فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❽⓿
صبح، وقتی ا/ت چشمهایش را باز کرد، اولین چیزی که دید در بسته بود.
چند ثانیه طول کشید تا اتفاقات شب گذشته را به یاد بیاورد.
فایل.
نگاه تهیونگ.
اشکهایش.
و بعد...
قفل شدن در.
ا/ت از جا بلند شد و خودش را به در رساند.
دستگیره را پایین کشید.
باز نشد.
— تهیونگ!
صدایش در اتاق پیچید.
جوابی نیامد.
دوباره محکمتر به در زد.
— تهیونگ! درو باز کن!
چند لحظه بعد صدای قدمهایی از راهرو آمد.
صدای کلید.
اما در باز نشد.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
— بیداری؟
ا/ت با عصبانیت گفت:
— درو باز کن.
— صبحونه برات آوردم.
— من صبحونه نمیخوام!
— باید چیزی بخوری.
— گفتم درو باز کن!
سکوت.
بعد صدای آرام تهیونگ:
— نمیتونم.
ا/ت با بغض گفت:
— تو دیوونه شدی؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.
— شاید.
صدایش خسته بود.
— ولی نمیتونم دوباره از دستت بدم.
ا/ت دستش را روی صورتش کشید.
— من زندانی تو نیستم.
— میدونم.
— پس چرا در رو قفل کردی؟
— چون میترسم بری.
ا/ت تلخ خندید.
— بعد از اینکه گفتی پدرم رو کشتی، انتظار داری بمونم؟
تهیونگ پشت در ساکت شد.
همان جمله هنوز برایش سنگین بود.
چند ثانیه بعد گفت:
— من اون جمله رو فقط برای این گفتم که...
مکث کرد.
— که باور کنی میخوام حقیقت رو ازت پنهان نکنم.
ا/ت آرام گفت:
— ولی خودت گفتی «من پدرت رو کشتم».
— چون تو دیگه حرف هیچ چیز دیگهای رو باور نمیکردی.
— پس دروغ گفتی؟
تهیونگ جواب نداد.
ا/ت چشمهایش را بست.
— ازت متنفرم.
صدای تهیونگ پایین آمد.
— میدونم.
صدای قدمهایش کمکم دور شد.
ا/ت روی تخت نشست.
نمیدانست چند ساعت گذشته بود که صدای قفل دوباره آمد.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
در دستش یک دسته گل بود.
ا/ت حتی نگاهش نکرد.
تهیونگ گلها را روی میز گذاشت.
— اینا رو برای تو گرفتم.
— نمیخوام.
— میدونم.
— پس چرا میاری؟
تهیونگ چند لحظه به گلها نگاه کرد.
— چون هنوز نمیدونم چطور باید دوست داشتنت رو متوقف کنم.
ا/ت چیزی نگفت.
تهیونگ کنار در ایستاد.
— من نمیخوام ازت چیزی بگیرم.
ا/ت به او نگاه کرد.
— ولی آزادی منو گرفتی.
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
جوابی نداشت.
بعد آرام گفت:
— فقط یه مدت.
— چند روز؟
سکوت.
— چند هفته؟
باز هم سکوت.
ا/ت با تلخی گفت:
— خودت هم نمیدونی.
تهیونگ نگاهش کرد.
— تا وقتی مطمئن بشم خطری تهدیدت نمیکنه.
— خطری که خودت هستی؟
تهیونگ چشمهایش را بست.
این جمله دردناکتر از هر چیزی بود که انتظارش را داشت.
اما چیزی نگفت.
از اتاق بیرون رفت.
در دوباره بسته شد.
---
روزها یکی پس از دیگری گذشتند.
هر روز صبح غذا میآمد.
هر روز عصر، یک دسته گل.
گاهی یک کتاب.
گاهی چیزی که ا/ت قبلاً دوست داشت.
اما هیچکدام را قبول نمیکرد.
گلها روی میز میماندند.
کتابها باز نمیشدند.
و تهیونگ هر بار فقط از پشت در میپرسید:
— چیزی لازم نداری؟
و هر بار جواب ا/ت یکی بود:
— آزادی.
و تهیونگ هیچ پاسخی نداشت.
---
چند هفته بعد، ا/ت کنار پنجره نشسته بود.
بیرون را نگاه میکرد.
برای اولین بار، صدای موتور ماشینی را شنید که چند ثانیه جلوی خانه توقف کرد.
بعد صدای در.
صدای قدمها.
و ناگهان صدای جیمین از پایین خانه آمد.
— ا/ت!
قلب ا/ت تند زد.
از جا بلند شد و به سمت در دوید.
— جیمین!
تهیونگ در راهرو ایستاده بود.
چهرهاش ناگهان سرد شد.
جیمین وارد خانه شد و وقتی چشمش به تهیونگ افتاد، قدمهایش متوقف شد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
جیمین آرام گفت:
— خواهرم رو آزاد کن.
تهیونگ جواب داد:
— این موضوع بین من و ا/ته.
— نه.
جیمین یک قدم جلو آمد.
— وقتی کسی رو زندانی میکنی، دیگه فقط بین خودتون نیست.
تهیونگ نگاهش را به در اتاق ا/ت دوخت.
صدای ا/ت از پشت در آمد:
— جیمین... من اینجام!
جیمین به سمت در رفت.
تهیونگ جلویش ایستاد.
— نمیتونی ببریش.
جیمین با عصبانیت گفت:
— تو دیگه هیچ حقی دربارهی اون نداری.
تهیونگ چیزی نگفت.
اما دستش را روی دستگیرهی در گذاشت.
و برای اولین بار، جیمین چیزی را در چهرهی تهیونگ دید که قبلاً ندیده بود.
ترس.
ترس از دست دادن ا/ت.
و همین ترس قرار بود آن دو مرد را به سمتی ببرد که هیچکدامشان هنوز نمیدانستند پایانش کجاست.
---
ادامه دارد...
خب خب خببب امروز براتون ¹³ تا پارت آپ کردمممم خسته نباشممممم دستم شکستتتت🤧👻😂
بچه ها شرط نمیزارم ولی لطفا تا هفته بعد حمایت ها بیشتر باشه لایک پارت ها کمتر از ¹⁵ نباشه. اگر میتونید زیر پست های دیگه تبلیغم کنید منم قول میدم بیشتر پارت بزارمم🥹💖
صبح، وقتی ا/ت چشمهایش را باز کرد، اولین چیزی که دید در بسته بود.
چند ثانیه طول کشید تا اتفاقات شب گذشته را به یاد بیاورد.
فایل.
نگاه تهیونگ.
اشکهایش.
و بعد...
قفل شدن در.
ا/ت از جا بلند شد و خودش را به در رساند.
دستگیره را پایین کشید.
باز نشد.
— تهیونگ!
صدایش در اتاق پیچید.
جوابی نیامد.
دوباره محکمتر به در زد.
— تهیونگ! درو باز کن!
چند لحظه بعد صدای قدمهایی از راهرو آمد.
صدای کلید.
اما در باز نشد.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
— بیداری؟
ا/ت با عصبانیت گفت:
— درو باز کن.
— صبحونه برات آوردم.
— من صبحونه نمیخوام!
— باید چیزی بخوری.
— گفتم درو باز کن!
سکوت.
بعد صدای آرام تهیونگ:
— نمیتونم.
ا/ت با بغض گفت:
— تو دیوونه شدی؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.
— شاید.
صدایش خسته بود.
— ولی نمیتونم دوباره از دستت بدم.
ا/ت دستش را روی صورتش کشید.
— من زندانی تو نیستم.
— میدونم.
— پس چرا در رو قفل کردی؟
— چون میترسم بری.
ا/ت تلخ خندید.
— بعد از اینکه گفتی پدرم رو کشتی، انتظار داری بمونم؟
تهیونگ پشت در ساکت شد.
همان جمله هنوز برایش سنگین بود.
چند ثانیه بعد گفت:
— من اون جمله رو فقط برای این گفتم که...
مکث کرد.
— که باور کنی میخوام حقیقت رو ازت پنهان نکنم.
ا/ت آرام گفت:
— ولی خودت گفتی «من پدرت رو کشتم».
— چون تو دیگه حرف هیچ چیز دیگهای رو باور نمیکردی.
— پس دروغ گفتی؟
تهیونگ جواب نداد.
ا/ت چشمهایش را بست.
— ازت متنفرم.
صدای تهیونگ پایین آمد.
— میدونم.
صدای قدمهایش کمکم دور شد.
ا/ت روی تخت نشست.
نمیدانست چند ساعت گذشته بود که صدای قفل دوباره آمد.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
در دستش یک دسته گل بود.
ا/ت حتی نگاهش نکرد.
تهیونگ گلها را روی میز گذاشت.
— اینا رو برای تو گرفتم.
— نمیخوام.
— میدونم.
— پس چرا میاری؟
تهیونگ چند لحظه به گلها نگاه کرد.
— چون هنوز نمیدونم چطور باید دوست داشتنت رو متوقف کنم.
ا/ت چیزی نگفت.
تهیونگ کنار در ایستاد.
— من نمیخوام ازت چیزی بگیرم.
ا/ت به او نگاه کرد.
— ولی آزادی منو گرفتی.
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
جوابی نداشت.
بعد آرام گفت:
— فقط یه مدت.
— چند روز؟
سکوت.
— چند هفته؟
باز هم سکوت.
ا/ت با تلخی گفت:
— خودت هم نمیدونی.
تهیونگ نگاهش کرد.
— تا وقتی مطمئن بشم خطری تهدیدت نمیکنه.
— خطری که خودت هستی؟
تهیونگ چشمهایش را بست.
این جمله دردناکتر از هر چیزی بود که انتظارش را داشت.
اما چیزی نگفت.
از اتاق بیرون رفت.
در دوباره بسته شد.
---
روزها یکی پس از دیگری گذشتند.
هر روز صبح غذا میآمد.
هر روز عصر، یک دسته گل.
گاهی یک کتاب.
گاهی چیزی که ا/ت قبلاً دوست داشت.
اما هیچکدام را قبول نمیکرد.
گلها روی میز میماندند.
کتابها باز نمیشدند.
و تهیونگ هر بار فقط از پشت در میپرسید:
— چیزی لازم نداری؟
و هر بار جواب ا/ت یکی بود:
— آزادی.
و تهیونگ هیچ پاسخی نداشت.
---
چند هفته بعد، ا/ت کنار پنجره نشسته بود.
بیرون را نگاه میکرد.
برای اولین بار، صدای موتور ماشینی را شنید که چند ثانیه جلوی خانه توقف کرد.
بعد صدای در.
صدای قدمها.
و ناگهان صدای جیمین از پایین خانه آمد.
— ا/ت!
قلب ا/ت تند زد.
از جا بلند شد و به سمت در دوید.
— جیمین!
تهیونگ در راهرو ایستاده بود.
چهرهاش ناگهان سرد شد.
جیمین وارد خانه شد و وقتی چشمش به تهیونگ افتاد، قدمهایش متوقف شد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
جیمین آرام گفت:
— خواهرم رو آزاد کن.
تهیونگ جواب داد:
— این موضوع بین من و ا/ته.
— نه.
جیمین یک قدم جلو آمد.
— وقتی کسی رو زندانی میکنی، دیگه فقط بین خودتون نیست.
تهیونگ نگاهش را به در اتاق ا/ت دوخت.
صدای ا/ت از پشت در آمد:
— جیمین... من اینجام!
جیمین به سمت در رفت.
تهیونگ جلویش ایستاد.
— نمیتونی ببریش.
جیمین با عصبانیت گفت:
— تو دیگه هیچ حقی دربارهی اون نداری.
تهیونگ چیزی نگفت.
اما دستش را روی دستگیرهی در گذاشت.
و برای اولین بار، جیمین چیزی را در چهرهی تهیونگ دید که قبلاً ندیده بود.
ترس.
ترس از دست دادن ا/ت.
و همین ترس قرار بود آن دو مرد را به سمتی ببرد که هیچکدامشان هنوز نمیدانستند پایانش کجاست.
---
ادامه دارد...
خب خب خببب امروز براتون ¹³ تا پارت آپ کردمممم خسته نباشممممم دستم شکستتتت🤧👻😂
بچه ها شرط نمیزارم ولی لطفا تا هفته بعد حمایت ها بیشتر باشه لایک پارت ها کمتر از ¹⁵ نباشه. اگر میتونید زیر پست های دیگه تبلیغم کنید منم قول میدم بیشتر پارت بزارمم🥹💖
- ۱۹.۲k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط