{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 45

پارت 45
اقا این حسین با بابا حرف میزد همه درگیر یه کاری بودن حتی رایان بعد منو رقیه کنار هم نشسته بودیم دیگه خسته شده بودم که گوشیم زنگ خورد
اتا بودش درسته پدرشو دستگیر کرده بودیم اما خودش کمکمون کرد بعد با نامزدش ازدواج کرده هنوز کل کل می کردیم اما دوستم بودیم کاری کردم نتون پیداش کن از این نگذریم که رایان دنبالشه هنوز
من به ترکی:به به کی زنگ زده
اتا :شنیدم داری ازدواج می کنی بی ریخت
من به ترکی :اه بابا خبرا چه زود می رسه بله دیگه به امیدخدا چشم حسود به ترکه قراره با یه بد قباره ازدواج کنم
رایان داشت چای می خورد هرچی خورد ریخت بیرون
رایان :من بد قباره م
چشم قوره زدم بهش
اتا:اوکی تبریک میگم و تازه کمک خواستی بگو
من:اوکی
بعد قطع کردش
مامان:کی بود عزیزم
من:رفیقم
مامان:اخه
خاله : فقدر ترکی بلدی دختر من زبان اینگلیسی و المانی توپه
من:واقعا بهشون نمیاد خیر من ترکی و امریکای و اینگلند و فرانسه و ایتالیای بلدم
اقا کادر می زدی خونش بیرون نمیومد
مامان:خب بریم شام بخوریم
سر سفره فقدر صدای قاشق می اومد تازه معلوم نبود چه غذای که حالم یه جوری بود
مامان:انا چرا نمی خوری
من:چرا می خورم
رایان به ترکی:چیه کشک بادمجون دوست نداری
من به ترکی: دهنتو ببند نه چرا این شکلی
رایان:جون بابا
اقا یه جوری خوردم میز جمع کردیم تو اشپز خونه دنبال ماشین ظرف شویی بودم
مامان:دخترم دنبال چی
عمه و خاله نشسته بودن
من:ماشین ظر ف شویی
مامان:نداریم عزیزم
من:این همه خودتون میشورین
مامان:اره
من:وای سخته که
مامان:واستا ببین
عمه :بیا انا برات پرتقال پوست کردم
من:ممنون
بعد چند دقیقه رفتم نشستم رو کاناپه که رقیه اونجا بود بقیه مردا بودن
داشتم تی وی می دیدم یه سریال باحال بود
حسین:دخترم اسمت چی بود
من:انا مری
حسین:مسلمونی
من:اقای محترم ترکیه نصفشون مسلمون
حسین:چطور با رایان اشنا شدی
من :باید بهتون توضیح بدم
حسین:نه عزیزم
من به ترکی:اه بابا اون پدرت صبح بازجویم کرد اینم شوهر خاله
رایان فقدر خندید
شوهر عمه:دخترم چی میگی
من:ن بابا
رایان:نترسین فقدر به من حرف میزنه اقلا دیگه با کسی مشکل نداره
شوهرعمه:اوه بس دعوا کردین کی تخسیر داره
من:شما بگین روز اول اومدیم ایران اقا رفت برای گزارش به ریس روز دوم اقا معموریت داشت روز سوم باید گزارش اون یکی میدا روز چهارم هم از صبح خوابید تا شب اخرشم رفت اون پایگاه مسخرش بعدمن چهار روزه منتظرم اقا بیاد بریم لباس مناسب بخرم برای ایران مگه میشه نه پایگاه و معموریت و کار
شوهر عمه:رایان ازت دلش خیلی پر ها
رایان:اقا کار پیش میادش
من:اوکی فردا بریم
رایان:کار گزارش تموم نشده
من:اوکی مشکلی نیست منم با امی دنیکا میرم
رایان:ترکیه
من:نه خرید
رایان:خدا شکر
من:خرید بیلیت حساب میشه ها
دیدگاه ها (۱)

پارت 46رایان:اوکی برویه جوری گفت که باورم شد اشک تو چشام پر ...

پارت47زندگیم نابود کرد مامان کاش خانواده امون مثل مامان نرگس...

پارت44رقیه رفت چای بیارهخاله:دختر تو باید چای بیاریااارایان:...

پارت 43از پله ها داشتم پایین می رفتممامان:بیدا شدی نفسممن:ار...

پارت ۲۵

پارت. ۲۸

پارت دولونا: نه به خدا یونگی: هوففف فامیل چی فامیلی اینجا دا...

پارت یکاسم مامان یوری لیا لیا: بچه ها بیاین غذا بخورین یه نک...

ازدواج اجباری part : 9 ویو ملودی بعد ده مین رسیدیم به یه عما...

پارت هشتم

پارت. 29

پارت ۲۱ خلاصه حسنا برگشت ایرانو برای عروسی دختر خاله اش اون ...

part 8. three hearts, one love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط