{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم
به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم

خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من
محال است آنکه از رویت زمانی رو بگردانم...

دل از دستم رها می شد اگر پایش نمی بستم
ز شرمت دل نهان کردم که عیبم را بپوشانم

بجز نام تو هر نامی، بجز راه تو هر راهی
اگر گفتم غلط گفتم، اگر رفتم پشیمانم

گهی یادت به سر دارم، گهی نامت به لب دارم
دمی خاموش خاموشم، دمی دیگر خروشانم
دیدگاه ها (۲)

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینمبیا کز چشم بیمارت هزارا...

درکوی خرابات ، کسی را چه نیاز استهشیاری و مستیش ؛ همه عین نم...

نسیم مهر تو ازبس که آشنای من است همین که دیدمت انگار منتهای ...

ای ظریف ترین درد !که بر سمت چپ سینه ام نشسته ای ؛اینچنین بی ...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

........به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح ...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط