Pat:7
Pat:7
اسم: عاشق چشماش شدم
ا.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا سئول رو یادم رفته بود. منشی ام بود. جواب دادم.
منشی . زنگ زدم به خانم و گفتم : فردا اینجا یه پروژه ی مهم دارید. باید امشب راه بیوفتید و این پروژه تا ۷ روز زمان می بره و کار داره و براتون هم امشب بلیت گرفتم که برگردید.
ا.ت . وای خدایا. این پروژه خیلی مهمه ولی جونگکوک رو چیکار کنم؟
تهیونگ . شنیدم منشیش از پشت تلفن چی می گفت. به ا.ت گفتم نگران نباش. برو کارتو انجام بده. من حواسم به تهیونگ هست.
ساعت پرواز رو از ا.ت پرسیدم و گفت ۱۲ شب.
گفتم : خب الان ساعت ۸ اه. میریم خونه. یکم که استراحت کردی می رسونمت.
ا.ت . قبول کردم و رفتم خونه وسایلمو جمع کردم و یه کمی خوابیدم.
تهیونگ . ساعت ۱۰ بود. در اتاق ا.ت رو زدم و گفتم پاشو بریم.
ا.ت . از خواب بیدار شدم و رفتم کارامو کردم و رفتم پیش تهیونگ. گفتم : بریم.
تهیونگ . ساکشو گذاشتم توی ماشین. راه افتادیم. از ا.ت خدافظی کردم که کوک زنگ زد.
صحبت تهکوک :👇
ته ته . همه چیو براش تعریف کردم.
کوک . وای خدایا توی همین شرایط ا.ت باید می رفت آخه.
ته ته . برو آمو خب من چیکار کنم؟
کوک . خب حداقل به من می گفتی.
ته ته . حالا می خوای زنگ بزن به خودش بگو.
کوک . نه ولش کن بزار راحت کارشو بکنه.
ته ته . باشه من میرم کار دارم.
کوک . خدافظ.
پرش زمانی به ۷ روز بعد.............................................................
ا.ت . کارم توی بوسام رو تموم کردم و اقدام برای بلیت برای سئول کردم.
همون موقع تلفنم زنگ خورد.............
برای پارت بعدی به ۱۶۰ تایی برسونینم.
چون هنو پارت بعدی رو ننوشتم. ببخشید 🙏
فعالیت از این به بعد جمعه ها فقط
لایک یادتون نرههه عشقای منننننن😍🥰😘🤩❤️
بوس بوس😘😘
اسم: عاشق چشماش شدم
ا.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا سئول رو یادم رفته بود. منشی ام بود. جواب دادم.
منشی . زنگ زدم به خانم و گفتم : فردا اینجا یه پروژه ی مهم دارید. باید امشب راه بیوفتید و این پروژه تا ۷ روز زمان می بره و کار داره و براتون هم امشب بلیت گرفتم که برگردید.
ا.ت . وای خدایا. این پروژه خیلی مهمه ولی جونگکوک رو چیکار کنم؟
تهیونگ . شنیدم منشیش از پشت تلفن چی می گفت. به ا.ت گفتم نگران نباش. برو کارتو انجام بده. من حواسم به تهیونگ هست.
ساعت پرواز رو از ا.ت پرسیدم و گفت ۱۲ شب.
گفتم : خب الان ساعت ۸ اه. میریم خونه. یکم که استراحت کردی می رسونمت.
ا.ت . قبول کردم و رفتم خونه وسایلمو جمع کردم و یه کمی خوابیدم.
تهیونگ . ساعت ۱۰ بود. در اتاق ا.ت رو زدم و گفتم پاشو بریم.
ا.ت . از خواب بیدار شدم و رفتم کارامو کردم و رفتم پیش تهیونگ. گفتم : بریم.
تهیونگ . ساکشو گذاشتم توی ماشین. راه افتادیم. از ا.ت خدافظی کردم که کوک زنگ زد.
صحبت تهکوک :👇
ته ته . همه چیو براش تعریف کردم.
کوک . وای خدایا توی همین شرایط ا.ت باید می رفت آخه.
ته ته . برو آمو خب من چیکار کنم؟
کوک . خب حداقل به من می گفتی.
ته ته . حالا می خوای زنگ بزن به خودش بگو.
کوک . نه ولش کن بزار راحت کارشو بکنه.
ته ته . باشه من میرم کار دارم.
کوک . خدافظ.
پرش زمانی به ۷ روز بعد.............................................................
ا.ت . کارم توی بوسام رو تموم کردم و اقدام برای بلیت برای سئول کردم.
همون موقع تلفنم زنگ خورد.............
برای پارت بعدی به ۱۶۰ تایی برسونینم.
چون هنو پارت بعدی رو ننوشتم. ببخشید 🙏
فعالیت از این به بعد جمعه ها فقط
لایک یادتون نرههه عشقای منننننن😍🥰😘🤩❤️
بوس بوس😘😘
- ۹۳۸
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط