{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.

نگاه‌های کنجکاوِ مهمون‌ها کلافه‌ام کرده بود.

تهیونگ انگار متوجه شد.

بدون اینکه چیزی بگه، دستش رو با احتیاط روی گودیِ کمرم گذاشت.

گرماش از پشتِ لباسم هم حس می‌شد.

— بریم بیرون.

صداش آروم بود، ولی قاطع.

سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم.

همراهش از بین جمعیت گذشتم.

چند نفر سعی کردن سرِ راهش رو بگیرن، ولی تهیونگ فقط با یه سر تکون دادنِ کوتاه، ازشون رد شد.

وقتی درهای سنگینِ خروجی رو باز کرد، هوای خنکِ شب به صورتم خورد.

نفس عمیقی کشیدم.

توی باغ بودیم.

ساکت.

تاریک.

فقط صدای جیرجیرک‌ها و نورِ ملایمِ چراغ‌های دفن‌شده توی باغچه.

تهیونگ دستش رو از روی کمرم برداشت، ولی فاصله‌مون رو زیاد نکرد.

ایستاد و به ماه نگاه کرد.

— اینجا راحت‌تری؟

& آره. خیلی بهتره.

به سمت من چرخید.

سایه‌ش روی زمین افتاده بود.

— از اون آدما خوشت نمیاد، نه؟

& موضوع خوش‌اومدن نیست. حس می‌کنم اونجا… زیادی دارم نقش بازی می‌کنم.

تهیونگ چند قدم جلوتر اومد.

نزدیک‌تر از همیشه.

— نیازی نیست نقش بازی کنی.

مکث کرد.

— وقتی کنارِ منی، فقط خودت باش.

نگاهش عمیق بود.

توی اون تاریکی، چشم‌هاش انگار برق می‌زدن.

& و اگه “خودم بودن” باعث بشه بقیه جور دیگه‌ای نگام کنن؟

تهیونگ یه لبخندِ کوتاه زد.

دستش رو آورد بالا و خیلی آروم، نوکِ انگشتش رو روی شونه‌م کشید.

— بذار هر چی می‌خوان فکر کنن.

— مهم اینه که من چطور می‌بینمت.

سکوتِ باغ حالا دیگه سنگین نبود.

پر از یه حسِ انتظار بود.

__________________

🌤ادامه دارد....

مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره💖💖
دیدگاه ها (۴)

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

پارت ۷۱

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط