{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
دیدگاه ها (۷)

دلی ز من دگر نبود،به سمت تو سفرکنمنگاه عاشقی نبود،به سوی تو ...

عجب صبحی است این زیباترین صبح خدا در حال آغاز است ومن چون خو...

به لبخندی قناعت کن ، که خندیدن خطر دارد تبسم های چون شبنم، ب...

تو چه کردی که همه شهر دلم عاشق توست؟دفتر و قافیه و شعر و غزل...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا ...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

📜#غزلیات#رهی_معیری#غزل_پنجمآن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی‌تو ای آرام جان یا ساختم یا...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط