{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
دیدگاه ها (۵)

امشب از باده خــرابم کن و بگــذار بمیـرمغرق دریا شرابم کن و ...

آدم هارو ستون زندگیتون نکنین! یه روزی کم میارن میشکنن، زندگی...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

شمع و سایه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط