شرمساری شرمساری شرمساری شرمسارم

شرمساری شرمساری شرمساری شرمسارم

آنچنانی را که دیگر پیش دل رویی ندارم

درد دارم در نبودت ناله دارم تا قیامت

بی قراری بی قراری بی قراری بیقرارم

آتشی افتاده برجانم خدایا در عذابم

در فغان از روزگارم روزگارم روزگارم

رفت و اما خاطراتش می کند خاکسترم باز

در پی اش سرگشته ام با حال زارم حال زارم

گفت دارم دوستت اما تو عشقم نیستی نه

آه من با گریه دارم شعر غم را می نگارم

سرگشته
دیدگاه ها (۱)

آتشی از عشقِ او بر جانِ من افتاده استداغِ سردِ شعله ها روی ب...

تا شدم وابسته اش دیدم که یارم نیست اورفت با یک بی حیا دیگر ک...

.یَآ أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ ج...

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِاللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّک...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط