آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم

جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم



رهی معیری
دیدگاه ها (۴)

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿تا قیامت می‌دهد گرمی به دنیا آتشمآفتا...

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خد...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا ...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

📜#غزلیات#رهی_معیری#غزل_پنجمآن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط