چند پارتی (درخواستی)
[وقتی دوست نداشت ولی.....]
The End of the Last Part ♡
_________________________________
────୨ ویو ا/ت ৎ────
وقتی صدای در شنیدم میفهمیدم کیه ولی نمیخواستم در باز کنم هیچی نگفتم تا فکر کنه خوابم
"_باز کن میدونم بیداری
" +برو میخوام بخوابم
"_میگم باز کن کارت دارم
خدایا هوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم لباسمو مرطب کردم و دستی روی موهام کشیدم تا موهام مرتب بشه
آروم سمت در رفتم و کیلید رو گرفتم
آروم کلید چند بار چرخوندم و در رو باز کردم سرمو یکم از در بیرون کردم و نگاهی بهش انداختم
لباس مشکی راحتی و شلوار مشکی پوشیده بود موهاش به هم ریخته بود
صدامو صاف کردم و گفتم
"+بله
جونگکوک یکم در هل داد و وارد اتاق شد خودشو انداخت روی تختم و چند بار بود کرد
" _هوم چه بوی خوبی میده تخت همین بوی بدنتو میده
با حرفش خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین
"_بیا
" +ها؟؟
"_میگم بیا
رفتم طرفش و روبه روش وایسادم
جونگکوک دستمو گرفت و کشوندم روی پاش
" +چیزی شده
جونگکوک محکم کمرم گرفت و بهم زل زد
"-هوم دفعه آخرت باشه با کسی میری بیرون
" _راستی چرا ازم فرار کردی
"+ها چیزی من فرار نکردم
" _فرار نکردی؟
"+هوف خب چه فرقی داره
جونگکوک سرشو آورد داخل گودی گردنم و چند بار بو کشید نفس های داغش به گردنم میخورد و مور مورم میشد
جونگکوک سرشو از گردنم بیرون آورد و بهم زل زد
"_ا/ت
" +بله
"_ببخشید بابت اینکه باهات خوب رفتار نکردم
" _میدونم نمی بخشیم ولی....
نزاشتم حرفش تموم بشه دستمو جلوی دهنش گذاشتم
"+من بخشیدمت
" _هوم خوبه حداقل خیالم راحت شد
چییی؟ منظورش از خیالم راحت شد چیه
"_ا/ت دورت بگردم میدونم که خیلی اذیتت کردم
" _قبلانا حسی نسبت بهت نداشتم ولی
"_ولی همینجور که میگم قبلنا الان یعنی میشه گفت چند ماهی هست نمیدونم برام مهم شدی بدونت نمیتونم زندگی کنم وقتی میبینمت ناخواسته لبخند میزنم و خوشحال میشم
اینارو واقعا جونگکوک داره میگه همون مردی که هیچ حسی بهم نداشت؟
" _میخوام بهم یک فرصت بدی تا بتونم خودمو بهت ثابت کنم
با شنیدن حرفش چشمام گشاد شد اون الان داره میشه دوسم داره و ازم فرست میخواد
" +باشه
"_واقعا
سرمو تکون دادم جونگکوک محکم بغلم کرد و انداختم روی تخت و خودشم کنارم خوابید و محکم دستاشو دورم حلقه کرد سرشو برد داخل موهام
𓂃 ࣪˖.. از اون شب چند سال میگذره شبی که شاید هیچکدوممون فکرش رو نمیکردیم قراره چند سال بعدش زندگیمون اینقدر تغییر کنه حالا من و جونگکوک دیگه فقط یه زوج عاشق نیستیم ما یه خانوادهی چهار نفرهایم، با دو تا پسر شیطون و یه دختر کوچولوی دوستداشتنی
خونهمون پر شده از صدای خندههاشون دعواهای بچگانهشون و لحظههایی که باعث میشه هر روز بیشتر از قبل عاشق این زندگی بشیم
گاهی به جونگکوک نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم چقدر زود گذشت... از اون شب تا امروز ما یه عالمه خاطره ساختیم و حالا سه تا دلیل کوچولو برای خوشبخت بودن داریم. ♡𓂃 ࣪˖
(پایان) (The End ♡)
____________________________
خببب این چند پارتی هم به پایان رسید
اومیدوارم دوست داشته باشین ❤️✨💞🐣🐥
The End of the Last Part ♡
_________________________________
────୨ ویو ا/ت ৎ────
وقتی صدای در شنیدم میفهمیدم کیه ولی نمیخواستم در باز کنم هیچی نگفتم تا فکر کنه خوابم
"_باز کن میدونم بیداری
" +برو میخوام بخوابم
"_میگم باز کن کارت دارم
خدایا هوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم لباسمو مرطب کردم و دستی روی موهام کشیدم تا موهام مرتب بشه
آروم سمت در رفتم و کیلید رو گرفتم
آروم کلید چند بار چرخوندم و در رو باز کردم سرمو یکم از در بیرون کردم و نگاهی بهش انداختم
لباس مشکی راحتی و شلوار مشکی پوشیده بود موهاش به هم ریخته بود
صدامو صاف کردم و گفتم
"+بله
جونگکوک یکم در هل داد و وارد اتاق شد خودشو انداخت روی تختم و چند بار بود کرد
" _هوم چه بوی خوبی میده تخت همین بوی بدنتو میده
با حرفش خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین
"_بیا
" +ها؟؟
"_میگم بیا
رفتم طرفش و روبه روش وایسادم
جونگکوک دستمو گرفت و کشوندم روی پاش
" +چیزی شده
جونگکوک محکم کمرم گرفت و بهم زل زد
"-هوم دفعه آخرت باشه با کسی میری بیرون
" _راستی چرا ازم فرار کردی
"+ها چیزی من فرار نکردم
" _فرار نکردی؟
"+هوف خب چه فرقی داره
جونگکوک سرشو آورد داخل گودی گردنم و چند بار بو کشید نفس های داغش به گردنم میخورد و مور مورم میشد
جونگکوک سرشو از گردنم بیرون آورد و بهم زل زد
"_ا/ت
" +بله
"_ببخشید بابت اینکه باهات خوب رفتار نکردم
" _میدونم نمی بخشیم ولی....
نزاشتم حرفش تموم بشه دستمو جلوی دهنش گذاشتم
"+من بخشیدمت
" _هوم خوبه حداقل خیالم راحت شد
چییی؟ منظورش از خیالم راحت شد چیه
"_ا/ت دورت بگردم میدونم که خیلی اذیتت کردم
" _قبلانا حسی نسبت بهت نداشتم ولی
"_ولی همینجور که میگم قبلنا الان یعنی میشه گفت چند ماهی هست نمیدونم برام مهم شدی بدونت نمیتونم زندگی کنم وقتی میبینمت ناخواسته لبخند میزنم و خوشحال میشم
اینارو واقعا جونگکوک داره میگه همون مردی که هیچ حسی بهم نداشت؟
" _میخوام بهم یک فرصت بدی تا بتونم خودمو بهت ثابت کنم
با شنیدن حرفش چشمام گشاد شد اون الان داره میشه دوسم داره و ازم فرست میخواد
" +باشه
"_واقعا
سرمو تکون دادم جونگکوک محکم بغلم کرد و انداختم روی تخت و خودشم کنارم خوابید و محکم دستاشو دورم حلقه کرد سرشو برد داخل موهام
𓂃 ࣪˖.. از اون شب چند سال میگذره شبی که شاید هیچکدوممون فکرش رو نمیکردیم قراره چند سال بعدش زندگیمون اینقدر تغییر کنه حالا من و جونگکوک دیگه فقط یه زوج عاشق نیستیم ما یه خانوادهی چهار نفرهایم، با دو تا پسر شیطون و یه دختر کوچولوی دوستداشتنی
خونهمون پر شده از صدای خندههاشون دعواهای بچگانهشون و لحظههایی که باعث میشه هر روز بیشتر از قبل عاشق این زندگی بشیم
گاهی به جونگکوک نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم چقدر زود گذشت... از اون شب تا امروز ما یه عالمه خاطره ساختیم و حالا سه تا دلیل کوچولو برای خوشبخت بودن داریم. ♡𓂃 ࣪˖
(پایان) (The End ♡)
____________________________
خببب این چند پارتی هم به پایان رسید
اومیدوارم دوست داشته باشین ❤️✨💞🐣🐥
- ۱.۷k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط