p4

15سال بعد....

یجی: هیااااااااا نکننننننن

جونگکوک: دوست دارم به تو چه

یجی: خودت مگه کار ندارییییی.... به مامان بگم اذیتم میکنی؟

جونگکوک: گفتی خودت میدونی هاااااااا

یجی: نمیخوای بزرگ شی؟

جونگکوک: اسکل دیگه 23 سالمه...

یجی: منظورت 23 بدون 3 بود دیگه؟

جونگکوک: هیاااااااا

یجی: ایششششششش... میشه خفه شی؟

جونگکوک: بزرگترم ازت...

یجی: میشه ببندی؟ اقای چرفوسور؟؟کلی درس دارم...امروز زیست امتحان دارم نخوندم...

جونگکوک: هیا... من درسم خوب بود... تازه من الان تو بیمارستان کار میکنم دست اورد بزرگیه

یجی: باشه فهمدیم پزشکی... حالا گمشو بیرون دو ساعت دیگه باید اماده شم برم مدرسه امتحان دارم هیچی نخوندم

جونگکوک: عاممم... مگه ساعت چنده؟

یجی: الان 5 صبحه...

جونگکوک: اها... باشه بخون مغز فندوقی

این رو گفت و رفت بیرون...
یجی هم درساش رو خوند و ساعت رو دید و دید که ساعت شده 6 و نیم سریع لباس پوشید و رفت صبحونه بخوره

خانم جئون:+

+سلام دختر نازم

یجی: سلام اومااااا

+بدو غذا بخور... امروز جونگکوک میبرتت...

یجی: باشه اوما

جونگکوک: راستی من امروز بیمارستان کار دارم دیرتر میام

+باشه پسرم

یجی: بابت غذا مرسییییی

یجی بلند شد و جونگکوک سوار ماشین شد و یجی رو فرستاد دانشگاه و یجی پیاده شد رفت سمت در دانشگاه و جونگکوک میخواست بره که صحنه ای توجهش رو جلب کرد...
دوتا دختر اومدن سمت یجی و هلش دادن روی زمین و جونگکوک پیاده شد و دوید سمت دانشگاه و وقتی خواست بره سمت یجی مکالمه هاشون توجهش رو جلب کرد و روبروی یجی خشکش زد

٪سلام بچه پرورشگاهی...

یجی: من پرورشگاهی نیستم

~عه واقعا؟ امکان نداره خانواده ی جئون به اون باکلاسی همچین دختری رو قبول کنن.... میخوای بگی تو خواهر جئون جونگکوکی؟

یجی: خب که چی

&ببین... نزدیک جونگکوک نمیشی... تو باعث ضعفشونی...اگر اونا نبودن داشتی توی اشغالا خاک میخوردی

یجی که از این حرف واقعا قلبش شکست هیچی نگفت و اون دخترا اب ریختن رو سرش و رفتن و یجی بیصدا اشکش اومد و جونگکوک که تازه به خودش اومده بود رفت محکم یجی رو بغل کرد

جونگکوک: هیسسسسس اروم باش...

یجی: هق هق... تو هق شنیدی؟

جونگکوک:هیسسسسس...میدونم چه حسی داری اروم باش...نفس عمیق

یجی: اوپا... واقعا هق من لیاقت پیشتون هق بودن هق رو ندارم؟؟

جونگکوک: هیسسسسس اروم باش... عه.. این چه حرفیه عه... دیگه نشونم بلند شو اروم...

یجی: سردمه..

جونگکوک: چرا؟ وایستا...چرا انقدر خیسی...

یجی:....(با نگاهش به سطل اب اشاره کرد)

جونگکوک: فهمیدم... امروز نمیری دانشگاه... بیا بریم بیمارستان پیش من

یجی: نـ...

جونگکوک: مخالفت نداریم...



ادامه دارد....


ببخشید بد شده... و اینکه... شنبه تولدمه🥭
دیدگاه ها (۴)

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

پارت پنجمبعد از مدرسه جونگکوک: خدافظ جیمین مراقب خودت باش جی...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۹۶ ویو راوی تهیون...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت ۲۰ — «انتقام با یک لیوان آب»جونگکوک سریع یک قدم عقب رفت...

چند پارتی درخواستی

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

#pain#P¹¹³#Season²در طول مسیر به یک موسیقی بی کلام گوش میکرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط