پارت۲
پارت۲
#پشت غرورت
روز بعد، اِما زودتر از همیشه به مدرسه رسید.
همین که وارد کلاس شد، کیفش رو روی صندلی گذاشت و نشست.
دوستش کنارش نشست و گفت:
ـ امروز یه خبر دارم!
اِما خندید.
ـ باز چی شده؟
ـ معلم گفته برای پروژه باید دونفره کار کنیم.
ـ خب؟
ـ خودش گروهها رو انتخاب میکنه.
اِما شونه بالا انداخت.
ـ امیدوارم حداقل یه آدم نرمال گیرم بیاد.
چند دقیقه بعد معلم وارد کلاس شد.
ـ خب بچهها، گروهها رو من مشخص میکنم.
اسم چند نفر رو گفت.
تا اینکه رسید به:
ـ اِما و...
چند ثانیه مکث کرد.
ـ لیام.
کلاس یه دفعه پر از نگاه شد.
اِما آروم گفت:
ـ چی؟
دوستش با چشمهای گرد شده نگاهش کرد.
ـ اِما... لیام!
اِما زیر لب گفت:
ـ آره، شنیدم.
در کلاس باز شد.
لیام وارد شد.
معلم گفت:
ـ لیام، بیا بشین کنار اِما. شما دوتا با هم پروژه رو انجام میدید.
لیام یه نگاه به صندلی خالی کنار اِما انداخت.
بعد بدون هیچ حرفی نشست.
اِما چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ خب... درباره پروژه—
لیام حرفش رو قطع کرد.
ـ بعداً.
اِما اخم کرد.
ـ «بعداً» یعنی کی؟
لیام دفترش رو باز کرد.
ـ وقتی وقت داشته باشم.
اِما با حرص گفت:
ـ خیلی خوب.
لیام حتی نگاهش هم نکرد.
ـ ممنون.
اِما با تعجب گفت:
ـ برای چی؟
ـ اینکه بحث رو ادامه ندادی.
اِما چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
ـ باورم نمیشه.
لیام بالاخره نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ هیچی.
زنگ خورد.
لیام وسایلش رو برداشت و بلند شد.
اِما هم کیفش رو برداشت.
اما قبل از اینکه از کلاس بیرون بره، معلم گفت:
ـ یادتون نره، فردا باید موضوع پروژه رو مشخص کنید.
اِما برگشت و به لیام نگاه کرد.
ـ فردا وقت داری؟
لیام مکث کرد.
ـ شاید.
ـ «شاید»؟
ـ آره.
و رفت.
اِما با حرص زیر لب گفت:
ـ این پسره واقعاً روی اعصابه.
اما چیزی که اِما نمیدونست این بود که لیام وقتی از کلاس بیرون رفت...
برای اولین بار لبخند خیلی کوچیکی زد.
نه به خاطر پروژه.
به خاطر اینکه اِما برخلاف بقیه، ازش نمیترسید.
#پشت غرورت
روز بعد، اِما زودتر از همیشه به مدرسه رسید.
همین که وارد کلاس شد، کیفش رو روی صندلی گذاشت و نشست.
دوستش کنارش نشست و گفت:
ـ امروز یه خبر دارم!
اِما خندید.
ـ باز چی شده؟
ـ معلم گفته برای پروژه باید دونفره کار کنیم.
ـ خب؟
ـ خودش گروهها رو انتخاب میکنه.
اِما شونه بالا انداخت.
ـ امیدوارم حداقل یه آدم نرمال گیرم بیاد.
چند دقیقه بعد معلم وارد کلاس شد.
ـ خب بچهها، گروهها رو من مشخص میکنم.
اسم چند نفر رو گفت.
تا اینکه رسید به:
ـ اِما و...
چند ثانیه مکث کرد.
ـ لیام.
کلاس یه دفعه پر از نگاه شد.
اِما آروم گفت:
ـ چی؟
دوستش با چشمهای گرد شده نگاهش کرد.
ـ اِما... لیام!
اِما زیر لب گفت:
ـ آره، شنیدم.
در کلاس باز شد.
لیام وارد شد.
معلم گفت:
ـ لیام، بیا بشین کنار اِما. شما دوتا با هم پروژه رو انجام میدید.
لیام یه نگاه به صندلی خالی کنار اِما انداخت.
بعد بدون هیچ حرفی نشست.
اِما چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ خب... درباره پروژه—
لیام حرفش رو قطع کرد.
ـ بعداً.
اِما اخم کرد.
ـ «بعداً» یعنی کی؟
لیام دفترش رو باز کرد.
ـ وقتی وقت داشته باشم.
اِما با حرص گفت:
ـ خیلی خوب.
لیام حتی نگاهش هم نکرد.
ـ ممنون.
اِما با تعجب گفت:
ـ برای چی؟
ـ اینکه بحث رو ادامه ندادی.
اِما چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
ـ باورم نمیشه.
لیام بالاخره نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ هیچی.
زنگ خورد.
لیام وسایلش رو برداشت و بلند شد.
اِما هم کیفش رو برداشت.
اما قبل از اینکه از کلاس بیرون بره، معلم گفت:
ـ یادتون نره، فردا باید موضوع پروژه رو مشخص کنید.
اِما برگشت و به لیام نگاه کرد.
ـ فردا وقت داری؟
لیام مکث کرد.
ـ شاید.
ـ «شاید»؟
ـ آره.
و رفت.
اِما با حرص زیر لب گفت:
ـ این پسره واقعاً روی اعصابه.
اما چیزی که اِما نمیدونست این بود که لیام وقتی از کلاس بیرون رفت...
برای اولین بار لبخند خیلی کوچیکی زد.
نه به خاطر پروژه.
به خاطر اینکه اِما برخلاف بقیه، ازش نمیترسید.
- ۲۹۱
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط