پدری با پسرش گفت به خشم

پدری با پسرش گفت به خشم
که تو آدم نشوی خاک به سر
گر کسان جامع شرو خیرند
از سراپای تو بارد همه شر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند ازاین حرف شکست
بی خبر روز دگر کرد سفر

رفت از آن شهر به شهری که شود
فارغ از سرزنش تلخ پدر
رفت از پیش پدر تا که کند
بهر خود فکر دگر کار دگر

عاقبت منصب والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

تا ببیند پدر آن جاه و جلال
شرمساری برد از طعنه مگر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شدو بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
به سراپای وی افکند نظر
گفت ای پیر شناسی تو مرا
گفت کی می روی از یاد پدر

گفت :گفتی که من آدم نشوم
حالیا حشمت و جاهم بنگر
پیر خندیدو سرش داد تکان
این سخن گفت و برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر!
دیدگاه ها (۱)

چرا وزیر وکیل دکتر مهندس رئیس و مدیر شدن اما آدم نشدن

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

#شعر #حکایت پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پسرحیف از آن عمر ک...

پدري به پسري گفت به قهرکه تو آدم نشوي جان پدرحيف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهرکه تو آدم نشوی جان پدرحیف از آن عمر ک...

پدری با پسری گفت به قهر/ که تو آدم نشوی جان پدر/ حیف از ...

پدري با پسري گفت به قهرکه تو آدم نشوي جان پدرحيف از آن عمر ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط