You are mine...¹⁰
You are mine...¹⁰
-چه میدونم..دلمو خوب کن
+نیلا..چرا انقدر لوس شدی تو؟
اوکی..
بهم برخورد!
-وقتی بهت میگم یه کاری انجام بده،انجام بده دیگه..اصن نمیخوام..برو توی همون سالن پادشاهیت با اون وزیرای مسخرهات..گمشو
گوشه ی لبش کمی بالا رفت..
با قدمای اروم اومد سمتم...
[ویو جونگکوک]
میدونستم داره بهونه میگیره
اخه چرا انقدر لجبازه؟چیزی نگفتم که
کلا دو روز گذشته از اینکه همو میشناسیم..از الان داره بهونه میگیره
خدایا تا وقتی که برگردیم به اینده،امیدوارم زنده بمونم
-هووووی..بهت گفتم برو..نه اینکه بیا!
+ولی این خانوم کوچولو بهم گفت دلش درد میکنه
-نظرم عوض شد
بدون توجه به حرفاش روی تخت نشستم
پشتش رو بهم کرد
+ملکه؟
جواب نداد..
+عروسک؟
جوابی نداد..
+خانوم کوچولو؟
-چیه؟
+باهام قهری؟
بازم جوابمو نداد
نزدیک تر شدم و دستمو گذاشتم روی دلش
دستمو پس زد..نچ نچ..واقعا که داره با بزرگترین مافیای کرهیجنوبی اینجوری رفتار میکنه
برگشت سمتم و مستقیم نگاهم کرد..
-مگه بهت نگفتم برو..هوم؟مگه نگفتی لوسم؟
+حق با شماست..ببخشید..دیگه تکرار نمیشه کوچولو
-و؟
+باشه..هرکاری میگی انجام میدم
-افرین..حالا دلمو خوب کن
خنده ی تو گلویی کردم و دستم رو اروم روی دلش حرکت میدادم...
[ویو نیلا]
راستش دلم خیلی کم درد میکرد..ولی کلکل با جونگکوک خیلی حال میده
چون خونسرده و هرچی میگم میگه باشه..کلا خیلی باحاله
+دلت بهتر شد؟
-اوهوم..خیلی بهترم
+پس من میرم
-اوهوم..
چند لحظه نشست رو تخت..بعد لبخند زد:
+میخوای پیشت بمونم؟
-اوهوم
دوباره به پشتی تخت تکیه داد..
-راستی جونگکوک
+چیه؟
-از میا شنیدم که یه دختره چون عاشقت بوده و توی بهش محل نمیدادی خودکشی کرده
+اره
-عذاب وجدان نگرفتی؟
+راستش نه زیاد
-خب..یه سوال دیگه..چرا انقدر با من خوبی؟
نفس عمیقی کشید و چند ثانیه دنبال جواب گشت:
+چون مثل خواهر گوگولی و بچه و در عین حال لجبازی میمونی که نقش زنم رو داره
-من گوگولیم؟بزنمت صدای بز کوهی بدی؟
+بله بله حتما..فعلا سعی کن بتونی خودتو با اینجا وقف بدی..بعدش بیا منو بزن
خواستم بلند شم و بزنمش،که جونگکوک خیلی عادی شونه هامو گرفت و منو خوابوند روی تخت
+استراحت کن..فردا دوباره هرکاری میخوای بکن
-هرکاری؟
+اره
-حتی اینکه بزنمت؟
+غیر از اون
حدس میزدم اینو بگه
یهو در اتاق باز شد و یکی از وزیرها وارد شد:
:اعلیاحضرت..ببخشید که مزاحم میشم..به انبار سر زدین؟
+نه..هنوز نه..یه کار مهم و سخت داشتم
:چه کاری؟
+اشتی کردن با ملکه سو
تقریبا از خنده خم شده بودیم
وزیر خیلی جدی سر تکون داد و رفت بیرون
ولی صدای خندهاش اومد
-جونگکوک..این چی بود گفتی؟
+مگه غیر از اینه؟
-حالا هرچی...
*ادامه دارد...
-چه میدونم..دلمو خوب کن
+نیلا..چرا انقدر لوس شدی تو؟
اوکی..
بهم برخورد!
-وقتی بهت میگم یه کاری انجام بده،انجام بده دیگه..اصن نمیخوام..برو توی همون سالن پادشاهیت با اون وزیرای مسخرهات..گمشو
گوشه ی لبش کمی بالا رفت..
با قدمای اروم اومد سمتم...
[ویو جونگکوک]
میدونستم داره بهونه میگیره
اخه چرا انقدر لجبازه؟چیزی نگفتم که
کلا دو روز گذشته از اینکه همو میشناسیم..از الان داره بهونه میگیره
خدایا تا وقتی که برگردیم به اینده،امیدوارم زنده بمونم
-هووووی..بهت گفتم برو..نه اینکه بیا!
+ولی این خانوم کوچولو بهم گفت دلش درد میکنه
-نظرم عوض شد
بدون توجه به حرفاش روی تخت نشستم
پشتش رو بهم کرد
+ملکه؟
جواب نداد..
+عروسک؟
جوابی نداد..
+خانوم کوچولو؟
-چیه؟
+باهام قهری؟
بازم جوابمو نداد
نزدیک تر شدم و دستمو گذاشتم روی دلش
دستمو پس زد..نچ نچ..واقعا که داره با بزرگترین مافیای کرهیجنوبی اینجوری رفتار میکنه
برگشت سمتم و مستقیم نگاهم کرد..
-مگه بهت نگفتم برو..هوم؟مگه نگفتی لوسم؟
+حق با شماست..ببخشید..دیگه تکرار نمیشه کوچولو
-و؟
+باشه..هرکاری میگی انجام میدم
-افرین..حالا دلمو خوب کن
خنده ی تو گلویی کردم و دستم رو اروم روی دلش حرکت میدادم...
[ویو نیلا]
راستش دلم خیلی کم درد میکرد..ولی کلکل با جونگکوک خیلی حال میده
چون خونسرده و هرچی میگم میگه باشه..کلا خیلی باحاله
+دلت بهتر شد؟
-اوهوم..خیلی بهترم
+پس من میرم
-اوهوم..
چند لحظه نشست رو تخت..بعد لبخند زد:
+میخوای پیشت بمونم؟
-اوهوم
دوباره به پشتی تخت تکیه داد..
-راستی جونگکوک
+چیه؟
-از میا شنیدم که یه دختره چون عاشقت بوده و توی بهش محل نمیدادی خودکشی کرده
+اره
-عذاب وجدان نگرفتی؟
+راستش نه زیاد
-خب..یه سوال دیگه..چرا انقدر با من خوبی؟
نفس عمیقی کشید و چند ثانیه دنبال جواب گشت:
+چون مثل خواهر گوگولی و بچه و در عین حال لجبازی میمونی که نقش زنم رو داره
-من گوگولیم؟بزنمت صدای بز کوهی بدی؟
+بله بله حتما..فعلا سعی کن بتونی خودتو با اینجا وقف بدی..بعدش بیا منو بزن
خواستم بلند شم و بزنمش،که جونگکوک خیلی عادی شونه هامو گرفت و منو خوابوند روی تخت
+استراحت کن..فردا دوباره هرکاری میخوای بکن
-هرکاری؟
+اره
-حتی اینکه بزنمت؟
+غیر از اون
حدس میزدم اینو بگه
یهو در اتاق باز شد و یکی از وزیرها وارد شد:
:اعلیاحضرت..ببخشید که مزاحم میشم..به انبار سر زدین؟
+نه..هنوز نه..یه کار مهم و سخت داشتم
:چه کاری؟
+اشتی کردن با ملکه سو
تقریبا از خنده خم شده بودیم
وزیر خیلی جدی سر تکون داد و رفت بیرون
ولی صدای خندهاش اومد
-جونگکوک..این چی بود گفتی؟
+مگه غیر از اینه؟
-حالا هرچی...
*ادامه دارد...
- ۳۵۰
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط