آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که پس
آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که پستها وجدان ندارن؛ وجدان رو فروختن به یه جایزهی کوچیک، به یه ترفیع، به یه پستِ اجتماعی، به یه دلِ خوشِ زودگذر. و وقتی بهش میگی «آدمیت کجاست؟»، میخنده و میگه: «آدمیت؟ اون مالِ فیلمهاست، عزیزم.»»
آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که بعضیا میان فقط برای مصرف کردن؛ احساساتتو مصرف میکنن، وقتتو مصرف میکنن، اعتمادتو مصرف میکنن... و وقتی دیگه چیزی نمونده، میرن سراغ مشتریِ بعدی. و توی صورتت میگن: «این بازارِ عشقه، عزیزم؛ یا میفروشی، یا میخری.»»
آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که پستها استادِ نقابان؛ یه روز عاشقترینن، یه روز صمیمیترین، یه روز غمخوارترین... ولی وقتی به هدفشون برسن، نقاب رو میندازن و میبینی که تهش فقط یه آدمِ خالیست که از هیچکس جز خودش خوشش نمیاد. و تو میمونی با این سوال که «چطور باورم شد؟»»
آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که پستتر از اونی که فکرشو میکنی، وجود داره؛ اونایی که فقط منتظرن سقوط کنی تا روشنت سوار بشن، و وقتی دستِ کمک دراز میکنی، اون رو میگیرن که بالا بیان، نه که تو رو بالا بکشن... و آخرش با یه لبخند میگن: «من که کاری نکردم، خودت افتادی.»»
آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که تو این شهر، پستی یه مهارته؛ بعضیا بلدن توی صورتت تعریف کنن و پشت سرت نابودت کنن. و وقتی میپرسی چرا اینکارو کردن، میگن «بازی بود، عزیزم»... ولی تو میمونی با یه زخم که هیچوقت خوب نمیشه، چون پستها حتی زخمهاشون رو هم قشنگ میبندن و میگن «اتفاق افتاد».»
آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که بعضیا میان فقط برای مصرف کردن؛ احساساتتو مصرف میکنن، وقتتو مصرف میکنن، اعتمادتو مصرف میکنن... و وقتی دیگه چیزی نمونده، میرن سراغ مشتریِ بعدی. و توی صورتت میگن: «این بازارِ عشقه، عزیزم؛ یا میفروشی، یا میخری.»»
آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که پستها استادِ نقابان؛ یه روز عاشقترینن، یه روز صمیمیترین، یه روز غمخوارترین... ولی وقتی به هدفشون برسن، نقاب رو میندازن و میبینی که تهش فقط یه آدمِ خالیست که از هیچکس جز خودش خوشش نمیاد. و تو میمونی با این سوال که «چطور باورم شد؟»»
آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که پستتر از اونی که فکرشو میکنی، وجود داره؛ اونایی که فقط منتظرن سقوط کنی تا روشنت سوار بشن، و وقتی دستِ کمک دراز میکنی، اون رو میگیرن که بالا بیان، نه که تو رو بالا بکشن... و آخرش با یه لبخند میگن: «من که کاری نکردم، خودت افتادی.»»
آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که تو این شهر، پستی یه مهارته؛ بعضیا بلدن توی صورتت تعریف کنن و پشت سرت نابودت کنن. و وقتی میپرسی چرا اینکارو کردن، میگن «بازی بود، عزیزم»... ولی تو میمونی با یه زخم که هیچوقت خوب نمیشه، چون پستها حتی زخمهاشون رو هم قشنگ میبندن و میگن «اتفاق افتاد».»
- ۱۴.۲k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط