🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۱۳ | «جایی که جیا انتظارش را نداشت» 🖤
بعد از حدود نیم ساعت، ماشین آرامتر شد.
جیا که تا آن لحظه مدام بیرون را نگاه میکرد، ناگهان متوجه تغییر مسیر شد.
— بابا؟
— بله؟
— رسیدیم؟
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— تقریباً.
جیا سریع صاف نشست.
— همه آماده باشید!
تهیونگ خندید.
— چرا؟
— چون الان میفهمیم سورپرایز چیه!
جیمین از عقب گفت:
— بالاخره!
ماشین چند لحظه بعد جلوی یک مجموعهی بزرگ توقف کرد.
جیا از پنجره بیرون را نگاه کرد.
چشمهایش گرد شد.
— وای...
جونگکوک ماشین را خاموش کرد.
— رسیدیم.
جیا با هیجان پرسید:
— اینجا کجاست؟
جونگکوک پیاده شد و در ماشین را برایش باز کرد.
— بیا پایین.
جیا پیاده شد و با دقت اطراف را نگاه کرد.
هوسوک گفت:
— امروز قراره یه روز کامل رو با هم بگذرونیم.
جیا برگشت سمتش.
— یعنی هیچکس عجله نداره؟
نامجون گفت:
— نه.
جیا لبخند بزرگی زد.
— یعنی میتونیم هرچی خواستیم انجام بدیم؟
یونگی گفت:
— البته نه هرچی.
جیا اخم کرد.
— چرا؟
یونگی گفت:
— چون تو جیا هستی.
همه خندیدند.
جیا دست به کمر زد.
— خیلی بیانصافید!
تهیونگ دستش را روی شانهی جیا گذاشت.
— خب، خانم مسئول، از کجا شروع کنیم؟
جیا چند لحظه به اطراف نگاه کرد.
بعد انگشتش را به یک سمت گرفت.
— از اونجا!
همه به سمتی که جیا اشاره کرده بود نگاه کردند.
جین خندید.
— حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
جیا با افتخار گفت:
— من برای تصمیم گرفتن آمادهام!
جونگکوک گفت:
— باشه. همه با هم میریم.
جیا با خوشحالی گفت:
— همه با هم!
بعد دست تهیونگ را گرفت و شروع کرد به راه رفتن.
— زود باشید عموها!
جیمین خندید.
— ما داریم میایم!
هوسوک گفت:
— این تازه شروعشه...
جونگکوک به شش نفر دیگر نگاه کرد و بعد به جیا که جلوتر از همه راه میرفت.
لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست.
برای اولین بار، یک روز معمولی برایشان معنی دیگری داشت.
یک روز کامل، فقط برای هر هشت نفرشان.
فصل دوم | پارت ۱۳ | «جایی که جیا انتظارش را نداشت» 🖤
بعد از حدود نیم ساعت، ماشین آرامتر شد.
جیا که تا آن لحظه مدام بیرون را نگاه میکرد، ناگهان متوجه تغییر مسیر شد.
— بابا؟
— بله؟
— رسیدیم؟
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— تقریباً.
جیا سریع صاف نشست.
— همه آماده باشید!
تهیونگ خندید.
— چرا؟
— چون الان میفهمیم سورپرایز چیه!
جیمین از عقب گفت:
— بالاخره!
ماشین چند لحظه بعد جلوی یک مجموعهی بزرگ توقف کرد.
جیا از پنجره بیرون را نگاه کرد.
چشمهایش گرد شد.
— وای...
جونگکوک ماشین را خاموش کرد.
— رسیدیم.
جیا با هیجان پرسید:
— اینجا کجاست؟
جونگکوک پیاده شد و در ماشین را برایش باز کرد.
— بیا پایین.
جیا پیاده شد و با دقت اطراف را نگاه کرد.
هوسوک گفت:
— امروز قراره یه روز کامل رو با هم بگذرونیم.
جیا برگشت سمتش.
— یعنی هیچکس عجله نداره؟
نامجون گفت:
— نه.
جیا لبخند بزرگی زد.
— یعنی میتونیم هرچی خواستیم انجام بدیم؟
یونگی گفت:
— البته نه هرچی.
جیا اخم کرد.
— چرا؟
یونگی گفت:
— چون تو جیا هستی.
همه خندیدند.
جیا دست به کمر زد.
— خیلی بیانصافید!
تهیونگ دستش را روی شانهی جیا گذاشت.
— خب، خانم مسئول، از کجا شروع کنیم؟
جیا چند لحظه به اطراف نگاه کرد.
بعد انگشتش را به یک سمت گرفت.
— از اونجا!
همه به سمتی که جیا اشاره کرده بود نگاه کردند.
جین خندید.
— حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
جیا با افتخار گفت:
— من برای تصمیم گرفتن آمادهام!
جونگکوک گفت:
— باشه. همه با هم میریم.
جیا با خوشحالی گفت:
— همه با هم!
بعد دست تهیونگ را گرفت و شروع کرد به راه رفتن.
— زود باشید عموها!
جیمین خندید.
— ما داریم میایم!
هوسوک گفت:
— این تازه شروعشه...
جونگکوک به شش نفر دیگر نگاه کرد و بعد به جیا که جلوتر از همه راه میرفت.
لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست.
برای اولین بار، یک روز معمولی برایشان معنی دیگری داشت.
یک روز کامل، فقط برای هر هشت نفرشان.
- ۶۱۳
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط