{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بتـــــــــــــــرس خواهرم…… ..!

بتـــــــــــــــرس خواهرم…… ..!
وَاتَّقُوا یَؤمًا لَا تَجْزی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لَا یُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ وَ لَا تَنْفَعُهَا شَفَاعَةٌ وَ لَا هُمْ یُنْصَرُونَ ..

بتــــرسید از روزی که هیــــــچ کس چیزی را از دیگــــــری دفع نکند و از او عوض نپذیـــــرند و هیــــــــچ شفاعتـــــــی به کارش نیاید و نه ایشان یـــــاری شوند!!!

بترس از روزی که ترمـــــــز دنیا روی زنــــــدگیِ تو بایستد !!!
بتــــرس از روزی کــــه فرصتها را بگیرند!!

در آن لحظــــــه چه خواهـــی کرد؟!
آیا میتوانی به ملک المـــــوت بگوئی دست نگهدار و چند لحظه به من فرصت ده تا عمل نیکی انجام دهم که دستم خالیـــست و پشیمانم از زندگـــــیه بیهوده ای که هـــدر دادم… !!
از فرصتهـــــای زیادی که برای انجام کار خیــــر داشتم و غافل بودم…..!
از لحظاتــــی که میتوانستم به اعمال نیکم بیافزایم ولی با بطالت به جمع آوری لباس و گرایش به تجملات و مدهای دنیــا می گذراندم…… !
و از رب جهانیــــان و سکرات این لحظه ی سخت وتنگـــــی و تاریکــــی قبر و حساب و کتاب روز بزرگ حشـــــر غافل بودم…!!
از لحظاتـــی که داشتم لباسم را با انواع و اقسام مدها اندازه میگرفتم و تنگ و تنگ تر میکردم…
ولـــی از تنگـــــی و فشار قبـــــــــــــــــــــر غافل بودم… !
میتوانـــــــی از فرشته ی مــــــرگ دمــــی مهلت بگیری تا دل زن یا دختـــری را که به علت تنگدستی نمیتوانست مثل تو بر آمار لباسهایش بیافزاید ،یا حداقل یک دست لباس مثل لباس تو داشته باشد و تو روز بروز بر تعداد لباسهایت می افـــزودی و با خودنمــــائیهای بی جایت دلش را شکسته بودی ،حلالیت بگیــــری؟!
میتـــوانی در آن لحظه که فرشتگان و نگهبانان جهنـــــم تو را کشان کشـــــان بســـــــوی جحیم سوزان میبرند ،خود را از دستشان نجات دهـــــی! ؟
میتوانـــــــی در صحـــــــرای محشـــــر ،زمــــانی ک از تو حساب و کتـــاب میکنند و اعمالت را به تو نشان میدهند، انکـــــار کنی و بگـــــوئی من این کارها را انجام ندادم؟!

میتوانـــی در آن روز عظیـــم مقابل ام المومنین عایشه رضی الله تعالی عنه و دختر دردانه ی پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم ،فاطمه رضی الله تعالی عنه ،بایستـــی و بگـــوئی من با این حالات جــــزو امت محمــــــــد صلی الله علیه وآله وسلم بودم! ؟

اگر میتوانـــی که هیـــچ،به همین راهت ادامــــه بده!
ولـــــــی اگر ذره ای دلت لرزید و دانستــــی که نه توان مهلت گرفتن از عزرائیل را داری ،نه میتوانـــــــی روز محشر اعمالت را انکار کنی و نه توان و طاقتی داری که خود را از دست نگهبانان جهنـــــم نجات دهـــی…
پس همینجا بایست!
دمــــی بیاندیش… با خودت… !
کمی حساب و کتاب کن!
آیا این لباس و دوخت و زِه و جالارهای رنگ و وارنگ ارزش این را دارند که عمـــری در آخــرت به ندامت و عذاب بگذرانــــی! ؟


خــواهرم من نمیگویم نپوش!!
فقط به انـــدازه بپوش… .!
و بدان هر جــا که وارد شوی اگر اخلاقت را قبل از ظاهرت زینت داده باشــی نیز به تو احترام خواهند گذاشت!!
بدون این لباسهای پر زرق و برق نیز تورا به عروسی ها و خانه هایشان راه خواهند داد….!
هیچ کس از تو آمار لباسهایت را نخواهد پرسید!
پس خـــــواهر من؛ به کجـــــــــــــــــا چنین شتابـــــــان؟!

همین حالا کوله بارت را باز کن ،کوله بار اعمالت را!
و با صداقت تمام به تک تک اعمالت بیندیش!
و ببین در این کوله بار جز لباس و انواع دوخت های گرانقیمت و مجلل و… ..
دیگر چه داری?? ،
اگر آن را تهــــــــی از اعمال نیکــــی دیدی که بتوانــــی روز محشر به آنها تکیه کنی… .
پسسس….
بهـــــوش باش!! و آن را زنگ خطــــری بزرگ بر خود بدان!
خــــــواهرم؛
مکن فکر آرایش و رنگ را
بکن فکــر آن منــــزل تنـــــگ را

خـــــواهر عزیزم؛ نگذار تفکر به انواع مد و لباسهای رنگارنگ تو را از فکــــر راه رستگاریت باز دارد!!

خواهر من؛ به فکر افزودن آمار لباسهای گرانقیمت و مجللت نباش!
به افزودن اعمال نیکی تلاش کن ک هنگامی که سایه ی فرشته ی مرگ را بالای سرت دیدی ،از ترس و هیبت آن و سختی سکرات موت به خود نپیچــــــی!!
مرچی هسته بفکر دوچ و جالار و پلیــــوار…
بله غافله چه تهـــارین قبـــرانی مــــور و هم مــــــــار….
نبنت پر تو ای دوزخﺀ سترو پاســــبان…
ببه هوشیـــار ای منـــی مات و گـــهار !
خواهرم؛ اخلاقت را زینت ده که سعادت در این است!
لباس و دوخت گرانقیمت تورا زینت و کمال نمیبخشد!!
جز این که بر حسرت و ندامتت بیافزاید!!
این لباسهای فاخـــر را حسرتـــی بر تن خود بدان که صحـــــــرای محشـــــر گریبانت را خواهند گرفت اگر اسراف کرده باشــــی!!

وخواهــــــرم؛ بدان ک آرامش بهشــــــت ،به کسی میرسد که آرامش دنـیــــــا را کنـــار
دیدگاه ها (۵)

خیلی باحالهازعالمی ..پرسیدند..بالاترین وزنه چند کیلو است. که...

. کسی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.فکر کرد سکه طلا ا...

بسم الله الرحمن الرحیم زندگی با کنترل کردن زیبا نمی شود. هیچ...

🦢 پارت ششم | اولین جرقهصبح روز بعد، خانه برخلاف شب عروسی ساک...

برید خررر ذوق شیدپارت ۹۱ | «بالاخره حرف بزن...»دو روز گذشت.....

🛑🛑🛑اتفاقی عجیب در جواهر دشت سقوط اخلاقی تا کجا❓❓⭕چند روز پیش...

فصل دومپارت نهم | آخرین غروب تابستانیک هفته بعد...تعطیلات تا...

پارت ۲۵ تمام حیاط مدرسه در سکوت فرو رفت.صدها نگاه روی جونگ‌ک...

007-پنهان در مه - پارت ۸۰

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 119✦...................

خانوم مدیرعاملپارت ۱۴ | دعوت به فرانسهفردای آن روز، شرکت دوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط