{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Last Shadow

part⁴



تهیونگ با صدای بوقِ دستگاه از خواب پرید.

چشم باز کرد. نور سفید. بوی الکل. تخت بیمارستان.

دکتر: «آقای تهیونگ... شما سه هفته‌ست که توی کما بودید.»

تهیونگ ماتش برد. نگاهش به دستاش افتاد. روی مچش، یه نوار قلب بود.

دکتر: «شما تصادف کردید. ماشین به شما زد. سه هفته‌ست که بین مرگ و زندگی بودید... ولی انگار یه چیزی شما رو نگه داشت.»

تهیونگ نگاهش به کنار تخت افتاد.
روی میز، یه دفتر نقاشی بود. با دست خودش.

با لرز بازش کرد.
صفحه‌های اول خالی بود. اما صفحه‌ی آخر...

یه نقاشی از یه دختر با لباس سفید.
و زیرش با خطِ خودش نوشته بود:

«ات... اگه اینو می‌خونی، یعنی من بیدار شدم. ولی می‌دونی چیه؟ توی کما، هر شب می‌دیدمت. و عاشق‌ترین روزهای زندگیم، همون روزهایی بود که توی خواب، سایه‌ات بودم.»

تهیونگ گریه کرد. اما این بار، از خوشحالی.

پرستار اومد توی اتاق و گفت: «آقای تهیونگ... یکی براتون نامه گذاشته بود. قبل از تصادف.»

نامه رو باز کرد. دستخط آشنا:

«تهیونگ عزیزم،
اگه اینو می‌خونی، یعنی تصادف کردی و زنده موندی.
من سه سال پیش مردم. ولی تو توی خواب‌هات منو کشیدی.
حالا که بیدار شدی... بدون که من توی هر سایه‌ای که می‌افتی، کنارتم.
چون سایه، هیچ‌وقت صاحبش رو تنها نمی‌ذاره. »

تهیونگ به پنجره نگاه کرد. خورشید می‌تابید.
و سایه‌اش روی دیوار، لبخند می‌زد.

.

.

.


ܢ̣ܫضܨ ܫܢܚ݅ܦ̈‌ܣߊ ࡅ߳ܩوܩܢ ܝ̇ߺܩی‌ܢܚ݅ܝ̇ߺ...
ܦ̇ܦ̈ط ܢܚߊ‌یܘ ܩی‌ܢܚ݅ܔ و ܢ̣ی‌صܥ‌‌ߊ ࡅ߳ߊ ߊ‌ܢ̣ܥ‌‌ ܭܝ̇ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ܩی‌ܩوܝ̇ߺܝ̇ߺ :)


The end...



لایک:90
کامنت:60
بازنشر:30



(تموم شد... اما تهش هیچوقت تموم نمیشه.
این پارت آخر ، حاصل چند شب بی‌خوابی و کلی اشک و عشق بود.
امیدوارم تونسته باشم حقّ داستان و شما رو ادا کنم.
ممنون که تا آخرین خط همراه من بودین... برام خیلی ارزش داره 🤍🙏🏻🥹»)




حمایت میکنید عروسکا؟
دیدگاه ها (۱۵)

어서 와...اینجا محفلی‌ست از جنس دل؛نه از جنس رسم و ریا...هر چه ...

The Last Shadow

The Last Shadow

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط