آنها چفیه داشتند، من چادر دارم
آنها چفیه داشتند، من چادر دارم
آنان چفیه میبستند تا بسیجی وار بجنگند، من چادر میپوشم تا زهرایی زندگی کنم...
آنان چفیه را خیس میکردند تا نَفَسهایشان آلوده شیمیایی نشود، من چادر میپوشم تا از نفَسهای آلوده دور بمانم...
آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را میپوشاندند تا شناسایی نشوند، من چادر میپوشم تا از نگاههای حرام پوشیده باشم...
آنان چفیه را سجاده میکردند و به خدا میرسیدند، من با چادرم نماز میخوانم تا به خدا برسم...
آنان با چفیه زخمهایشان را میبستند، من وقتی چادری میبینم یاد زخم پهلوی مادرم میافتم...
آنان چفیه میبستند تا بسیجی وار بجنگند، من چادر میپوشم تا زهرایی زندگی کنم...
آنان چفیه را خیس میکردند تا نَفَسهایشان آلوده شیمیایی نشود، من چادر میپوشم تا از نفَسهای آلوده دور بمانم...
آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را میپوشاندند تا شناسایی نشوند، من چادر میپوشم تا از نگاههای حرام پوشیده باشم...
آنان چفیه را سجاده میکردند و به خدا میرسیدند، من با چادرم نماز میخوانم تا به خدا برسم...
آنان با چفیه زخمهایشان را میبستند، من وقتی چادری میبینم یاد زخم پهلوی مادرم میافتم...
- ۷۷۵
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط