{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم
به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم
خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من
محال است آنکه از رویت زمانی رو بگردانم...

دل از دستم رها می شد اگر پایش نمی بستم
ز شرمت دل نهان کردم که عیبم را بپوشانم
بجز نام تو هر نامی، بجز راه تو هر راهی
اگر گفتم غلط گفتم، اگر رفتم پشیمانم

گهی یادت به سر دارم، گهی نامت به لب دارم
دمی خاموش خاموشم، دمی دیگر خروشانم
بلا تشبیه میگویم بدانی حال و روزم را
که چون چشم تو بیمارم، که چون زلفت پریشانم

به حکم حاکم چشمت بفرما اذن کارم را
بلا را از نگاه تو بگیرم یا بگردانم
دیدگاه ها (۳)

ازحس قشنگ عاشقی لبریزم دربانگ دلت منتظر واریزم درجیب دلم هرچ...

چاره عشق سکوت است که بلوا نشودمشت عاشق ابدا پیش کسی وا نشودد...

فاصله ات را با آدمها حفظ کن...برای شناختن آدمهااینقدر عجله ن...

تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن !خلق را با دو سه لبخند نمک گی...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

نمیبخشمت p.20

رمان دریای عشق فصل دوم پارت ۲۳ویو یونا رو تخت داشتیم با هم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط