True Love①⑦
True Love①⑦
لیا: خبری نشد؟
م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست
لیا: پس کجاست؟ چرا خبری ازش نیست
م: تو باهاش یه سفر رفتی بعدش برنگشت چیکار کردین
لیا: هیچی بخدا... منم نگرانم
م: دیگه نمیدونم باید چیکار کنم..
سونگ: مامان جان
م: واییی پسرم اومدم واییی قلبمم.
سونگ: خوبی؟
م:دلم برات تنگ شده بود..
سونگ: منم همینطور داداش تهیونگ کجاست؟
م: راستش خیلی وقته خبری نداریم..
سونگ: من دیشب داشتم باهاش حرف میزدم..
م: چی؟ با تهیونگ حرف زدی؟
سونگ: آره گفت این شهرم
م: ما شش ماهه ازش خبر نداریم
لیا: خب بهش زنگ بزن بهش بگو بیاد
سونگ: تازه زنگ زدم خاموش بود..
م: مامان بشین تا بهت بگم تهیونگ داره نقشه رو عملی میکنه..
(سونگ:داداش بزرگ تهیونگ)
...
یک هفته بعد
ا/ت
بیمارستان بودم یکی که تصادف کرده بود باید بانداژ دستش رو عوض میکردم..
رفتم تو اتاقش اتاق خصوصی داشت
رفتم داخل
پروندش رو باز کردم
ا/ت: سلام آقا من برای عوض کردن بانداژتون اومدم اگر مشکلی ندارید میتونم پرستار شخصی و ۱۲ ساعته ی شما بشم.. اسم شما آقای کیم تهیونگ... چی؟ تهیونگ
یه نگاهی بهش کردم
قلبم داشت میومد تو دهنم..
ا/ت: تهیونگ..
یه نگاهی بهم مرد
تهیونگ: ا/ت
نزدیکش شدم چشمام پر از اشک
ا/ت: کجا بودی؟ این همه مدت...
با یکی از دستاش که سالم بود
دستم رو گرفت
تهیونگ: نمیدونم... چرا رفتم.. فقط میدونم خیلی دلم برات تنگ شده
ا/ت: 😭من داشتم میمردم از نگرانی
بغلش کردم..
ا/ت: خیلی خوشحالم که سالمی.. کجا بودی چرا یه زنگ نزدی..
تهیونگ: ببخشید.. نیاز به زمان داشتم حالم بد بود اما الان خوب شدم میتونی من رو ببخشی؟
بوسه ای پیشونیش زدم
ا/ت: به شرطی که دیگه غیبت نزنه و نری دیگه تنهام نذاری
تهیونگ: باشه گریه نکن
تهیونگ دستش رو روی صورتم کشید و بعد بوسه ای به لبم زد
تهیونگ: ببخشید
ا/ت: باورم نمیشه مثل یه رویاست باید بهم بگی چرا رفتی..
تهیونگ: باشه
ا/ت: به مامانت زنگ بزنم بگم اینجایی گفت که وقتی پیدات کردم بهش زنگ بزنم
تهیونگ: چی؟ مامانم رو دیدی؟
ا/ت: آره راستی چیشده؟
تهیونگ: هیچی تصادف کردم درد ندارم..
ا/ت: بیا بانداژت رو عوض کنم
تهیونگ: ممنون...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
لیا: خبری نشد؟
م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست
لیا: پس کجاست؟ چرا خبری ازش نیست
م: تو باهاش یه سفر رفتی بعدش برنگشت چیکار کردین
لیا: هیچی بخدا... منم نگرانم
م: دیگه نمیدونم باید چیکار کنم..
سونگ: مامان جان
م: واییی پسرم اومدم واییی قلبمم.
سونگ: خوبی؟
م:دلم برات تنگ شده بود..
سونگ: منم همینطور داداش تهیونگ کجاست؟
م: راستش خیلی وقته خبری نداریم..
سونگ: من دیشب داشتم باهاش حرف میزدم..
م: چی؟ با تهیونگ حرف زدی؟
سونگ: آره گفت این شهرم
م: ما شش ماهه ازش خبر نداریم
لیا: خب بهش زنگ بزن بهش بگو بیاد
سونگ: تازه زنگ زدم خاموش بود..
م: مامان بشین تا بهت بگم تهیونگ داره نقشه رو عملی میکنه..
(سونگ:داداش بزرگ تهیونگ)
...
یک هفته بعد
ا/ت
بیمارستان بودم یکی که تصادف کرده بود باید بانداژ دستش رو عوض میکردم..
رفتم تو اتاقش اتاق خصوصی داشت
رفتم داخل
پروندش رو باز کردم
ا/ت: سلام آقا من برای عوض کردن بانداژتون اومدم اگر مشکلی ندارید میتونم پرستار شخصی و ۱۲ ساعته ی شما بشم.. اسم شما آقای کیم تهیونگ... چی؟ تهیونگ
یه نگاهی بهش کردم
قلبم داشت میومد تو دهنم..
ا/ت: تهیونگ..
یه نگاهی بهم مرد
تهیونگ: ا/ت
نزدیکش شدم چشمام پر از اشک
ا/ت: کجا بودی؟ این همه مدت...
با یکی از دستاش که سالم بود
دستم رو گرفت
تهیونگ: نمیدونم... چرا رفتم.. فقط میدونم خیلی دلم برات تنگ شده
ا/ت: 😭من داشتم میمردم از نگرانی
بغلش کردم..
ا/ت: خیلی خوشحالم که سالمی.. کجا بودی چرا یه زنگ نزدی..
تهیونگ: ببخشید.. نیاز به زمان داشتم حالم بد بود اما الان خوب شدم میتونی من رو ببخشی؟
بوسه ای پیشونیش زدم
ا/ت: به شرطی که دیگه غیبت نزنه و نری دیگه تنهام نذاری
تهیونگ: باشه گریه نکن
تهیونگ دستش رو روی صورتم کشید و بعد بوسه ای به لبم زد
تهیونگ: ببخشید
ا/ت: باورم نمیشه مثل یه رویاست باید بهم بگی چرا رفتی..
تهیونگ: باشه
ا/ت: به مامانت زنگ بزنم بگم اینجایی گفت که وقتی پیدات کردم بهش زنگ بزنم
تهیونگ: چی؟ مامانم رو دیدی؟
ا/ت: آره راستی چیشده؟
تهیونگ: هیچی تصادف کردم درد ندارم..
ا/ت: بیا بانداژت رو عوض کنم
تهیونگ: ممنون...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۱۷.۶k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط