىِ دل قدم زدن آن هم کنارِ تو
باشد که خستگی بشود شرمسارِ تو

در دفتر همیشه ىِ من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگارِ تو

از هر طرف نرفته به بُن بست میرسیم
نفرین به روزگارِ من و روزگارِ تو

تا دست هیچکس نرسد تا ابد به من
میخواستم که گُم شوم در حصارِ تو

احساس می کنم که جدای ام نموده اند
همچون شهابِ سوخته ایی از مدارِ تو

آن"" کوپه ی تهی"" منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظارِ تو

اين سوتِ اخر است و غریبانه میرود
_تنها ترین مسافرِ تو از دیارِ تو

محمد علی بهمنی
دیدگاه ها (۱)

با پاىِ دل قدم زدن آن هم کنارِ تو باشد که خستگی بشود شرمسارِ...

با پاىِ دل قدم زدن آن هم کنارِ تو باشد که خستگی بشود شرمسارِ...

پاییز ارومیهبا پای دل قدم زدن آن هم کنار توباشد که خستگی بشو...

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو باشد كه خستگي بشود شرمسار تو...

آن کوپه تهی منم آری که مانده ام ،خالی تر از همیشه، در انتظار...

‍ ‍ ‍ با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو باشد که خستگی بشود شرم...

با پای دل قدم زدن آن هم كنار تو ...

آن کوپه تهی منم آری که مانده ام خالی تر از همیشه، در انتظار ...

آن کوپه تهی منم آری که مانده ام خالی تر از همیشه، در انتظار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط