#تکپارتی
#تکپارتی
موضوع:(وقتی سر یک موضوعی قهر کردیم ولی اون طاقت دعوا نداره)
سونگمین/ا.ت
اون که میدونه نمیتونم برای مدت طولانی ازش دور بمونم پس برای چی اینکارو میکنه؟ میخواد منو شکنجه بده؟؟
تو این یه هفته که سر دیر برگشتن به خونه باهام دعوا کرد، رسما عذاب کشیدم!
اون دختر بقدری لجبازه که حتی یه نگاه کوتاه به چیزایی که براش میخریدم هم نمیکرد.
واقعا کی باورش میشه که کیم سونگمین بخواد بخاطر یه دختر غرغرو و لجباز همچین کارایی بکنه؟😑
من حتی برای راضی کردنش کل خوراکی هامو بهش بخشیدمم یعنی چی که هنوز باهام آشتی نکردهه؟؟؟!
*فلش بک به هفته پیش*
ا.ت: سونگمین تو قول دادی زود برگردی! واقعا کارات انقد واجبه که حاضری بخاطرش انقد به خودت سخت بگیری؟؟؟
سونگین نفس کلافهای کشید و موهاشو به عقب هدایت کرد و با صدایی که سعی میکرد آروم نگهش داره، گفت:«ا.ت تو میدونی من یه ایدلم. میدونی چند وقت دیگه کنسرت داریم من باید تمام تلاشمو بکنم! باید تو اون استیج بهترین خودم باشم اینو میفهمی؟»
از اینکه انقد تلاش میکرد تا بهترین خودشو به بقیه نشون بده متنفر بودی. همیشه بقدری غرق کار میشد که فراموش میکرد یه انسانه و نیاز داره استراحت کنه. بار ها بهش گوشزد کرده بودی که بخاطر وضعیت پاش باید استراحت کنه. هربار هم اون بهت گفته بود که حالش خوبه و پاش کاملا خوب شده و نیازی به استراحت زیاد نداره ولی همیشه بعد از هر کنسرت و هر تمرین میدیدی که بخاطر درد پاش اذیت میشه...
ا.ت: سونگمین تو نیازی نداری بهترین باشی! تو همینجوریشم واسه اونا واسه من واسه همه فوقالعادهای. چرا انقد اصرار داری به کار کردن و آسیب زدن به خودت ادامه بدی؟؟ درنهایت که چی؟؟ میخوای تا آخر عمرت هربار بخاطر درد پات عذاب بکشی؟؟
یه نگاه عصبی و ناراحت بهش انداختی و بعد از جات بلند شدی و بدون اینکه حرفی بزنی یا منتظر حرفی از اون باشی، به سمت اتاق حرکت کردی.
وارد اتاق شدی و بعد از بستن در، رفتی سمت تخت و خوابیدی...
*پایان فلش بک*
ویو سونگمین
آره من دیگه نمیتونم تحمل کنم که اون دختر ازم دور باشه. نمیتونم ببینم که هربار موقع غذا خوردن کنارم نشینه، نمیتونم ببینم که شبا موقع خواب بغلم نمیکنه؛ دیگه نمیتونم ببینم و تحمل کنم... از اینکه انقد ازم دور شده متنفرم!
البته... نمیتونم اینو بندازم گردن کسی، نمیتونم بگم تقصیر خودم نبود... اتفاقا همش تقصیر خودم بود. من میتونستم ساعت تمرین هامو کمتر کنم ولی نکردم...
سونگمین الان باید از دلش درمیآورد، مگه نه؟ تا الان که هرچی کادو برای خریده بود هیچ کدوم رو قبول نکرده بود پس باید باهاش حرف میزد.
ا.ت روی مبل نشسته بود و داشت با جوشیش بازی میکرد که سونگمین رفت سمتش و جلوی پاش نشست و گوشی رو از دستش گرفت.
ا.ت: سونگمین؟؟ چیکار میکنی؟ گوشیمو بده!
سونگمین: نه، تا وقتی که به حرفام گوش ندی اینو بهت نمیدم.
ا.ت: چیه؟ چی میخوای بگی؟
سونگمین نفس عمیقی کشید و بعد شروع کرد به حرف زدن...
سونگمین: میدونم کارم اشتباه بود، میدونم نباید زیاد کار میکردم. قبول دارم کارم بد بود باید به حرفت گوش میکردم ولی ا.ت...من اگه اون همه تلاش کردم فقط واسه این بود که دیده بشم. من فقط نمیخواستم تنبل یا بی عرضه خطاب بشم! من بخاطر مشکل پام از خیلی از کارام عقب افتادم الان باید جبرانش کنم. میدونم راه جبرانش غلطه یا خطرناکه ولی...این نامردی نیست که بخاطرش با من قهر کنی و منو نادیده بگیری؟ نادیده گرفتن منی که شدی همه دنیام خیلی نامردی نیست؟ تو که میدونی چجوری بهت وابسته شدم، تو که میدونی حاضرم هرکاری بکنم تا بهم نگاه کنی؛ حالا چرا بخاطر کار اشتباهی که کردم یهو انقد ازم دور شدی؟؟ آخه یه هفته؟ واقعا فک نمیکنی زیاده؟ من که هربار بخاطر معذرت خواهی کردم چرا کوتاه نیو...
با احساس پیچیده شدن دست هایی دور گردنش و فرو رفتن جسم گرمی تو بغلش ساکت شد. آغوش تو چیزی بود که سونگمین تو این یه هفته تشنهش بود...!
یک هفته از آغوشت محروم بود پس حالا وقتش بود جبران اون یه هفته رو دربیاره.
محکم دستاشو دور کمرت حلقه کرد و تو رو چسبوند به خودش و سرش رو تو گردنت فروند برد و عطری که کم کم داشت فراموشش میکرد رو دوباره مهمون ریه هاش کرد...
همونطور که لب هاش با پوست گردنت در تماس بود آروم زمزمه کرد:«لطفا، دیگه هیچ وقت انقد زیاد ازم دور نشو...من نمیتونم تحمل کنم...!»
End.
(اندکی عکس از این پاپی ببینیم و سکته کنیم..🙂)
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
موضوع:(وقتی سر یک موضوعی قهر کردیم ولی اون طاقت دعوا نداره)
سونگمین/ا.ت
اون که میدونه نمیتونم برای مدت طولانی ازش دور بمونم پس برای چی اینکارو میکنه؟ میخواد منو شکنجه بده؟؟
تو این یه هفته که سر دیر برگشتن به خونه باهام دعوا کرد، رسما عذاب کشیدم!
اون دختر بقدری لجبازه که حتی یه نگاه کوتاه به چیزایی که براش میخریدم هم نمیکرد.
واقعا کی باورش میشه که کیم سونگمین بخواد بخاطر یه دختر غرغرو و لجباز همچین کارایی بکنه؟😑
من حتی برای راضی کردنش کل خوراکی هامو بهش بخشیدمم یعنی چی که هنوز باهام آشتی نکردهه؟؟؟!
*فلش بک به هفته پیش*
ا.ت: سونگمین تو قول دادی زود برگردی! واقعا کارات انقد واجبه که حاضری بخاطرش انقد به خودت سخت بگیری؟؟؟
سونگین نفس کلافهای کشید و موهاشو به عقب هدایت کرد و با صدایی که سعی میکرد آروم نگهش داره، گفت:«ا.ت تو میدونی من یه ایدلم. میدونی چند وقت دیگه کنسرت داریم من باید تمام تلاشمو بکنم! باید تو اون استیج بهترین خودم باشم اینو میفهمی؟»
از اینکه انقد تلاش میکرد تا بهترین خودشو به بقیه نشون بده متنفر بودی. همیشه بقدری غرق کار میشد که فراموش میکرد یه انسانه و نیاز داره استراحت کنه. بار ها بهش گوشزد کرده بودی که بخاطر وضعیت پاش باید استراحت کنه. هربار هم اون بهت گفته بود که حالش خوبه و پاش کاملا خوب شده و نیازی به استراحت زیاد نداره ولی همیشه بعد از هر کنسرت و هر تمرین میدیدی که بخاطر درد پاش اذیت میشه...
ا.ت: سونگمین تو نیازی نداری بهترین باشی! تو همینجوریشم واسه اونا واسه من واسه همه فوقالعادهای. چرا انقد اصرار داری به کار کردن و آسیب زدن به خودت ادامه بدی؟؟ درنهایت که چی؟؟ میخوای تا آخر عمرت هربار بخاطر درد پات عذاب بکشی؟؟
یه نگاه عصبی و ناراحت بهش انداختی و بعد از جات بلند شدی و بدون اینکه حرفی بزنی یا منتظر حرفی از اون باشی، به سمت اتاق حرکت کردی.
وارد اتاق شدی و بعد از بستن در، رفتی سمت تخت و خوابیدی...
*پایان فلش بک*
ویو سونگمین
آره من دیگه نمیتونم تحمل کنم که اون دختر ازم دور باشه. نمیتونم ببینم که هربار موقع غذا خوردن کنارم نشینه، نمیتونم ببینم که شبا موقع خواب بغلم نمیکنه؛ دیگه نمیتونم ببینم و تحمل کنم... از اینکه انقد ازم دور شده متنفرم!
البته... نمیتونم اینو بندازم گردن کسی، نمیتونم بگم تقصیر خودم نبود... اتفاقا همش تقصیر خودم بود. من میتونستم ساعت تمرین هامو کمتر کنم ولی نکردم...
سونگمین الان باید از دلش درمیآورد، مگه نه؟ تا الان که هرچی کادو برای خریده بود هیچ کدوم رو قبول نکرده بود پس باید باهاش حرف میزد.
ا.ت روی مبل نشسته بود و داشت با جوشیش بازی میکرد که سونگمین رفت سمتش و جلوی پاش نشست و گوشی رو از دستش گرفت.
ا.ت: سونگمین؟؟ چیکار میکنی؟ گوشیمو بده!
سونگمین: نه، تا وقتی که به حرفام گوش ندی اینو بهت نمیدم.
ا.ت: چیه؟ چی میخوای بگی؟
سونگمین نفس عمیقی کشید و بعد شروع کرد به حرف زدن...
سونگمین: میدونم کارم اشتباه بود، میدونم نباید زیاد کار میکردم. قبول دارم کارم بد بود باید به حرفت گوش میکردم ولی ا.ت...من اگه اون همه تلاش کردم فقط واسه این بود که دیده بشم. من فقط نمیخواستم تنبل یا بی عرضه خطاب بشم! من بخاطر مشکل پام از خیلی از کارام عقب افتادم الان باید جبرانش کنم. میدونم راه جبرانش غلطه یا خطرناکه ولی...این نامردی نیست که بخاطرش با من قهر کنی و منو نادیده بگیری؟ نادیده گرفتن منی که شدی همه دنیام خیلی نامردی نیست؟ تو که میدونی چجوری بهت وابسته شدم، تو که میدونی حاضرم هرکاری بکنم تا بهم نگاه کنی؛ حالا چرا بخاطر کار اشتباهی که کردم یهو انقد ازم دور شدی؟؟ آخه یه هفته؟ واقعا فک نمیکنی زیاده؟ من که هربار بخاطر معذرت خواهی کردم چرا کوتاه نیو...
با احساس پیچیده شدن دست هایی دور گردنش و فرو رفتن جسم گرمی تو بغلش ساکت شد. آغوش تو چیزی بود که سونگمین تو این یه هفته تشنهش بود...!
یک هفته از آغوشت محروم بود پس حالا وقتش بود جبران اون یه هفته رو دربیاره.
محکم دستاشو دور کمرت حلقه کرد و تو رو چسبوند به خودش و سرش رو تو گردنت فروند برد و عطری که کم کم داشت فراموشش میکرد رو دوباره مهمون ریه هاش کرد...
همونطور که لب هاش با پوست گردنت در تماس بود آروم زمزمه کرد:«لطفا، دیگه هیچ وقت انقد زیاد ازم دور نشو...من نمیتونم تحمل کنم...!»
End.
(اندکی عکس از این پاپی ببینیم و سکته کنیم..🙂)
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۳۰۱
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط