₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚
₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚
🌷 ویو آت | فرودگاه
هشت سال...
هشت سال از روزی میگذشت که با یه چمدون و یه قلب پر از آرزو، از آدمهایی که دوستشون داشتم خداحافظی کردم و راهی ایتالیا شدم.
اون روز فکر میکردم وقتی برگردم، همهچیز همون شکلیه که ترک کردم...
اما حالا که هواپیما روی زمین نشست، یه حس عجیب توی دلم پیچید.
بالاخره برگشته بودم.
به خونه.
به آدمهایی که دلم برای آغوششون یه دنیا تنگ شده بود. 🥹💜
صدای مهماندار توی کابین پیچید و من با لبخند کمرنگی از جام بلند شدم.
چمدونم رو برداشتم و از هواپیما بیرون اومدم.
آت:
ـ خب، جانگ آت... آمادهای دوباره همه رو دیوونه کنی؟ 😂🎀
خودم از حرفم خندهم گرفت.
ولی پشت اون لبخند، دلتنگی عمیقی پنهون شده بود.
🌷 ویو مامان آت | فرودگاه
مامانم از پشت شیشههای سالن انتظار مدام به در خروجی نگاه میکرد.
مامان:
ـ پس دخترم کجاست؟ چرا هنوز نیومده؟!
بابا با خنده دستش رو روی شونهی همسرش گذاشت.
بابا:
ـ عزیزم، هنوز ده ثانیهست که اینو پرسیدی!
مامان:
ـ خب دلم براش تنگ شده! هشت ساله دخترم رو درستوحسابی بغل نکردم! 🥹
دایی آت که کنار اونها ایستاده بود، لبخندی زد.
دایی:
ـ وقتی بیاد، مطمئنم اول از همه منو بغل میکنه.
بابا:
ـ تو رو؟! 😂
دایی:
ـ بله، من دایی موردعلاقهشم!
مامان:
ـ خواب دیدی!
هر سه خندیدن.
اما درست همون لحظه، مامانم منو دید.
مامان:
ـ آت...؟!
نگاهم بهش افتاد.
چمدون از دستم رها شد و لبخندم از همیشه بزرگتر شد.
آت:
ـ مااااماااان! 😭💗
🌷 ویو آت
تقریباً دویدم سمتش.
مامانم دستهاش رو باز کرد و من خودمو توی آغوشش انداختم.
مامان:
ـ دختر قشنگم... بالاخره برگشتی!
آت:
ـ مامان، دلم برات یه ذره نشده بود... یه عالمه شده بود! 😭💗
مامان:
ـ بذار صورتت رو ببینم... وای خدا! هنوزم همون دختر کوچولوی منی!
آت:
ـ مامان! من بیستوپنج سالمه! 😂
مامان:
ـ برای من همون بچهای که شبها بدون قصه خوابش نمیبرد!
آت:
ـ اون قصهها رو خودت خراب میکردی! وسطش خوابت میبرد! 🤣
بابا با خنده جلو اومد.
بابا:
ـ ببخشید خانم دکتر، ما هم میتونیم دخترمون رو ببینیم یا باید نوبت بگیریم؟
آت:
ـ بابااااا! 🥹💗
خودمو انداختم توی آغوشش.
بابا محکم بغلم کرد و چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
بابا:
ـ بهت افتخار میکنم، دخترم. میدونم چقدر سختی کشیدی تا به اینجا برسی.
چشمهام پر از اشک شد.
آت:
ـ فقط دلم میخواست وقتی برمیگردم، شما بهم افتخار کنید.
بابا:
ـ ما حتی وقتی دور بودی هم بهت افتخار میکردیم.
وای...
همون یه جمله کافی بود تا تمام دلتنگی هفتسالهم توی چشمهام جمع بشه. 🥹🦋
🌷 ویو دایی آت
دایی با دستهای باز مقابلم ایستاد.
دایی:
ـ خب، نوبت من شد یا هنوز باید برای بغلکردنت فرم پر کنم؟!
آت:
ـ دایییییی! 😂💗
بغلش کردم.
دایی:
ـ دختر عاقل من! پزشک خانم! خانم دکتر جانگ!
آت:
ـ دایی، اگه یه بار دیگه بگی خانم دکتر، همینجا معاینهت میکنم!
دایی:
ـ نه نه! من کاملاً سالمم!
بابا:
ـ از نظر عقل که بعید میدونم! 🤣
صدای خندهمون توی سالن پیچید.
و من برای اولین بار بعد از سالها، احساس کردم دوباره به جایی تعلق دارم که اسمش خونهست. 🏡💜
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🏡 ویو آت | مسیر خونه
توی ماشین، سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و به خیابونهایی نگاه میکردم که دلم براشون تنگ شده بود.
آت:
ـ وای... این مغازه هنوز هست؟!
بابا:
ـ آره.
آت:
ـ اون کافه چی؟!
مامان:
ـ هنوز هست.
آت:
ـ پس چرا هیچچیز تغییر نکرده؟!
دایی از صندلی جلو برگشت و گفت:
دایی:
ـ چون منتظر بودیم خانم ایتالیایی برگرده و همهچیز رو به هم بریزه! 😂
آت:
ـ دایی، من خیلی خانم و موقرم!
دایی:
ـ آره، مخصوصاً وقتی پنجسالگی ظرف غذای منو قایم کردی!
آت:
ـ اون یه اتفاق تاریخی بود! 🤣
مامان:
ـ تاریخی؟! تو غذای بیچاره رو پشت مبل گذاشته بودی!
بابا:
ـ تازه وقتی پیداش کردیم، خودت گفتی کار گربهست!
آت:
ـ بچه بودم دیگه! چرا آرشیو خلافکاریهام هنوز فعاله؟! 😭😂
همه خندیدن.
اما وقتی ماشین جلوی خونه ایستاد، لبخندم آروم شد.
خونه...
همون در، همون پنجرهها، همون باغچهی کوچیک.
از ماشین پیاده شدم و چند ثانیه فقط نگاه کردم.
آت:
ـ دلم برات تنگ شده بود...
مامان دستم رو گرفت.
مامان:
ـ خونه هم دلش برات تنگ شده بود، عزیزم.
در رو باز کردم و وارد شدم.
بوی آشنای خونه، قاب عکسهای خانوادگی و حتی صدای ساعت دیواری...
همهچیز انگار داشت بهم میگفت:
«خوش برگشتی، آت.» 🥹💗
#پشت_نگاه_سردت#عشق_و_نفرت#تهیونگ
۳۵ لایک
حتما حتما نظراتونو بدید خوشگللاا ،💞
🌷 ویو آت | فرودگاه
هشت سال...
هشت سال از روزی میگذشت که با یه چمدون و یه قلب پر از آرزو، از آدمهایی که دوستشون داشتم خداحافظی کردم و راهی ایتالیا شدم.
اون روز فکر میکردم وقتی برگردم، همهچیز همون شکلیه که ترک کردم...
اما حالا که هواپیما روی زمین نشست، یه حس عجیب توی دلم پیچید.
بالاخره برگشته بودم.
به خونه.
به آدمهایی که دلم برای آغوششون یه دنیا تنگ شده بود. 🥹💜
صدای مهماندار توی کابین پیچید و من با لبخند کمرنگی از جام بلند شدم.
چمدونم رو برداشتم و از هواپیما بیرون اومدم.
آت:
ـ خب، جانگ آت... آمادهای دوباره همه رو دیوونه کنی؟ 😂🎀
خودم از حرفم خندهم گرفت.
ولی پشت اون لبخند، دلتنگی عمیقی پنهون شده بود.
🌷 ویو مامان آت | فرودگاه
مامانم از پشت شیشههای سالن انتظار مدام به در خروجی نگاه میکرد.
مامان:
ـ پس دخترم کجاست؟ چرا هنوز نیومده؟!
بابا با خنده دستش رو روی شونهی همسرش گذاشت.
بابا:
ـ عزیزم، هنوز ده ثانیهست که اینو پرسیدی!
مامان:
ـ خب دلم براش تنگ شده! هشت ساله دخترم رو درستوحسابی بغل نکردم! 🥹
دایی آت که کنار اونها ایستاده بود، لبخندی زد.
دایی:
ـ وقتی بیاد، مطمئنم اول از همه منو بغل میکنه.
بابا:
ـ تو رو؟! 😂
دایی:
ـ بله، من دایی موردعلاقهشم!
مامان:
ـ خواب دیدی!
هر سه خندیدن.
اما درست همون لحظه، مامانم منو دید.
مامان:
ـ آت...؟!
نگاهم بهش افتاد.
چمدون از دستم رها شد و لبخندم از همیشه بزرگتر شد.
آت:
ـ مااااماااان! 😭💗
🌷 ویو آت
تقریباً دویدم سمتش.
مامانم دستهاش رو باز کرد و من خودمو توی آغوشش انداختم.
مامان:
ـ دختر قشنگم... بالاخره برگشتی!
آت:
ـ مامان، دلم برات یه ذره نشده بود... یه عالمه شده بود! 😭💗
مامان:
ـ بذار صورتت رو ببینم... وای خدا! هنوزم همون دختر کوچولوی منی!
آت:
ـ مامان! من بیستوپنج سالمه! 😂
مامان:
ـ برای من همون بچهای که شبها بدون قصه خوابش نمیبرد!
آت:
ـ اون قصهها رو خودت خراب میکردی! وسطش خوابت میبرد! 🤣
بابا با خنده جلو اومد.
بابا:
ـ ببخشید خانم دکتر، ما هم میتونیم دخترمون رو ببینیم یا باید نوبت بگیریم؟
آت:
ـ بابااااا! 🥹💗
خودمو انداختم توی آغوشش.
بابا محکم بغلم کرد و چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
بابا:
ـ بهت افتخار میکنم، دخترم. میدونم چقدر سختی کشیدی تا به اینجا برسی.
چشمهام پر از اشک شد.
آت:
ـ فقط دلم میخواست وقتی برمیگردم، شما بهم افتخار کنید.
بابا:
ـ ما حتی وقتی دور بودی هم بهت افتخار میکردیم.
وای...
همون یه جمله کافی بود تا تمام دلتنگی هفتسالهم توی چشمهام جمع بشه. 🥹🦋
🌷 ویو دایی آت
دایی با دستهای باز مقابلم ایستاد.
دایی:
ـ خب، نوبت من شد یا هنوز باید برای بغلکردنت فرم پر کنم؟!
آت:
ـ دایییییی! 😂💗
بغلش کردم.
دایی:
ـ دختر عاقل من! پزشک خانم! خانم دکتر جانگ!
آت:
ـ دایی، اگه یه بار دیگه بگی خانم دکتر، همینجا معاینهت میکنم!
دایی:
ـ نه نه! من کاملاً سالمم!
بابا:
ـ از نظر عقل که بعید میدونم! 🤣
صدای خندهمون توی سالن پیچید.
و من برای اولین بار بعد از سالها، احساس کردم دوباره به جایی تعلق دارم که اسمش خونهست. 🏡💜
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🏡 ویو آت | مسیر خونه
توی ماشین، سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و به خیابونهایی نگاه میکردم که دلم براشون تنگ شده بود.
آت:
ـ وای... این مغازه هنوز هست؟!
بابا:
ـ آره.
آت:
ـ اون کافه چی؟!
مامان:
ـ هنوز هست.
آت:
ـ پس چرا هیچچیز تغییر نکرده؟!
دایی از صندلی جلو برگشت و گفت:
دایی:
ـ چون منتظر بودیم خانم ایتالیایی برگرده و همهچیز رو به هم بریزه! 😂
آت:
ـ دایی، من خیلی خانم و موقرم!
دایی:
ـ آره، مخصوصاً وقتی پنجسالگی ظرف غذای منو قایم کردی!
آت:
ـ اون یه اتفاق تاریخی بود! 🤣
مامان:
ـ تاریخی؟! تو غذای بیچاره رو پشت مبل گذاشته بودی!
بابا:
ـ تازه وقتی پیداش کردیم، خودت گفتی کار گربهست!
آت:
ـ بچه بودم دیگه! چرا آرشیو خلافکاریهام هنوز فعاله؟! 😭😂
همه خندیدن.
اما وقتی ماشین جلوی خونه ایستاد، لبخندم آروم شد.
خونه...
همون در، همون پنجرهها، همون باغچهی کوچیک.
از ماشین پیاده شدم و چند ثانیه فقط نگاه کردم.
آت:
ـ دلم برات تنگ شده بود...
مامان دستم رو گرفت.
مامان:
ـ خونه هم دلش برات تنگ شده بود، عزیزم.
در رو باز کردم و وارد شدم.
بوی آشنای خونه، قاب عکسهای خانوادگی و حتی صدای ساعت دیواری...
همهچیز انگار داشت بهم میگفت:
«خوش برگشتی، آت.» 🥹💗
#پشت_نگاه_سردت#عشق_و_نفرت#تهیونگ
۳۵ لایک
حتما حتما نظراتونو بدید خوشگللاا ،💞
- ۵۹۹
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط