پارت سه
یکی دو هفته از اون ماجرا گذشته بود و جنی هنور برنگشته بود خونه ی خودش.
چان هم دیگه داشت دیوونه میشد. دوری از تنها دلیل زندگیش براش مثل کابوس بود. امروز مرد تصمیم گرفت به دختری که نزدیک سه هفته ست ازش دوره زنگ بزنه. اما بعید میدونست که جوابی میگیره یا نه.
بعد از شنیدن سه مرتبه صدای بوق تلفن توسط جنی برداشته شد و صدای دلنشینش پرده گوش مرد رو نوازش کرد ..
+ بله؟
مرد با شنیدن صدای تنها فرد موردعلاقه زندگیش اختیارش رو از دست داد .. الان دیگه غرور تنها عاملی که باعث شده بود هفته ها از دخترک نازش دور بمونه رو به فراموشی سپرده بود.. بی تردید و با لحنی اروم و مظلوم لب زد :
_ سلام
+ ببخشید... شما ؟
_ به یاد اوردن من بعد از گذشت چندین سال کار اسونی نیست .. اصلا چرا باید کسی که بهت اینهمه ظلم کرده رو به یاد داشته باشی...
+ ک...کریس..
_ « مرد خندید » تا گفتم بهت ظلم کرده منو شناختی؟
+ چرا بهم زنگ زدی؟
_ برای اینکه دیگه نمیتونم، نمیتونم دوریتو تحمل کنم، نمیتونم از این زندان لعنتی که تو بعد از رفتنت منو توش حبس کردی فرار کنم .. جنی این بختک (فکر کنم همین باشه) کوفتی داره منو به طور کامل میبلعه .. دیگه چیزی ازم باقی نمونده .. تا کی میخوای ازم دور بمونی ؟ جنی بدون تو زندگیم مثل یک صفحه ی سیاهه .. بدون اینکه بتونم چیزی رو ببینم قدم بر میدارم و با هرقدم که جلوتر میرم بیشتر زمین میخورم و اسیب میبینم ، چون تو این صفحه نوری نیست که بتونم مسیرم رو ببینم ، نوری نیست تا موانع رو ببینم و بتونم ازشون عبور کنم … خواهش میکنم برگرد و این نفرت مزخرف رو کنار بزار .. مردت که حالا دیگه نیست دیگه داره از بین میره بلوبری کوچولو …
جنی با شنیدن حرفای کریس که به طور شگفت آوری، کلمات رو کنار هم میچیند و بیان میکرد اشک می ریخت .. با هر جمله شدت ریزش اشک از چشماش بیشتر و بیشتر میشد ..
می خواست پاسخ مردش رو بده ، بگه که چقدر دلتنگش شده و این نفرت هفته هاست که از بین رفته و تنها چیزی که بهش نیاز داره یک بغل نرم و پر از امنیت از جانب مرده .. اما انگار اون بغض لعنتی مانع صحبت کردنش میشد... انگار یه خورده زیادی تحت تاثیر حرفای مرد قرار گرفته بود و فقط میتونست گریه کنه ..
_ همه کسم هیچ میدونی که وقتی گریه میکنی کاملا بی دفاع میشم...؟ کاری نکن که عذاب وجدان اینکه موجب این حال بدت شدم هم به دفترچه ی عذابام اضافه بشه ..
+ کریس من فقط … دلتنگم
شنیدن چنین جمله ای از جانب جنی باعث به وجود اومدن لبخندی پر از غم روی لبای مرد شد ، جمله ای که باعث شد مرد مسیر نیم ساعته به سمت خونه دختر رو تنها توی ۱۵ دقیقه طی کنه تا بتونه هرچی سریع تر خودش رو به موردعلاقش برسونه …
بدون اتلاف وقت از ماشین پیاده شد و بدون اینکه مطمئن بشه در رو قفل کرده زنگ طبقه دختر رو فشرد ، طولی نکشید که در با صدایی نسبتا بلند از چهار چوب فاصله گرفت و مرد سریعا وارد ساختمون شد. سریعا به سمت راه پله رفت .. پله ها رو دوتا دوتا طی میکرد تا هرچه سریع تر به طبقه ای که دختر توش زندگی میکرد برسه .. بلخره بعد از طی کردن سه طبقه به طبقه چهارم رسید ، در رو باز کرد و وارد طبقه شد ، شماره واحد رو پیدا و به سمتش قدم برداشت .. زنگ رو به صدا در اورد. مدتی صبر کرد که در باز شد.
- جنی... جنی من...
دخترک از دیدن مردش بعد مدت ها گریه اش شدت گرفت و خود را در بغل گرمش جا داد.
محکم او را به خود فشرد و اجازه داد اشک هایش از چشمان تیله ای اش بیرون بریزد.
+ کریس... دوست دارم...
- ولی من دیوونتم... بلوبری کوچولو...
چان هم دیگه داشت دیوونه میشد. دوری از تنها دلیل زندگیش براش مثل کابوس بود. امروز مرد تصمیم گرفت به دختری که نزدیک سه هفته ست ازش دوره زنگ بزنه. اما بعید میدونست که جوابی میگیره یا نه.
بعد از شنیدن سه مرتبه صدای بوق تلفن توسط جنی برداشته شد و صدای دلنشینش پرده گوش مرد رو نوازش کرد ..
+ بله؟
مرد با شنیدن صدای تنها فرد موردعلاقه زندگیش اختیارش رو از دست داد .. الان دیگه غرور تنها عاملی که باعث شده بود هفته ها از دخترک نازش دور بمونه رو به فراموشی سپرده بود.. بی تردید و با لحنی اروم و مظلوم لب زد :
_ سلام
+ ببخشید... شما ؟
_ به یاد اوردن من بعد از گذشت چندین سال کار اسونی نیست .. اصلا چرا باید کسی که بهت اینهمه ظلم کرده رو به یاد داشته باشی...
+ ک...کریس..
_ « مرد خندید » تا گفتم بهت ظلم کرده منو شناختی؟
+ چرا بهم زنگ زدی؟
_ برای اینکه دیگه نمیتونم، نمیتونم دوریتو تحمل کنم، نمیتونم از این زندان لعنتی که تو بعد از رفتنت منو توش حبس کردی فرار کنم .. جنی این بختک (فکر کنم همین باشه) کوفتی داره منو به طور کامل میبلعه .. دیگه چیزی ازم باقی نمونده .. تا کی میخوای ازم دور بمونی ؟ جنی بدون تو زندگیم مثل یک صفحه ی سیاهه .. بدون اینکه بتونم چیزی رو ببینم قدم بر میدارم و با هرقدم که جلوتر میرم بیشتر زمین میخورم و اسیب میبینم ، چون تو این صفحه نوری نیست که بتونم مسیرم رو ببینم ، نوری نیست تا موانع رو ببینم و بتونم ازشون عبور کنم … خواهش میکنم برگرد و این نفرت مزخرف رو کنار بزار .. مردت که حالا دیگه نیست دیگه داره از بین میره بلوبری کوچولو …
جنی با شنیدن حرفای کریس که به طور شگفت آوری، کلمات رو کنار هم میچیند و بیان میکرد اشک می ریخت .. با هر جمله شدت ریزش اشک از چشماش بیشتر و بیشتر میشد ..
می خواست پاسخ مردش رو بده ، بگه که چقدر دلتنگش شده و این نفرت هفته هاست که از بین رفته و تنها چیزی که بهش نیاز داره یک بغل نرم و پر از امنیت از جانب مرده .. اما انگار اون بغض لعنتی مانع صحبت کردنش میشد... انگار یه خورده زیادی تحت تاثیر حرفای مرد قرار گرفته بود و فقط میتونست گریه کنه ..
_ همه کسم هیچ میدونی که وقتی گریه میکنی کاملا بی دفاع میشم...؟ کاری نکن که عذاب وجدان اینکه موجب این حال بدت شدم هم به دفترچه ی عذابام اضافه بشه ..
+ کریس من فقط … دلتنگم
شنیدن چنین جمله ای از جانب جنی باعث به وجود اومدن لبخندی پر از غم روی لبای مرد شد ، جمله ای که باعث شد مرد مسیر نیم ساعته به سمت خونه دختر رو تنها توی ۱۵ دقیقه طی کنه تا بتونه هرچی سریع تر خودش رو به موردعلاقش برسونه …
بدون اتلاف وقت از ماشین پیاده شد و بدون اینکه مطمئن بشه در رو قفل کرده زنگ طبقه دختر رو فشرد ، طولی نکشید که در با صدایی نسبتا بلند از چهار چوب فاصله گرفت و مرد سریعا وارد ساختمون شد. سریعا به سمت راه پله رفت .. پله ها رو دوتا دوتا طی میکرد تا هرچه سریع تر به طبقه ای که دختر توش زندگی میکرد برسه .. بلخره بعد از طی کردن سه طبقه به طبقه چهارم رسید ، در رو باز کرد و وارد طبقه شد ، شماره واحد رو پیدا و به سمتش قدم برداشت .. زنگ رو به صدا در اورد. مدتی صبر کرد که در باز شد.
- جنی... جنی من...
دخترک از دیدن مردش بعد مدت ها گریه اش شدت گرفت و خود را در بغل گرمش جا داد.
محکم او را به خود فشرد و اجازه داد اشک هایش از چشمان تیله ای اش بیرون بریزد.
+ کریس... دوست دارم...
- ولی من دیوونتم... بلوبری کوچولو...
- ۳.۵k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط