{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم
به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم

خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من
محال است آنکه از رویت زمانی رو بگردانم...

دل از دستم رها می شد اگر پایش نمی بستم
ز شرمت دل نهان کردم که عیبم را بپوشانم

بجز نام تو هر نامی، بجز راه تو هر راهی
اگر گفتم غلط گفتم، اگر رفتم پشیمانم

گهی یادت به سر دارم، گهی نامت به لب دارم
دمی خاموش خاموشم، دمی دیگر خروشانم

بلا تشبیه میگویم بدانی حال و روزم را
که چون چشم تو بیمارم، که چون زلفت پریشانم

به حکم حاکم چشمت بفرما اذن کارم را
بلا را از نگاه تو بگیرم یا بگردانم

فدای تاری از مویت تمام هستی آتش
به پیشت بهر قربانی تمامش را بسوزانم
دیدگاه ها (۱۷)

شعرم خراب ، شورم خراب ،......... وین حال مغرورم خراب .باران ...

عصر ماعصر هجوم تاریکی ست..عصر از پشت خنجر زدندریدن سینه هاست...

بیهوده مانده ایم ، شگفتا فسانه چیست ؟جز غم نماند ، ماندن ما ...

یک آسمان بیگانگی ، دلداده ی تنهایی امبا غربت شب همسفر در جاد...

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط