─────.•:。✩✩。:• ─────.•:。
─────.•:。✩✩。:• ─────.•:。
✩غرش موتور سنگین یک خودروی چند میلیون دلاری سکوت خیابان را شکست. ماشین با نهایت کلاس و لوکس بودن متوقف شد و تهیونگ — با آن استایل شیک و نگاه جذاب و خاصش — از ماشین پیاده شد. 😎✨
بلافاصله پشت سرش، یک ماشین فوقلوکس دیگر پارک کرد و جونگکوک هم با تیپ خفن و میلیاردیش از آن بیرون آمد. نگاههای هر دو توی هوا گره خورد؛ یک نگاه خیره و چند دقیقهای که بینشان رد و بدل شد، قبل از اینکه هر کدام مسیرشان را به سمت کلاس در پیش بگیرند. 👀🔥
توی ذهن تهیونگ چه میگذشت؟
*«اون پسر چقدر هیکلی و خوشقامت بود... ولش کن، باید روی درس تمرکز کنم. امشب قراره با خانوادهام بریم تماشای مسابقه کشتی کج زیرزمینی. وای، کاش باز هم اون قلدرها بیان سراغم و منو بازیچه دست خودشون کنن...»* 🤭💜
(توضیح: هر ماه مسابقههای زیرزمینی خفنی برگزار میشه که آدمای ثروتمند و میلیاردر میرن تماشا، ولی همیشه توی مدرسه یک مشت قلدر هستن که سر به سر تهیونگ میذارن.)
توی ذهن جونگکوک:
*«این پسره خیلی جذاب و بانمکه! باید برم باهاش صحبت کنم. آها، راستی! امسال موضوع مسابقه چی بود؟ اممم... درست یادم نیست. فکر کنم یه بار اون پسر رو اونجا دیدم، باید از خودش بپرسم.»* 💭😏
***
زنگ تفریح که خورد، هیاهوی کلاس رو برداشت. قلدرهای مدرسه بیدرنگ اومدن سر میز تهیونگ. یکی از اونها با خشونتی آشکار تهیونگ رو از یک طرف بغل کرد و با پوزخند گفت:
– «هی، تهیونگ! امسال هم قول میدی با ما باشی، هان؟» 😒👊
تهیونگ با قیافهای که ترکیبی از کلافگی و مظلومیتِ جذاب بود، زمزمه کرد:
– «ولی... آخه من نمیخوام...» 🥺💧
یکی دیگه از قلدرها خم شد و صورتش رو خطرناک نزدیک گردن تهیونگ آورد، طوری که نفسهای گرمش میخورد به پوست گردن تهیونگ و با صدای دورگهای گفت:
– «این دفعه دیگه قول نمیدم سالم از دستمون در بری...» 😈
میخواستن تهیونگ رو به زور ببرن سمت دستشویی که ناگهان... درِ کلاس با شتاب باز شد و جونگکوک با اکیپش مثل یه منجی وارد شدن! 😎🔥
قلدر اصلی تا اونا رو دید، با تمسخر گفت:
– «اِهاِه... نگاه کن باز با این قیافه مظلومات اینا رو آوردی جلو؟ کار امروزت تمومه، تهیونگ!» 😤
ولی هنوز حرفش تموم نشده بود که مشت محکم و سنگین جونگکوک مستقیم خورد توی دهن قلدره! بوووم! 💥
در یک چشم به هم زدن، دعوای حسابی و خفنی برای نجات تهیونگ شروع شد! 🥊🔥💜─────────────────.•:。
✩غرش موتور سنگین یک خودروی چند میلیون دلاری سکوت خیابان را شکست. ماشین با نهایت کلاس و لوکس بودن متوقف شد و تهیونگ — با آن استایل شیک و نگاه جذاب و خاصش — از ماشین پیاده شد. 😎✨
بلافاصله پشت سرش، یک ماشین فوقلوکس دیگر پارک کرد و جونگکوک هم با تیپ خفن و میلیاردیش از آن بیرون آمد. نگاههای هر دو توی هوا گره خورد؛ یک نگاه خیره و چند دقیقهای که بینشان رد و بدل شد، قبل از اینکه هر کدام مسیرشان را به سمت کلاس در پیش بگیرند. 👀🔥
توی ذهن تهیونگ چه میگذشت؟
*«اون پسر چقدر هیکلی و خوشقامت بود... ولش کن، باید روی درس تمرکز کنم. امشب قراره با خانوادهام بریم تماشای مسابقه کشتی کج زیرزمینی. وای، کاش باز هم اون قلدرها بیان سراغم و منو بازیچه دست خودشون کنن...»* 🤭💜
(توضیح: هر ماه مسابقههای زیرزمینی خفنی برگزار میشه که آدمای ثروتمند و میلیاردر میرن تماشا، ولی همیشه توی مدرسه یک مشت قلدر هستن که سر به سر تهیونگ میذارن.)
توی ذهن جونگکوک:
*«این پسره خیلی جذاب و بانمکه! باید برم باهاش صحبت کنم. آها، راستی! امسال موضوع مسابقه چی بود؟ اممم... درست یادم نیست. فکر کنم یه بار اون پسر رو اونجا دیدم، باید از خودش بپرسم.»* 💭😏
***
زنگ تفریح که خورد، هیاهوی کلاس رو برداشت. قلدرهای مدرسه بیدرنگ اومدن سر میز تهیونگ. یکی از اونها با خشونتی آشکار تهیونگ رو از یک طرف بغل کرد و با پوزخند گفت:
– «هی، تهیونگ! امسال هم قول میدی با ما باشی، هان؟» 😒👊
تهیونگ با قیافهای که ترکیبی از کلافگی و مظلومیتِ جذاب بود، زمزمه کرد:
– «ولی... آخه من نمیخوام...» 🥺💧
یکی دیگه از قلدرها خم شد و صورتش رو خطرناک نزدیک گردن تهیونگ آورد، طوری که نفسهای گرمش میخورد به پوست گردن تهیونگ و با صدای دورگهای گفت:
– «این دفعه دیگه قول نمیدم سالم از دستمون در بری...» 😈
میخواستن تهیونگ رو به زور ببرن سمت دستشویی که ناگهان... درِ کلاس با شتاب باز شد و جونگکوک با اکیپش مثل یه منجی وارد شدن! 😎🔥
قلدر اصلی تا اونا رو دید، با تمسخر گفت:
– «اِهاِه... نگاه کن باز با این قیافه مظلومات اینا رو آوردی جلو؟ کار امروزت تمومه، تهیونگ!» 😤
ولی هنوز حرفش تموم نشده بود که مشت محکم و سنگین جونگکوک مستقیم خورد توی دهن قلدره! بوووم! 💥
در یک چشم به هم زدن، دعوای حسابی و خفنی برای نجات تهیونگ شروع شد! 🥊🔥💜─────────────────.•:。
- ۱۵۲
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط