{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۱۶

وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسوند.

قبل از اینکه پیاده بشه، نامجون گفت:

ـ فردا یه روز خاصه.

لیا لبخند زد.

ـ می‌دونم.

ـ می‌ترسی؟

لیا صادقانه گفت:

ـ خیلی.

نامجون دستش رو گرفت.

ـ منم.

ـ فردا آخرین روزه.

ـ آره.

لیا سرش رو پایین انداخت.

ـ نمی‌خوام خداحافظی کنم.

نامجون چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

ـ پس فردا خداحافظی نمی‌کنیم.

لیا نگاهش کرد.

ـ چی؟

ـ فردا فقط با هم وقت می‌گذرونیم.

ـ و وقتی رسیدم؟

ـ وقتی رسیدی، بهم پیام می‌دی.

ـ و بعد؟

نامجون لبخند زد.

ـ بعدش هر روز سعی می‌کنیم فاصله رو کمتر کنیم.

لیا آرام گفت:

ـ قول می‌دی؟

ـ قول می‌دم.

لیا چند لحظه دستش رو رها نکرد.

ـ شب بخیر.

ـ شب بخیر.

در ماشین بسته شد.

لیا چند قدم رفت، اما قبل از ورود به خانه برگشت.

نامجون هنوز منتظر بود.

لبخند زد.

لیا هم لبخند زد.

بعد وارد خانه شد.

اما این بار هر دو می‌دونستن فردا متفاوت خواهد بود.

چون بعد از فردا، دیگر «فردا»هایشان مثل قبل نبود.

فقط یک روز باقی مانده بود.
دیدگاه ها (۰)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۷صبح روز پنجم، لیا قبل از اینکه زنگ گو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۵چند ساعت بعد، هر دو روی زمین نشسته بو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۴بعد از مدتی، ماشین جلوی یک ساختمان قد...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۰ شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیا...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط