Simple life in seoul

Simple life in seoul
Part 21
ها؟ من دوست پسر دارم؟ یه نگاه به ته سونگ انداختم ک سرشو به معنی آره تکون میداد.. ولی من تردید داشتم.. اگه میگفتم... خیلی برام بد میشد و اگه نمیگفتم بعنوان مدل برام بدتر میشد
شمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم
هه سو: بله، دارم... دوست دارم از همین اول تمام حقیقت هارو باهاتون در اشتراک بزارم..
مجری: میدونم زیاده رویه خانم کیم ولی میتونیم اسمشون رو بدونیم؟
هه سو: البته... ایشون... گونگ ته سونگ هستن
مجری: ع.. ینی.. پسر مدیر کمپانیتون؟
هه سو: بله
مجری: پس یعنی شما بخاطر هویتتون تونستید مدل این شرکت شید نه؟
هه سو: اصلا..آقای گونگ هم بیخبر بودن از رابطه بین ما.. بالاخره باید متوجه میشدن که الان توی عموم گفتم..
مجری: باشه.. خوب بریم سراغ بقیه
از همه سوال کرد و الان یجورایی همه‌شونو میشناختم.. هیچکس دوست پسر نداشت جز من.. میدونم قراره یکمی تو مدرسه بهم سخت بگذره..
بالاخره تموم شد و رفتیم پشت صحنه ک آقای گونگ کاملا ریلکس اومد پیشم
آقای گونگ: خوب خانم مدلینگ ما.. میبینم دسوت پسرم داری.. خوب شد گفتی دیگه قرار نیست بخاطر اینکه خبر رابطت پخش شه اذیت شیم
هه سو: ممنونم..

«پرش زمانی ساعت 8 شب»

خیلی خسته بودم.. امروز خیلی با می هی تمرین کردیم و واقعا کمرم درد میکرد.. یه خمیازه کشیدم ک زنگ در خورد.. کیه این وقت شب؟
درو ک باز کردم با فرشته زندگیم مواجهه شدم و پریدم بغلش
هه سو: سلااام..
ته سونگ: سلام کیوتی
از بغلش درومدم و پایینو نگا کردم.. ساک؟
هه سو: و ماجرای این ساک؟
ته سونگ: عام فقط 2 روز مونده تا شنبه.. و شنبه تو میری.. پس میخام از این دوروز نهایت استفاده رو بکنم
هه سو: بله بله و همینطور باید بمونیو از خونم مراقبت کنی اوکی؟
ته سونگ: چشم لیدی..
لبخندی زدم و دستشو گرفتم و بردم تو خونه‌م.. همه جارو بهش معرفی کردم و باهم پریدیم رو تخت
هه سو: خیلی خسته‌م.. فردا باید کلی چیز میز بخرم و پس فردام باید وسایلمو جمع کنم.. خیلی خستمم.. اصلا چراباید ترکت کنممم
ته سونگ: هعییی..قراره تا یه ماه عروسکمو نبینم..
سفت بغلش کردم
هه سو: کلی باید بهم زنگ بزنی باشه؟
ته سونگ: انگار من دارم میرم بجای تو.. باشه هرروز زنگ میزنمو توام باید درباره وضعیتت بهم بگی..
هه سو: راستی آقای گونگ گفت تو یه هفته هممون باید 43 کیلو بشیم..
ته سونگ: دیگه رسما اونموقع استخوان میشی
هه سو: منی ک قدم 150 عه اگ 43 کیلو بشم میترسم واقعا زامبی شم
ته سونگ: عهه کیم زامبی.. یادم نبودد
هه سو: یاا
یه بوس کوچولو رو لبام کاشت
یه لبخند تحویلش دادم و اون شبو باهم گذروندیم

(پرش زمانی شنبه)

امروز شنبه بود و کمپانی یه مرخصی 1 ماهه از مدرسه برام گرفته بود.. استرس خیلی شدیدی داشتم و همینطور من از هواپیما میترسمم... ته سونگ خواب بود از چهارشنبه پیشم موند
دیدگاه ها (۲)

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

ممنون که میخونی این داستان واقعی

سلامممم حالتون خوبه ؟ بعد از صد سال ظهور کردم خب خب باید بگم...

سناریو سو پارت اخر

پارت ششته: دورش رو خط بکش کوک یون: پس اسمت کوکهکوک: نیست اسم...

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

رمان تو خود منی

رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان عشق ممنوع

پری کوچولوی من پارت ۳ته: اوهوم بعدم بیا کلا همه چیزو واسم تع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط