{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۱

پارت ۲۱

خلاصه حسنا برگشت ایرانو
برای عروسی دختر خاله اش

اون روز روز عروسی رسید

وسط عروسی مادر و خالش اون و بردن ی گوشه و گفتن

@ دخترم ... چیزه راستش تو باید با سامان ازدواج کنی

× مامان چی میگی اون پسر خالمه


@ آره میشه

/ حسنا

× بله

/ شنیدی چی شده .

× آره اما بدون من با تو ازدواج نمیکنم

/ خودت میدونی

نفس کشیدن برام سخت شده بود

رفتم تو حیاط و به اون کارتی که تهیونگ داده بود نگاه کردم به زور شماره رو وارد کردم

و

یک بوق

دو بوق

سه بوق

الا پنج بوق

... الو ... »

صدای خواب آلود تهیونگ به گوشم رسید

الو ته ته ...» ( بغض )

حسنا ..»

آره ..

چی شده می‌دونی ساعت چنده ؟ »

ته می‌خوان منو به زور شوهر بدننن .. حق »

چی الان تو کجایی ؟

تهران .. حق »

نه

تالار عروسی »

قبول که .. نکردی

انگار از پرسیدن این میترسید

نه ..»

خوبه من الان میام

چی نه .. حق .. کجا بیای ؟

ایران ..»

همون ی حرفش کافی بود که بغضم بشکنه و گریه کنم

چی ...»

همون که گفتم ..»

همونجا خشکم زد
دیدگاه ها (۳۹)

Heir of Light and Darknesspart : 8بعد از خوردن صبحانه جونگ‌ک...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

وقتی که بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

عشقی حقیقی

دختر کوچولوم

پارت دوم تهیونگ وات تهیونگ :دوباره شروع نکن +هه فک کردی میتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط