{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### Start Again (33)

### Start Again (33)

سه روز دیگه هم گذشت.

و اوضاع نه‌تنها بهتر نشد...

بلکه بدتر هم شد.

جیمین دیگه مثل قبل نمی‌خندید.

حتی وقتی دوستاش سعی می‌کردن سر به سرش بذارن، فقط یه لبخند زورکی می‌زد و دوباره ساکت می‌شد.

ـ داداش، خوبی؟

ـ آره.

ـ جیمین، سه روزه یه جوری شدی. چی شده؟

ـ چیزی نیست، حوصله ندارم.

و دوباره سکوت کرد.

انگار خودش هم نمی‌دونست چطور باید حال بدش رو توضیح بده.

تنها چیزی که می‌دونست این بود که دلش برای یونا تنگ شده بود.

برای حرف زدن باهاش...

برای کل‌کل‌هاشون...

حتی برای وقتایی که حرصش رو درمی‌آورد.

ولی یونا دیگه مثل قبل نبود.

و جیمین نمی‌فهمید چرا.

زنگ تفریح...

یونا کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه می‌کرد که سارا اومد کنارش.

ـ تو و جیمین دعواتون شده؟

یونا جا خورد.

ـ نه.

ـ پس چرا این‌جوری شدین؟

ـ این‌جوری نیستیم.

سارا با شک نگاهش کرد.

ـ آره، منم هیچی نمی‌فهمم!

یونا چیزی نگفت.

سارا چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت:

ـ راستی، هنوزم باورم نمیشه سلین همچین کاری کرده باشه.

یونا اخم کرد.

ـ چه کاری؟

ـ خیانت دیگه! مگه نمی‌دونی چرا از جیمین جدا شدن؟

یونا همون‌جا خشکش زد.

ـ چی؟

ـ سلین به جیمین خیانت کرده. واسه همین جیمین باهاش بهم زد.

یونا دیگه چیزی نشنید.

انگار تمام صداهای اطرافش محو شده بودن.

سلین به جیمین خیانت کرده بود؟

پس اون روز...

توی راهرو...

یعنی جیمین اصلاً نمی‌خواسته اون اتفاق بیفته؟

یونا نگاهش رو از سارا گرفت.

ـ من... باید برم.

و قبل از اینکه سارا چیزی بپرسه، ازش فاصله گرفت.

بعد از مدرسه...

یونا تمام مسیر برگشت به خونه رو توی فکر بود.

هرچی بیشتر به اون روز فکر می‌کرد، بیشتر به این نتیجه می‌رسید که شاید همه‌چی رو اشتباه فهمیده بوده.

جیمین از سلین جدا شده بود.

سلین خودش بهش خیانت کرده بود.

و با این حال، یونا حتی یه بار هم به جیمین فرصت نداده بود که براش توضیح بده.

فقط ازش فاصله گرفته بود.

بدون اینکه بدونه واقعاً چه اتفاقی افتاده.

یونا آهی کشید و سرش رو به پشتی صندلی ماشین تکیه داد.

دلش می‌خواست برگرده به همون روزا.

به روزایی که با جیمین می‌خندید.

به روزایی که دیدنش تمام خستگی‌هاش رو از بین می‌برد.

اما حالا حتی نمی‌دونست جیمین هنوز دلش می‌خواد باهاش حرف بزنه یا نه.

گوشیش رو از کیفش درآورد.

اسم جیمین روی صفحه بود.

چند لحظه به اسمش خیره موند.

انگشتش رو روی صفحه حرکت داد، اما قبل از اینکه کاری بکنه، صدای پدرش از صندلی جلو بلند شد.

ـ یونا، وقتی رسیدیم خونه باید باهات حرف بزنم.

یونا سرش رو بالا آورد.

ـ درباره‌ی چی؟

پدرش لحظه‌ای از آینه نگاهش کرد.

ـ یه موضوع مهمه. بعداً بهت می‌گم.

یونا دوباره به گوشی توی دستش نگاه کرد.

نمی‌دونست چرا، اما یه حس بدی ته دلش افتاده بود.

حسی که نمی‌تونست توضیحش بده.

چند ساعت بعد...

یونا توی اتاقش نشسته بود که در باز شد و پدرش وارد شد.

ـ یونا، بیا بشین. باید باهات حرف بزنم.

یونا از روی تخت بلند شد و روبه‌روش نشست.

ـ چی شده بابا؟

پدرش چند لحظه سکوت کرد.

بعد بالاخره گفت:

ـ قراره بری آمریکا.

یونا اول فکر کرد اشتباه شنیده.

ـ چی؟

ـ برات مقدماتش رو فراهم کردم. به‌زودی می‌ری.

یونا با ناباوری نگاهش کرد.

ـ ولی... چرا؟ من که نمی‌خوام برم!

ـ این تصمیمیه که گرفتم، یونا.

ـ بابا، من اینجا مدرسه دارم، دوستام هستن...

و حرفش همون‌جا قطع شد.

تصویر جیمین برای یه لحظه از ذهنش گذشت.

جیمینی که حتی فرصت نکرده بود باهاش حرف بزنه.

ـ من نمی‌خوام برم...

صدای یونا آروم‌تر شده بود.

اما پدرش تصمیمش رو گرفته بود.

ـ همه‌چی آماده‌ست. فردا حرکت می‌کنیم.

یونا بهش خیره موند.

ـ فردا؟!

ـ آره.

چشم‌های یونا پر از اشک شد.

فردا؟

یعنی حتی یه روز هم وقت نداشت؟

پدرش از اتاق بیرون رفت و یونا همون‌جا موند.

با یه عالمه سؤال...

با یه عالمه حرف نگفته...

و با یه اسم که مدام توی ذهنش تکرار می‌شد.

جیمین...

یونا گوشی رو برداشت و دوباره وارد چتشون شد.

این بار واقعاً می‌خواست براش پیام بده.

می‌خواست همه‌چی رو توضیح بده.

اما انگشت‌هاش روی صفحه خشک شده بودن.

چی باید می‌گفت؟

اینکه اشتباه کرده؟

اینکه دلش براش تنگ شده؟

یا اینکه فردا قراره بره و شاید دیگه هیچ‌وقت نتونه مثل قبل کنارش باشه؟

اشک از گوشه‌ی چشمش پایین اومد.

گوشی رو کنار گذاشت و صورتش رو بین دست‌هاش پنهون کرد.

فردا باید می‌رفت.

و جیمین...

حتی نمی‌دونست قراره برای مدت طولانی از زندگیش ناپدید بشه.

ادامه دارد...

بعد از یه ماه ظهور کرد-
اهم سر این پارت قراره جرم بدید-
نویسنده یزیده 😍💔
یه موضوع مهم از وضع حنایت ها راضی نیستم ریده😍 بعد از یه ماه 79 لایک؟؟؟
واقعا باید شرط بزارم؟؟؟
دیدگاه ها (۲)

پارت۲#پشت غرورت روز بعد، اِما زودتر از همیشه به مدرسه رسید.ه...

مهمونی پارت ۶۰

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط