{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لحظه ی دیدار با تو

لحظه ی دیدار با تو


بعد از اینکه تهیونگ با اون حرکت رو از روی

عصبانیت انجام پاد پول رو روی میز پرت کرد و

رفت، کل رستوران تو سکوت رفت هانا هم با قیافه

ای کع انگار تقصیری نداشت دنبال تهیونگ رفت

رئیس پارک با عجله اومد سمت ا.ت. صورتش از عصبانیت سرخ شده بود.

پارک : ا.ت! تو واقعاً فهمیدی داری چیکار می‌کنی؟ اون آدم کی بود؟ می‌دونی اگه بخواد این رستوران رو از کار بندازه چی میشه؟

ا.ت (با چشمای خیس که سعی می‌کرد جلوی بقیه گریه نکنه) رئیس، من واقعاً کاری نکردم... من فقط می‌خواستم سفارش رو بگیرم، اون دختر خودش اومد جلو...

رئیس پارک: حالا دیگه بحث نکن! برو به بقیه کارات برس و سعی کن بقیه مشتری‌ها رو معذب نکنی. این روز خیلی بد گذشت!

ا.ت بدون اینکه حرفی بزنه، چرخید و رفت سمت

اتاق تعویض لباس. قلبش داشت از سینه بیرون

می‌زد. اون فقط می‌خواست یه روز معمولی رو

بگذرونه، ولی انگار دنیا دست به دست هم داده بود

تا اون رو بدتر از همیشه تنها بذاره.

ویو ا.ت

چقدر بد بود... چقدر بد بود که اون مرد، اون

تهیونگ، جوری نگام کرد که انگار یه آدم دروغگو و

بی‌ارزش هستم. من فقط می‌خواستم کارم رو انجام

بدم. اون پول‌هایی که پرت کرد روی میز... انگار

داشت به کل شخصیت من توهین می‌کرد.

می‌خواستم برم جلو و به صورتش نگاه کنم و بگم

من مقصر نیستم، ولی زبونم بند اومده بود. اون

نگاهش... اون نگاه سرد و ترسناکش... از همه چیز

بدتر بود

ساعت از ۸ شب گذشت. ا.ت با خستگی کارش رو

تموم کرد. وقتی از در رستوران اومد بیرون، هوای

سرد شب به صورتش خورد. می‌خواست به سمت

ماشینش بره که یه ماشین مشکی و شیک ، درست

جلوی در ایستاد.

شیشه ماشین پایین اومد. ا.ت اول فکر کرد شاید

دوباره جونگ وو اومده که بخواد با اون حرف‌های

خالی معذرت‌خواهی کنه، ولی وقتی چشمش به

داخل ماشین افتاد، خشکش زد.

تهیونگ بود. همون مردی که چند ساعت پیش کل

رستوران رو به آتیش کشیده بود و اصلا براش مهم

نبود. اون الان خیلی آروم‌تر بود، اما اون نگاه تیز

هنوز همون بود.

تهیونگ: سواره شو

ا.ت : ببخشید؟ شما چی می‌گید؟

تهیونگ: بیشتر از این منو منتظر نذار. می‌خوام حرف بزنیم

ا.ت: فقط 10 دقیقه ، نمیخوام وقت با ارزشمو صرف ادم هایی بکنم که فکر میکنن پول میتونه همه چیز رو حل کنه.

داخل ماشین بوی عطر تلخ و گرون قیمتی می‌داد.

تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه، ماشین رو حرکت داد.

ا.ت : چرا داری این کار رو می‌کنی ؟ من واقعاً مقصر نبودم...
دیدگاه ها (۱۳)

فیک تهیونگ درخواستی ادیتورم @karlykarlyتهیونگ : من نگفتم تو ...

من از این بزرگ‌ترا میخوام🛐🛐

پارت 5لحظه ی دیدار با تووقتی تهیونگ سرش رو از داخل گوشی در ا...

پارت 4ادیتور نازم @karlykarlyیکی از کارکنان به سمت اون رفت ت...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁴چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.همه به ا/ت خ...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 36ویوی ا. تجونگکوک ماشین رو با...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

نام: قرارداد نفرتPart:81صدای قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شد.ا/ت نفسش ...

آتیشی که از بارون شروع شد part 35ویوی ا. تاز در خارج شدیم.یک...

نام: قرارداد نفرتPart:63بعد از چند ساعت بازی و خنده، همه تقر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

آتیشی که از بارون شروع شد part 47ویوی جونگکوکسوار ماشین شدیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط